تبليغاتX
چایپارا (چورس)

چایپارا (چورس)

نماینده محترم آقای دکتر حسینی صدر

بسم الله الرحمن الرحیم     

حال از زبان دوست شنیدن چه خوش بود                  یا از زبان آنکه شنید از زبان دوست

نماینده محترم شهرستانهای خوی و چایپاره درمجلس شورای اسلامی برادر بزرگوار جناب آقای دکترحسینی صدر

موضوع : تقاضای کمک برای ساماندهی  روستای چورس 

سلام علیکم

با آرزوی موفقیت شما برادرعزیزدرکلیه ی امور، بعد از انتخاب مجدد شما به نمایندگی از طرف مردم منطقه ،دریک پیغام مختصرتاحدودی انتظارات و وضعیت چورس خدمتتان ارایه گردید . حال در این نامه بطورمشروح مطالبی را به عرض مبارک خواهیم رساند .

قبل از شروع نامه داستانی را نقل خواهیم کرد که مربوط به گذشته است یعنی زمانی  که نه از دادگستری خبری بود و نه از حق و حقوق  که شما و دیگرعزیزان ازآن مطلعید و فقط جهت شروع عریضه آورده می شود .

درروزگاران قدیم پینه دوزی بود که گاهی درامورات دیارخود دخالتهایی را ازسرخیرخواهی انجام می داد  ودریکی ازاین دخالتها دراجحافی که به یکی افراد شده بود برمناره ی مسجد آن شهر می رود و شروع به گفتن اذان قبل ازدخول وقت نمازمی نمایید حاکم اورا می خواهد و موضوع را پیگیری می نماید وسرانجام کمک می کند که موضوع برطرف شود  و بعد ازاین مسئله همچنین به پینه دوزمی گوید که هروقت شما مطالبی را که فکرمی کنی برای آینده ی شهرمان موثر باشد یک اذان خارج از وقت نماز،ازهمان مناره اقامه کن . از آن روز به بعد با یک اذان این پیرمرد یک نقص ازنقایص های شهرکاسته می شد و یک زیبایی ربرزیبایی های آن شهرافزوده می شد .

حال دراحوال فعلی چورس این شهر قدیمی اوزون حسن – شاه عباس – عباس میرزا ، آیت .. شهید حسین غفاری ( که مردم چورس سالها پای منبر ایشان نشسته اند ) ازیاران امام خمینی (ره ) بنیان گذار انقلاب اسلامی ، اینجانبان نقش آن پینه دوزرا نخواهیم داشت که قیاسی مع الافارق خواهد بود ولی خواهیم کوشید مواردی را به حضوررسانده باشیم .

آقای دکترفارغ  ازشائبه ها وضمن احترام به دیگرکاندیداهای محترم شهرمان ،که همه آنها هم نیات خیرخدمتگزاری به منطقه وکشوررا داشتند فکرمی کنیم انتخاب دوباره ی شما به دورنهم نمایندگی رضایت اهالی ازخدمات شما در دوره ای که در پایان آن هستیم و بیشترازهرچیزبه امیدواریها وانتظارات وبرآورده شدن مردم منطقه درآینده درجهت اصلاخ امورو آبادانی آن در تمام زمینه ها  است که لازم است این واقعه به فال نیک گرفته شده و به شما تبریک گفته شود  که این اعتماد عمومی را با نیتهای خوب واعمال شایسته تان جلب کرده اید .

 

آقای دکتر چورس دردل خود تاریخی همراه با مشقات مردم از جمله ازحمله ی مغول ، روس و عثمانی  ومشرو طه و انقلاب اسلامی را دارد . و از این همه ، بعد از انقلاب اسلامی علیرغم پتانسیل های بالای آن اعم از وجود منابع آب ، زمین ، معدن ونیروی انسانی کوشا ، دچارکم آبی که علت اول آن قهر طبیعت و علت دوم آن کسانی بودند که فقط به خاطرحفرنکردن یک حلقه چاه عمیق ، سیمای  آنرا به یک روستای بدون آب و کویرمانند نزدیک کردند وآب درختان را که ازایشیق بالاغی تامین می شد قطع و درلوله ها جاری ساختند که این کار( لوله کشی ) اگرچه کاربا ارزشی درجهت بهداشت اهالی بود ولی ازطرف دیگربیشترباغات و مزارع چورس و نیز قناتهای چورس را که از

آب ایشیق بلاغی تغذیه می شدند ازبین برد . واز نتایج آن کم شدن درآمد ازمزارع و باغات داخل و اطراف آن و بیکار شدن عده ای گردید . و بیکاری بد ترین آفت برای یک اجتماع بود که باعث شد عده ای  با مهاجرت به شهرهای دور و نزدیک به مشاغل کاذب وکم اهمیت ترازکشاورزی روی آورند .

دومین مسئله ای که باعث شد مشکلات و کم آبی دوام داشته باشد رویه ی شرکت آب و فاضلاب روستایی بود که علیرغم خودیاری اهالی وحفریک حلقه چاه عمیق پرآب ووجود آب ایشیق بلاغی درتامین و آبرسانی تعلل نمود . یعنی اگرآب وفاضلاب روستایی ازوجود همین دو آب استفاده می کرد و سیستم پوسیده ی آبرسانی قبلی چورس را زودتراصلاح می کرد . آب چاه عمیق و ایشیخ بلاغی هم آب شرب و بهداشتی مردم را تامین می نمود وهم باغات را اداره می نمود . به هرحال این کار سرانجام صورت گرفت. همانطورکه شما هم مستحضرید سیستم قبلی پوسیده لوله کشی کنارگذاشته شد ولوله کشی با اصول مهندسی انجام ومردم به آرزوی دیرینه ی خود رسیدند که آب در کوزه داشتند و تشنه لب بودند . که همه ی ما خاطره تلخ سالهای قبل را با این عمل با ارزش شرکت آب و فاضلاب فراموش می کنیم .

 اما درحال حاضرآبی که ازچاه عمیق و ایشیخ بلاغی درمخزن آب چورس وارد می شود بیشترازمصرف آنان است واگرچه بخشی  این آب اضافی در حال حاضربه مصرف تعدادی از باغهای نیمه خشک شده و نیمه جان  قبلی و تازه احداث فعلی می رسد ولی با این وضعیت این آب مازاد بر مصرف اهالی به نوعی تلف می شود . لذا درخواست ما از شما و مسئولان اینست که برای مصرف  این آب اضافی سروسامانی داده شود وبا مدیریت اداره جهاد کشاورزی و شرکت آب و فاضلاب روستایی ترتیبی اتخاذ شود که این آب بهینه و با نوبت بین اهالی تقسیم شود دراین صورت میل عده ای از اهالی که باغهایشان خشک شده به احداث باغهای جدید افزوده خواهد شد لذا دراین زمینه به ساماندهی نیاز است . درمحیطهای کم آب  علاوه برخشک سالی و دیگر عوامل طبیعی ، مدیریت  و توزیع عادلانه ی آن نقش مهمی دارد . برای مزید اطلاع باید عرض کنیم که علاوه بر موارد بالا در محیط های روستایی و در همچو وضعیت هایی که وقتی قاعده و قانونی برای تقسیم آب وجود ندارد باعث می شود عده ای که اهل زرنگی و غیره هستند آب بیشتری را برده و کسانیکه نیستند برتای احتراز از اختلافات از حق خود می گذرند که باعث می شود از طرف آنها تلاش کمتری برای ایجاد باغ و آبادانی صورت می گیرد .

گردشگری چورس

علاوه بر امکانات ومناظر طبیعی چورس ، نقش تاریخی آن و وجود آثار باستانی از قبیل :

- قرمزی مسجد ( اثرمرتضی قلی خان دنبلی )

- قلعه ی باستانی 5 برجه و حمام یری آن ( که در حال حاضر یکی از برجهای آن باقی است )

 - چشمه ی خدادادی ایشیق بلاغی ( که لازم است مظهر آن  به شکل اولیه باز سازی شود )

- اردو یری ( شاه تختی ) قرار گاه عباس میرزا در جنگهای ایران و روس که فقط تلی از آن بر جای مانده است .

-خاچ قشون وسنگ نبشته های آن

 در این مورد باید گفت شخصی ازاهالی که سالهاست با نام سنگ وتراورتن ، زمین های دارای آثار باستانی چورس راکه مشرف به تپه های تراورتنی از جمله درنزدیکی مامال ،ایشیق بلاغی وخاچ قشون  هدف قرار داده و با کمک چند نفرکه در قالب  معدنچی هستند  لودر و دست منطقه را زیر و رو می کنند  یعنی دراین راه نیز ازکمک عده ای ازخارج از روستا بهره مند بوده ( این ادعا را می توان با حضوراکیپی از کارشناسان میراث فرهنگی و معادن درمنطقه ی خاچ قشون بررسی کرد که این افراد معدن کاربوده اند یا بدنبال عتیقه ؟)  و این اواخر کم مانده بود حریم ایشیق بلاغی را از بین ببرند که با هشیاری اهالی رفع شد .

 منظوراین است که اگربرای تحدید حدود حریم و محافظت آثارباستانی چورس کاری انحام نشود درآینده چیزی ازآنها باقی نخواهد ماند با توجه شواهد تاریخی ومحلی موجود ، روستای چورس ومحدوده ی آن منطقه ی باستانی است و احتمال وجود ابزارواشیای تمدن قدیمی درزیرخاک آن بسیار فراوان است ( که انشاء ا .. این جمله را افراد به دنبال عتیقه نشنیده باشند والا یورش خود را آغاز خواهند کرد  . )

چند ی قبل دررسانه ها آمده بود که اداره میراث فرهنگی تصمیم گرفته است که تکلیف آثار باستانی ومحدوده ی آن را درچورس و مناطق دیگر را دراستان مشخص کند که ما نیزخبرآن را در وب چورس منعکس کرده بودیم . اما این وعده هنوزعمل نشده است . 

- سی رشته  قناتهای قدیم آن

- بوزخانه

- غارکوچک سوسمارها (کَرتان کَته لَر) درباغ مامال

- سنگهای آسیاب ( دگیرمان داشی ) در اردوگاه دانش آموزی و در کنار قرمزی مسجد

- دره ی زیبای دامداماجا با گیاهان وحشی آن ( سبزی  ترشک )

- کوه ایتیک داغی وآنا قیزلی و آثارو اشیای قدیمی آن که ازتعرض عده ای که به دنبال گنج وعتیقه هستند درامان نیستند .

مطالب فوق ایجاب می کند که با نگاهی آینده نگرانه در خصوص موارد بشرح ذیل اقدامات جدی به عمل آید :

1- حفظ آثارومیراث فرهنگی کشور در چورس

2-باز سازی مکانها و ابنیه ی در حال تخریب و تخریب شده

3-رسیدگی به وضعیت چورس درجهت جلب گردشگرو ایجاد مکانهای مناسب و تفریحات سالم  برای مردم

تعیین تکلیف آب مازاد برمصرف و تصمیم گیری برای مدیریت  ونحوه گردش آب و اجرایی کردن آن که

تنها ازاین طریق است که می توان به بازگشت چورس به وضعیت سرسبز قدیم و ایجاد باغها ی دید  و فرصت های شغلی حداقل در آن امید بست. چورسی که درسرسبزی  آن گفته شده است : اگر در چورس غربالی را به هوا بیندازیم این غربال را در سطح زمین نخواهیم یافت ( منظوروجود انبوه درختان مانع از افتادن غربال به زمین خواهد شد . ادعایی که مشابه آن درهیچ نقطه ای ازاستان ما آذربایجان غربی نشده است و این نشان از سرسبزی و عظوت چورس در طول تاریخ بوده است . )

علیرغم روی آوردن مردم منطقه درعید امسال به چورس ، ازمظاهر گردشگری درچورس فقط یک پارچه ای بود که شورای اسلامی درورودی روستا نصب کرده بود ومقدم مسافرین را عزیز نگاه داشته بود . اینجا سوالی مطرح می شود اگرکودک یگ گردشگردرحین گشت و گذار در چورس احتیاج به سرویس بهداشتی داشته باشد تکلیف چیست ؟ 

4- تلاشهای جنابعالی ، اهالی و شورای شهرستان چایپاره علی الخصوص حجت الاسلام ایوبی درمورد کانال آبرسانی چورس و یازده روستای دیگرمنطقه دروزارت نیرو وسازمان آب منطقه ای بجایی نرسیده است که اهالی هنوز امیدوارند که بحمدالله  با استفاده ازسد آغچای ازتلفات آب درمسیرطولانی نهرقدیمی شهرجوی چورس کاسته شده ونیز به روستاهای فاقد آب آبرسانی گردد .

5- دوسال قبل اهالی با کمک شورای محل که خبرآن نیزدربیشترسایت ها آمد موانع مسیرجاده چورس – قره ضیاء الدین راباز کردند تا امکان تملک ومسائل حقوقی بولوار شدن آن را فراهم سازند . ولی دراخباری که در چند ماه گذشته آمد . فقط گفته شده است راه موجود فقط روکش شود . آقای دکتر لطفا ازافراد آگاه  و نیز مسولان درمنطقه که آشنا به ناحیه هستند تحقیق شود که آیا بازدید های نوروزی و ایام تعطیل چورس و وجود جاده ای باریک و پرخطر ، ایجاب نمی کند که این مسیر بولوار و دوطرفه گردد ؟ 

     

6- در خواست اهالی چورس اینست که حداقل گذشته ی چورس را به او بر گردانیم حال پیشرفتها و قدمهای بیشتر غیره به همت مسئولان است. اگرموارد مطروحه عملیاتی گردد می توان به ماندن نیروی کار اهالی چورس و رونق آن امیدوار بود والا مهاجرت و خروج نیروی فعال آن ناگزیر خواهد بود  و جهت اینکه ازگذشته ی تاریخی چورس تصوری داشته باشیم باید عرض نماییم که براساس متون تاریخی در دوره صفویه شاه ایران دختر بیگلربیگی تبریز را به عقد حکمران چورس در آورده و با جهیزه و غیره به چورس گسیل می دارد . ( نقل از تاریخ چایپاره -نوشته ی آقای باقری بسطامی ) 

7 –درست است که آبادانی جای جای این کشورموجب افتخارهمه ی ماست اما درمنطقه  فقط ارومیه ، خوی و قره ضیاءالدین نیست که به تغییرو آبادانی نیاز دارند اهالی دیگر منطقه و ازجمله چورس نیزحق دارند از این موهبت بهره مند گردند .  درمقایسه با قره ضیاء الدین که الحمدالله روز بروز گسترش می یابد مجبوریم در مورد چورس همان جمله ی معروف را بکار بریم که : چورس شهری که ده شد که این نیز یکی از عجایب روزگار است و به طنزتلخ باید گفت که باید برعجایب هفتگانه یک قلم  یعنی سیرقهقرایی چورس و ده شدن آن را افزود .

آقای دکتر ضمن گفتن خسته نباشید به شما  ،  همانطور که در پیغام نوروزی عرض شد .  بار دیگر و برای چندمین بارخاطر نشان می سازیم  که اگر از دست خود ما و اهالی بر می آمد مسدع اوقات با ارزش شما نمی شدیم و قضیه را حل می کردیم ولی همانطور که عیان است این مسایل نیاز به مدیریت، مطالعه ، برنامه ریزی و تامین اعتبار لازم  است .  و در این خصوص اهالی در کنار مسئولان خواهند بود .

گله ای از مسئولان  استان و شهرستان نیز داریم  که ما این موارد را بارها منعکس نموده ایم و لی برای یک بار  هم نشده که از اداره جهاد کشاورزی یا میراث فرهنگی ،حال اقدام که  بماند حداقل زحمتی به خود بدهند و در دنیای مجازی و عصرگردش  اطلاعات  و اینترنت دو کلمه بنویسند : شنیدیم را ندیدیم  هرچند بی جوابی و اینگونه  بی خیالی ها باعث ناامیدی ما نخواهد شد و همچنان مطالب و مثل های سعدی تمام شدنی نیست .  ( برای اینکه دروغی از طرف ما نباشد در دوسال گذشته  یک بار فقط مسولان معادن استان در خصوص  مجوز  اشتباه و بدون مطالعه ای که به یک معدن کار داده بودند تا چشمه کارستی  زیبای شیخ بلاغی(ایشیق بلاغی ) را محو کند از خود اراده ای نشان داده و از خود دریک نامه دو سطری  دفاع کرده بودند . و هنوز هم معلوم نشده که چطور در مقابل چشمهای این همه ادارات محترم  از قبیل اداره حفاظت از منابع طبیعی  - آب منطقه ای -  معادن و جهاد کشاورزی مجوز حفر حریم این چشمه داده شده بود ؟

 

اگر با واقع بینی نگاه کنیم قدمهای فراوانی برداشته شده است . احداث سدآغچای – شهرستان شدن  چایپاره – ساماندهی آب شرب چورس قدمهای ابتدایی و اولیه ی بزرگی هستند  اما که نمی توان این پیشرفتهای چشگیر را  در همان مرحله باقی گذاشت .

   * در پایان کلام ، جناب آقای دکترضمن آرزوی موفقیت برای جنابعالی اگر برنامه ای برای منطقه داشته باشید که قطعا اینطوراست انشاء..  بطورنوبتی ویا اولویتی اجرا خواهد شد . با این نوبت گذاری خیالتان ازشهری راحت و به شهری دیگر معطوف خواهد شد و باید گفت که فرصت ها کوتاه و ارزشمند است و کارها و خدمات بس ماندگار – در نامه ی قبلی نیزآن مثل دانشمند کانی شناس و شیمیدان را آوردیم که مضمون کلام آن دانشمند این بود که همه چیز خواهد گذشت اما از ارزش خدمات مهم و شایسته از جمله اکتشاف و خدمت به مردم کم نخواهد شد .

امید است که مشکلات چورس حل شده و الا ما هراز گاهی جهت یاد آوری ،همچنان داستان های پینه دوز را نقل خواهیم کرد دعوت می کنیم  این مطلب را کلیه ی مسئولان نیز بخوانند . چون حل این مسئله به نوعی با وضعیت روستا ها  

                                                                 با تشکر

 علی سلطان بیگی - زمین شناس و دانشجوی کارشناسی ارشد آب شناسی

  امیرسلطان بیگی – دانشجوی دوره ی دکترای زراعت ( گرایش گیاهان داررویی )   

 بهزاد سلطان بیگی - دانشجوی کارشناسی ارشد عمران  

27/2/91

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 1:29  توسط علی سلطان بیگی  | 

تسلیت به دوستان مهندس پدرام

انا لله وانا اليه راجعون

در سوگ مهندس پدرام زهراوی که تاریخ هجدهم اردیبهشت سال نود و یک  در سانحه رانندگی در محور تبریز عجب شیر،جان داد

روزهایی است کسی پدرام را در روی نیمکت محوطه که پاتوق او و دوستانش بود نمی بیند.

اهالی کوی و خصوصا والدین از پشت پنجره که نیمکت را نگاه می کنند برای آنهااشاره ای به جای خالی اوست  .

تسلیت به دوستان پدرام چه آنها که او را به دست خود به خاک سرد دادند و چه آنها که دوری مسافت نگذاشت که یک بار که برای بار آخر هم بود دست مهربان اورا در دست بگیرند  . و جسارتا اینجا روی سخنم با بهزاد است .

پدرام عزیز-  هیچ از خود پرسیدی که وقتی تو نباشی چه کسی بار دل بچه های دوربرمنظریه و مجتمع نسترن  را از دلشان برگرفته و بر زمین خواهد گذاشت ؟

پدرام عزیز -  چطور دلت آمد به قول سعدی" یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد " بچه ها را بیموقع  ترک کنی ؟  (1)

به همان نشانی که شیخ سعدی گفت " در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی ...."  پدرام بچه ها را دور خودش جمع می کرد و آنطور که ما والدین  می دیدیم هر که به اصطلاح از مامانش و یا سختگیری پدرش قهر می کرد یک راست پیش پدرام بود .

و سئوال بعدی اینکه اگرکسی این دفعه قهرکرد و یا بر دلش باری نشست کجا رود ؟

هر چه زبان گشودیم حرفی بزنیم نشد و به سراغ نیما رفتیم از مجموعه ی افسانه که گویا خبری از دل پدرام و دوستانش داشت .

-----------------------------------

افسانه : مبتلايي كه ماننده ي او
كس در اين راه لغزان نديده
آه! ديري است كاين قصه گويند
از بر شاخه مرغي پريده
مانده بر جاي از او آشيانه
ليك اين آشيان ها سراسر
بر كف بادها اندر آيند
رهروان اندر اين راه هستند
كاندر اين غم ، به غم مي سرايند
او يكي نيز از رهروان بود

........................................

بگذر از من ، رها كن دلم را

كه بسي خواب آشفته ديده است
عاشق و عشق و معشوق و عالم
آنچه ديده ، همه خفته ديده است
عاشقم ، خفته ام ، غافلم من
گل ، به جامه درون پر ز ناز است
بلبل شيفته چاره ساز است
رخ نتابيده ، ناكام پژمرد
بازگو ! اين چه غوغا ، چه راز است ؟
يك دم و اين همه كشمكش ها
واگذار اي فسانه ! كه پرسم
زين ستاره هزاران حكايت
كه : چگونه شكفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ اكنون چه دارد شكايت ؟
وز دم بادها ، چون بپژمرد ؟
آنچه من ديده ام خواب بوده
نقش يا بر رخ آب بوده

.............

 

 

با تسلیت به خانواده محترم  درام ،الاخص مادر بزرگوارشان و دوستانش من باب همدردی حرفی با دوستانش دارم

دوستان پدرام - عزیزان اتفاقی که پیش آمد خیلی خیلی تلخ و ناباورانه بود و هست اما چه باید کرد ؟ فقط می توانید خوب باشید و خوب فکر کنید و خوب جلو بروید و البته که پدرام را فراموش نخواهید کرد .

از شما می خواهم به این قطعه پروین اعتصامی  که خود او هم  از ناکامین گلزار ایران زمین بود توجه کنید که اول و آخر حرفش را در این چند بیت گفته است به ظن اینجانب اگر پروین غیر از این چند بیت چیزی دیگر بر زبان نمی آورد . چیزی نداشت بگوید و به عبارتی زیبا تر همه چیز را گفته بود و رفته بود :

پروین این اشعار را بر سنگ مزار خود سروده بود علیرغم تمام ناگواریها، ناراحتیها و ناملایمات که کشید و چشید باز اینگونه گفت :   

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی ز ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و ز هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چون بدین نقطه رسید مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که در این محنت گاه

خاطری را سبب تسکین است

همانطور که خودتان هم ملاحظه می کنید او از شما می خواهد که به پدرام فاتحه و یاسین بخوانید و از او یاد کنید و آنجا که قضا حمله کند چاره تسلیم ادب تمکین و خاطری را سبب تسکین باشید .

والسلام .

روح پاک پدرام  قرین رحمت ایزدی باشد .

 

1- در عشق و جوانی ، باب پنجم گلستان

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/23ساعت 19:38  توسط علی سلطان بیگی  | 

این خبر در اردیبهشت سال گذشته یعنی 90درج شده بود و حال که اردیبهشت سال 91 است

عملیات بازسازی اردوگاه فرهنگی تربیتی آموزش و پرورش شهرستان چایپاره بعداز 19 سال رکود دوباره آغاز شد .

مدیر آموزش و پرورش چایپاره در بازدید فرماندار این شهرستان از روند اجرای این طرح گفت : عملیات ساخت اردوگاه فرهنگی تربیتی چایپاره در سال 70 در زمینی به مساحت 2 هکتار در نزدیکی روستای تاریخی چورس آغاز شده بود که پس از اتمام حصار کشی ، احداث ساختمان وسکوهای چادر زنی و محوطه سازی با 90 درصد پیشرفت به علت عبور خط فشار برق از محوطه آن کار ساخت اردوگاه متوقف شده است .

حسن سید عبدالهی افزود : بعد از 19 سال با پیگیری های بعمل آمده از سوی مسئولان و مساعدتهای اداره برق مسیر عبور خط فشار قوی از محوطه اردوگاه تغییر یافته و کار ساخت و تکمیل این اردوگاه از سر گرفته شده است .

وی با اعلام این که با گذشت 19 سال بخشی از اردوگاه تخریب شده و نیازمند نوسازی است افزود :امسال 500 میلیون ریال اعتبار برای بازسازی و تکمیل این اردوگاه اختصاص یافته که تا یکماه آینده به بهره برداری می رسد .

هاشمی فرماندار چایپاره هم در این بازدید با اشاره به اهمیت احداث این اردوگاه بر تسریع در بازسازی و تکمیل آن تاکید کرد

از انتشار این خبر یکسال می گذرد . ازآقای فرماندار خواهش داریم سر ی به محل بزند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/20ساعت 0:45  توسط علی سلطان بیگی  | 

مسابقه دو دانش آموزان ابتدایی چورس

مسابقه دو دانش آموزان روستای چورس چایپاره
ورزشی
چهارشنبه, 13 اردیبهشت 1391 ساعت 03:54

به مناسبت گرامیداشت هفته معلم مسابقه دو دانش آموزان روستای چورس چایپاره برگزار شد .

do

در این مسابقه دانش آموزان مقطع ابتدایی روستای چورس در مسافت یکهزارو 500 متر ازمقابل دهیاری تا مسجد جامع این روستا با هم رقابت کردند که در پایان رسول حسن پور – صابر شکوری ، هادی حسین زاده و امیر رضا طالبی مقام های اول تا چهارم را از آن خود کردند .

با کسب اجازه و تشکر از واحد خبر صدا و سیمای استان آذربایجان غربی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت 23:31  توسط علی سلطان بیگی  | 

واردات عسل از چین !

مدیرعامل اتحادیه سراسری زنبورداران ایران زمین با بیان اینکه سالیانه به طور متوسط در حدود 6 هزار کندو با زنبور عسل به کشورهای عراق، افغانستان و لبنان صادر می‌کنیم، از واردات 5 هزار تنی عسل بی کیفیت از چین توسط برخی شرکتهای دارویی و موادغذایی خبر داد.

عفت رئیسی سرحدی درخصوص میزان تولیدات عسل در سال گذشته اظهارداشت: با توجه به اینکه در سراسر کشور 5 میلیون و یکصد هزار کندو داریم که از این تعداد، 4 میلیون و 800 هزار عدد کندوی معمولی و در حدود 300 هزارکندوی بومی است، سال گذشته در حدود 50 هزار تن عسل برداشت کردیم.

وی اضافه کرد: با توجه به بارندگی‌های خوبی که ابتدای سال داشتیم، پیش بینی می کنم که میزان تولیدات‌مان درحدود 20 درصد نسبت به سال گذشته افزایش پیدا کند.

مدیرعامل اتحادیه سراسری زنبورداران ایران زمین با اشاره به اینکه سال گذشته در حدود 2500 تن صادرات عسل به کشور ترکیه و کشورهای حوزه خلیج فارس داشته ایم، گفت: سالیانه به طور متوسط در حدود 6 هزار کندو با زنبور عسل به کشورهای عراق، افغانستان و لبنان صادر می کنیم.

وی افزود: البته صادرات ما به صورت فله ای بوده است و اگر کارخانجات بسته بندی داشتیم، ارزش افزوده بیشتری عاید کشورمان می شد.

رئیسی در ادامه درخصوص میزان مصرف سرانه عسل در کشور گفت: متوسط میزان سرانه مصرف سالانه عسل در کشور 63 گرم است درحالی که متوسط میزان سرانه مصرف سالانه عسل درکشورهای توسعه یافته بیش از 2 کیلوگرم است. به گفته وی، قیمت هرکیلوگرم عسل مرغوب طبیعی بین 15 تا 22 هزار تومان است.

وی مطرح کرد: متاسفانه به دلیل اینکه ما به عنوان مسئول اتحادیه زنبورداران پس از تولید عسل هیچ نظارتی بر روی آن نداریم، پس نمی توانیم از ورود عسلهای تقلبی به بازار جلوگیری کنیم درحالی که به نظر می رسد دولت باید در راستای اجرای اصل 44 اختیارات بیشتری را به اتحادیه ها بدهد.

مدیرعامل اتحادیه سراسری زنبورداران ایران زمین گفت: با توجه به اینکه طبق قانون افزایش بهره وری واردات عسل به کشور ممنوع شده است اما متاسفانه شاهد واردات این محصول از کشور چین توسط برخی شرکتهای داروسازی و مواد غذایی به کشور هستیم.

وی اظهارداشت: این شرکتها در لوای مکمل‌های دارویی و غذایی سالیانه در حدود 4 الی 5 هزارتن عسل بی کیفیت به کشور وارد می کنند.

منبع: خبرگزاری مهر

برچسب ها: عسل ، واردات ، چين

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 19:22  توسط علی سلطان بیگی  | 

آغا و شتری که بر دم هر دری خواهد خوابید

 

 از سری داستانهای آنروزها

 آنروزها

آغا وشتری که بردم هردری خواهد خوابید

همه می دانیم که آنروزها درآنجاها ( چورس و روستاهای دیگر) نه ازبرق خبری بود ونه ازتلویزیون .

وبرق که نبود از وسایل رفاهی  که روز به روزهم درحال تکمیل شدن است  خبری نبود .آنروزها بخچال ساخته نشده بود  هرچند که روشنایی خانه های شهرخوی با برق تامین می شد ولی هنوزدراین شهرایبان عمو(ابراهیم عمو)  درابتدای خیابان به سمت محله چهارراهی خوی ، بستنی های خوشمزه اش را با یخ و برف کوهستان درست می کرد . او شیر و دیگر مواد اولیه ی بستنی را درظرف مسی استوانه ای می ریخت و آنرا دریک بشکه ای قرارمی داد و در بشکه، یخی راکه از کوه یا انبارذخیره یخ آورده می شد می ریخت تا آن مقدار که دور ظرف مسی حاوی شیر بستنی با برف و یخ پرمی شد اوسپس ازدو دستگیره ی ظرف مسی می گرفت و آنرا نیم دور به سمت راست و نیمدور به سمت چپ می چرخاند  و مدتی این کار را ادامه می داد تا بستنی مثل بستنی های امروزی سفت شود .

دراین اوضاع که تلویزیونی به بازارخوی هم نیامده بود تا چه برسد به چورس و روستاهای دیگر . و بچه ها باید با روشهای دیگری خود را سرگرم می کردند  و بازیگوشی ها که همراه و لازمه ی این دوره از زندگی بچه هاست است جوردیگری بود . این بازیگوشی ها گاهی خوب از آب درمی آمدند و گاهی بد . گاهی خوب می شدند و مثلا آغا درنقش یک بازرس آموزش و پرورش ظاهرمی شد وگاهی کمی زشت هم می شد. ولی به هرحال این یکی را که از زبان خود آغا شنیده ام کمی خوشایند درنیامده بود . که برای شما هم تعریف می کنم .

همانطورکه عرض شد در آنروزها ؛ بچه های آن دوره به دو دسته تقسیم می شدند . دسته ای که بسته به امکانات ویا به نگرشی که والدین داشتند  به مدرسه می رفتند وفقط درتابستان می توانستند به کمک خانواده بپردازند ودسته ای که با همان دلایل ،اصلا نمی توانستند به مدرسه بروند و یا ازمدرسه فراری می شدند وریزش می کردند . آقا شما که شنونده ی محترم باشید آغا درخانه خیلی عزیز بود راستش آغا آنقدربرای مادرش آقا بود که حد وحصر نداشت چون اگراینجوری نبود که اسمش را آقا نمی گذاشتند . 

 آغا را هم خوب تربیت کرده بودند هر تکه ای که برایش دوخته بودند در قامتش نشسته بود نه کوتاه و نه گشاد . در داستان قبلی ایشان هم گفته ام  طوری درخانه تحویل گرفته شده بود که چندین سال ازسن خود بزرگتر نشان می داد اما چه می شود کرد دست خودش که نبود آقا هم درکنار دوستانش تفریحاتی و بازیگوشی هایی داشت که گاهی هم دورازخواست او درمی آمد.

خوب معلوم است که کودکان تفریحاتی باید داشته باشند وگاهی درایجاد و یافتن راه این تفریحات ، اشتباهاتی روی می داد . این اشتباهات بخواهیم و نخواهیم و بی توجه به اندازه آنها وجود داشتند وحالاهم اتفاق می افتد.  گاهی می شنویم دریک مسابقه ی خیابانی موتورسیکلت جوانی صدمه های سحتی می بینند . 

 مثلا روزی در بهار به آلوچه ها و بادامهای سبزباغهای اطراف مدرسه متوجه می شدند و روزی دیگرزدن به بستان و دزدی خربزه و دوست جان ( نوعی خربزه بود ) و هندوانه ویا بازیهای کودکانه ی قاپ بازی ، بادام بازی ، روزی دیگر تخم مرغ بازی ( یومورتا دوگوشدورماخ ) درایام عید، نزاع یا شوخی و یا بازی قارگوله سی سی ( بازی و پرتاب گلوله برفی ) ، سربه سرگذاشتن افرادی که این یکی هم اصلا خوب نبود ( معمولا درهرمحیطی افرادی هستند که اغلب مورد تفریح یک عده قرار می گیرند ) روزی دیگربرگزاری مراسم سخنرانی کودکانه درمسجد ، بازیهای مدرسه ای و بین مدرسه تا خانه  که این یکی یک لشکر کشی بین افراد یک کلاس یا دوکلاس و دومحله که اغلب هم خشن بود و روزی هم بازرس شدن وگاهی پیش می آمد مفتکی برای کسی کمک می کردند.

 یک روزعصرآقا و دوستش از کمک به یک کشاورزهم محل خود به خانه بر می گردند و پدرآغا که می خواهد بداند پسرش درطول روز کجا بوده است از پسرش سئوالاتی می کند وآخرسربه پسرش می گوید : پسرم توکه می خواستی کار کنی حداقل برای خودم کارمی کردی فلانی که  "زققه نی قورقوشومنویوب" (منظور وضع مالی اش بهتر از من و نیاز به کمک ندارد یا اینکه  تو چرا یووماق فلانی را بزرگ می کنی( در قدیم خانمها که سرکوچه می نشستند درهمان حال هم بیکارنمی ماندند و پشم ریسیده  را دست خود گرفته وتبدیل به گلوله ای نخی  ویا کلاف می کردند و کلاف یا گلوله ی نخی ( یووماخ )رفته رفته بزرگتر می شد

عصر یکی از روزهای اوایل پاییز بود وآغاکه  ازمدرسه بر می گشت با دوستانش به چیدن ایده یا سنجد و پیشاره گردوهایی که بعد ازچیدن صاحبانشان همچنان بر روی درخت می ماند می  رفتند . در یکی از این روزها درحین راه به عمو عسگر بر می خورند .

عموعسگرپیرمردی بود قد کوتاه وبا پاهای بدون حرکت ، البته ازاول اینجوری نبود و این عارضه  بعدها درپاهای او پیدا شده بود بطوریکه می گفتند اودرجوانی پاهایش قوی وخیلی فرزبوده است اما بعد ها در اثرکار زیاد و یا دلایل دیگرفلج شده بود  . چون دیگر اعضای خانواده برای کارهای کشاورزی وکارهای مربوط به توتون کاری به بیرون ازخانه می رفتند برای اینکه این بنده خدا درخانه تنها نماند  صبح خانوم وبچه هایش اورا به کوچه وجلو خانه شان می آوردند. و زیرش یک زیر انداز و تشکی می انداختند ومتناسب با کارو فصل ، کاری هم دم دستش قرارمی دادند پس عسگرعموبیکار نمی نشست و با وضع پیش آمده هم کارهایی انجام می داد . مثلا اورا می دیدیم که  توتون دوزی می کرد و یا ناخالصی هایی غلاتی که نامرغوب بودند پاک می کرد .و ....  .

دوستان تا اینجا که رسیدیم و صحبت به کشت توتون کشیده شد اجازه بدهید کمی درمورد توتون کاری حرف بزنیم به قول معروف  معلوم نیست بعد ها فرصتی باشد یا نباشد و کسی از روزگارسند پا به مهرنگرفته است . پس کمی حوصله به خرج بدهیم و کمی تنباکو مصرف کنیم ( *) . همانطور که در هر برهه ای چیزی مد می شود مثلا هر کجای شهر را نگاه می کنی غذا خوری باز می کنند و یا هرکجا را نگاه می کنی می بینی اجناس خارجی (چینی ) می فروشند آنروزها هم تب توتون کاری بالا گرفته بود و گاهی تب کاشتن  نهال میوه ها عارض می گردید و خلاصه توتونها سه نوع بودند : توتون کوراوغلو با برگهایی زمخت و کوتاه که مقدار آن کم و فقط برای استفاده خود توتونکارکاشته می شد  .

نوع دوم توتون با برگهایی شمشیری ودراز بود بنام تیکالا بود ( این در چورس کاشته نمی شد ) .

نوع سوم توتون باسمه که بیشتراین نوع درچورس کاشته می شد. آنروزها می گفتند که توتون مهاباد از همه جا معروفتر بود و حتی آنرا درکیسه هایی در مغازه ها می فروختند . و چون توتون انحصاری بود گاهی ژاندارمها می آمدند مغازه ها را تفکیک می کردند و توتون آنها را می بردند حتی از این فروشنده ها به مراجع قانونی  شکایت می شد .می دانیم که هرزمانی بسته به زمان خود حرفه هایی دارد و اسباب هرحرفه را مثلا کسی که کارش شکار بود و است متناسب با آن فن و فوت آن را یاد می گیرد و اگر دردوره ای از زمان کشاورزان پنبه می کاشتند فن آن را یاد می گرفتند وافرادی که کارشان پرورش ابریشم بود می دانستند که کمی مانده به بهار باید باراماها ( تخمهای کرم ابریشم را باید در جای گرمی مثلا زیر کرسی قرار دهند تا این تخم شروع به رشد نماید و حتی کسانی بودند که این باراماها را در یک کیسه  زیر بغل خود می گذاشتند تا گرم شوند .

به هرحال،  توتونکاری درسالهای بعد ازاصلاحات ارضی باب شد هم خیلی دنگ و فنگ داشت . اگرچه توتون کاری خطرات جانی هفت خوان رستم را نداشت ولی سختی هایش جان فرسا بود و درتعداد خوانها حتی چندین خوان بیشترازخوانهای رستم داشت . 

یک کشاورز اگر می خواست سه هکتار توتون بکارد برای اینکه بتواند وام وبذرو سم ها را اخذ کند. باید با دولت ( دخانیات ) قرداد و پیمان می بست . که بعد بذر ها را ا تحویل می گرفت و درخزانه اصطلاحا به آن  تًن یا توم که خاک نرمی با کود حیوانی بود می کاشتند وهرروز با آب پاش آن را آب می دادند تا بوته های توتونها به اندازه 6 تا 7 سانتی متر بشوند بعد کارصحرایی شروع می شد.

 ابتدا با تراکتور زمین شخم زده می شد و با وسیله ای  به نام کردوار ( بیل پهنی که در وسط دسته ی چوبی آن طنابی بسته می شد یک نفر با فشار دسته کردوار را می گرفت و با فشار به خاک می زد و نفر دوم طناب را می کشید تا بیل فرو رفته در زمین به طرف مقابل کشیده و با خک موجود جویی درست کنند سرجویهای درست شده را می بستند و به اصطلاح دولان گردش و یا دول قید شوند ) دولان گردش دراصطلاح کشاورزی آن جوی های پیچشی هستند که آب در آنها گردش می کند و از انتهای زمین خارج می شود ولی جوی دول قیید جویی اسنت که یک طرف آن بسته است و وقتی آب درآن بسته می شود راه گردشی وجود ندارد باید پرشده وازهمان مسیری که پرشده برگردد .

 این کردوارکشیدن خیلی سخت بود وحالا که حالاست وقتی یک نفر می خواهد درجه ی بالای خسته بودن خود را شرح دهد می گوید مثل اینکه کردوارا گئتمیشیدیم ( برای کشیدن کردواررفته بودم ).  کسانیکه به کردوار کشیده اند شاق بودن این کار را می دانند- و افراد با تجربه برای آسان کردن این کار و گرفتن تلخی آن و روحیه دادن به افرا د ،شروع به خواندن ترانه ها ی فولکلوریک – گفتن قصه وداستان های قدیمی می کردند  این کاررا شترداران برای شترها هم انجام می دادند و نام این کاردرنزدجماعت عرب هدی خواندن است وعین این کاربرای کشاورزانی است که وقتی می خواستند علفهای هرزوخارها ی مزاحم را ازکناربوته های کدویا خیار وگوجه دربیاورند و یا موقع بسته کردن علف برای زمستان دامها ، خارها که دردست افراد فرو می رفت،( چون مثل امروز دستکشی نبود)،  لذا کشاورزان برای بالا بردن روحیه ی افراد برای این خارها اسامی خلاف خصوصیات آن می گذاشتند فرد مجبور بود این خار را با دست گوشتی خود درآورده ودرحالیکه فرو رفتن خاروبیرون زدن خون را دردست خود می دید .

 این کارکشاورزان ، چه می دانم شبیه کارعارفان بود که عارفان درتابستان لباس گرم ودرزمستان لباس نازک می پوشیده اند.) به هرحال با تمام شدن کارشخم درست کردن جوی برای نشاء بوته های توتون عصرازافراد خانواده یا همسایه نیروی کمکی می گرفتند واین بوته های توتون ازخزانه کنده و درداخل سبدها می چیدند تا برای فردا آماده باشد . صبح زود سبدها را بارالاغ و اسب می کردند. و به صحرا می بردند  اول باید در جوبها آب باز می شد تا خاک نرم شده و همانند نشای برنج  ، بوته های توتون ( بزبان ترکی شیتیل و عمل نشا را شیتیل اکماخ می گویند. ) در زمین کاشته شوند . یک بعد از روز از کاشتن بوته ها 

 آبیاری انجام می شود که این آبیاری را اولی سویی ( آبیاری مرده) یعنی آبی است که موجب می شود بوته های سالم و نشکسته مشخص و زنده شده و راه رشد خود را ادامه بدهند و تازه بوته هایی که معیوب و شکسته هستند مشخص شوند واگر لازم شد جای شکسته ها و زنده نشده ها ، بوته ی جدیدی نشاء شود .

 دیری سویی ( آب زنده ) دومین آبی است که به فاصله ی چند روز از اولی سویی به مزرعه ی توتون داده می شود .  البته کشاورزان با ذوق با دل و دماغ چندین تخته هم در میاهنه های مزرعه  برای کاشتن گوجه و خیارو فلفل و...  نگه می داشتند تا ازاز این محصولات در موقع برداشت توتون استفاده شود .

بعدها بسته به مقدار علفهای هرز که خصوصا بعد از آبیاری زیاد می شوند در زیر آفتاب گرم  با وسایلی مانند توخا و کارتک ( چورتوز ) برداشته می شد (وجین کاری ) .  بعد از وجین ها بسته به جنس و نوع خاک  چند نوبت آبیاری می شد . اگر زیاد آبیاری می شد باعث سفیدک زدن و خرابی برگهای توتون می شود خصوصا در زمینهای بدون شیب که آب حرکتی نمی کرد   مرحله بعدی برداشت محصول بود که سخت تر از کارهای دیگر بود . اگر چه نشا کردن بوته ها هم کمر درد های  مزمنی برای بچه ها و خانمها داشت و یا در وجین کاری زیرآفتاب شدید صورت بچه ها عین مار می سوخت و پوست می انداخت . اما جمع کردن برگهای توتون سختتر بود .

ساعت 3 و 4 صبح بیدارت می کنند و زود باید با چهارپایان به  صحرا برسی و کارت را شروع کنی و بقدر کافی برگ جمع کرده به ده برسانی تا خانوهایی که منتظر رسیدن توتون هستند بیکار نمانند  . حال اینجا بوته ها رشدکرده اند جایی که  خودت هم داخل بوته های بلند توتون دیده نمی شوی و دستمالی بزرگ را به شکم بسته ای و یا الکی ( الک را طبله یا تلبه می گفتند )  درکنارت قرارمی دهی   که برگهای جمع کرده ات را به آن گذاشته و به سبد اصلی انتقال دهی وقتی سبدها پرشدند با دیگر دوستان آنها را بارچهارپایان می کردی و تحویل کوچکترین عضو گروه می دادی تا آنها را به ده برساند.

 اعضای مانده درمزرعه بساط صبحانه را پهن می کردند اما از شما چه پنهان، تلخی دست مگر می گذاشت که از شیرینی انگور یا چای شیرین چیزی بفهمی !راستش  این تلخی توتون از روز اول تا فروش  برای همه بود در خانه برای خانومها که توتون دوزی میکردند . در هنگام انبارکردن در انبار و هنگام بردن توتونهای خشک به نمخانه و در موقع دسته بندی توتونها هنگام تحویل به دخانیات . حتی حیوانات بارکش نیز از این تلخی توتون در امان نبودند خیلی وقت می دیدی از گوشه ی چشم درشت آنها اشک بیرون می زد .

آفتاب یواش یواش بالا می آمد و سر و موهای سر شما با برگهای توتون تماس پیدا می کرد و سر شما حالتی پیدا می کرد مثل اینکه سرت را با مایع تلخ سیاه رنگ توتون شیره ای کرده ای موها به هم چسبیده اند .  شیره ی توتون با عرق صورت شما وارد چشمهایت می شود . وچه کار باید کرد را نمی دانید . تازه ازعضو کوچک گروهت که درحال رهسپاری به سوی خانه است خبری نداری . که آیا بار کج اش به منزل رسیده یا الاغش درگل مانده یا نه ( درطول مسیرگاهی درباری که حیوانات می بردند توازنی و جود نداشت و اگرمواظب نبودی بارمی افتاد وبخشهایی ازمسیرکه جاده نبود درحین عبوراز میان مزارع جاهایی که آب درآنجا ها افتاده بودبیچاره الاغ بارخود را در زمین و آب می گذاشتند وخرکه بود باید نفریمی آوردی که با کمک او، خر در گل مانده ات را از آب بیرون کشی و بارجیوان نمایی ( این جملات شرح حال روزگار بچه ها وجوانانی است که  مثل بنده وآغا قهرمان داستان ما از7 سالگی در توتون کاری  فعالیت می کردند. )  

حال بارتوتون به منزل رسیده است  . این شخص سبدها را باید درخانه خالی کند ویا اگرافراد خانواده کم بودند و نمی توانستند همه ی توتون آورده شده را  بدوزند باید به خانواده ها وکسانیکه با آنها توافق شده بود می رساند و خودش برای آوردن سرویس دوم به صحرا بر می گشت .  هررشته نخ که به طول تقریبی 2 متر بود  با توتون پرمی شد یک پته به دوزنده داده می شد تا مزد خود را بعد از فزوش توتونها برابربا تعداد رشته ها بگیرد .

توتون دوزی – این مرحله زیاد سخت نبود ولی سختیهای خودش را داشت . توتونها را برداشته و از رگبرگ اصلی وارد میل فلزی کهنوکش تیزو از سوراخ ته آن یک نخی با مقاومت خوب بود وارد می کردند باید مواظب بودند که برگ توتون از بخش رگبرگ اصلی به میل وارد شود والا برگها  تاب سنگینی  خود را نمی آوردند و از نخ پایین ریخته ( ریختن برگها را پاورگه می گفتند ) که صاحب کار از این وضعیت خیلی بدش می آمد  موقع جابجا شدن توتونها موقع حمل و خشک شدن  خسارت زیادی به صاحب کاروارد می شد .   ومیل های فلزی که ازبرگ توتون پرمی شدند باید به نخ کشیده می شدند وباید  میل دوم دوباره  دوحته ونهایتا نخ 2 متری از برگ ها پرمی شد . دوستان حرف توتون دوزی که تمام نمی شود تا می خواهم کلام را جمع کنم مطلبی دیگر یادم می افتد مثلا یادم افتاد که بچه هایی که توتون دوزی می کردند گاهی اواخرشب خوابشان می گرفت در این صورت یک میلی هم نوش جان می کرد و هراسان از خواب می پرید . بعدها دستگاه توتون دوزی ماشینی به بازار آمد و کار خیلی ها را راحت کرد .  

 توتونها که به نخ انتقال می یافتند به صاحبش تحویل داده می شد تا به روی خرکهای چوبی بسته شوند . روز اول را درجایی سایه و از روز دوم در معرض آفتاب قرار گیرند . وازاواخرشهریورکه بارانهایی می بارد باید مواظب بودند که باران به این خرکهاو توتونهای خشک و نیمه خشک  نرسد و برای این کارخرکها را روی ریلها چوبی قرار می دادند وموقع ابری وشروع باران خرکها را به تالوار ( انبار توتون ) برروی ریل می کشیدند تا از باران درامان بمانند  . وبخاطرسختی کار ونیازدایم به مراقبت توتون شعری به طنزازاین تلاش وتکاپو می خواندند :

آلای بولای توتونچی

حالیم قولای توتونچی

هاوایا بولود گلنده

قویروغون بولار توتونچی

باید بگویم همانطوریکه چای خشک و پنبه در چندین مرحله چیده می شود برگهای  توتون هم در سه یا چهار مرحله چیده می شد و می گفتند : اول دریم – اورتا دریم - اوچونجی دریم و دوردونجی یا پوزما که این یکی آخری ودر روزهای اواخر مهر انجام می شد و بعد از آن برگی روی بوته ی توتون نمی ماند و فقط  گلها و تخمهای خوشه ای آن روی ساقه ها دیده می شد .

توتونها  با طناب خشک می شدند وبعد از این سرگذشت طولانی  باید باز شده درانبار خشکی از سقف آویزان می شدند. و در زمستان باید به یک نمخانه برده می شدند که کمی رطوبت بگیرند و باید دوباره نیروی کمکی داشتی و یا باید از بیرون می آوردی بسته بندی شروع می شد برگهای خراب و سوخته برداشته می شدند وبرگهای سالم با سلیقه روی هم قرار داده می شدند . و در صندق چوبی قرار داده می شدند بعد دور آن یک کیسه ای کنفی گرفته می شد و چند طرف آن با طناب دوخته شده و به شهر و اداره ی دخانیات فرستاده می شد . کارشناس آنجا که ارزیاب گفته می شد توتونها را درجه بندی می کرد و درجه ها به ترتیب زیر بودند یک و یک – دو دو – سه و سه و چهار . و پس  - اگر برگها سوخته و آفت زده بودند درجه ی پس می خوردند و آنوقت بیا و حال کشاورز را ارزیابی کن – قیمت هر کیلوی توتون 4 ریال بود .  حال که توتون را  فروختیم  برگردیم به داستان .

  اما عسگرعمو یک خصوصیتی هم داشت که باید بگویم و آن تند خویی او بود . به هر حال سن و سالی از او گذشته بود . تا بچه ها چشمشان به او افتاد نمی دانم درمغز کدام یک از این شیطونها طرح یک بازیگوشی ریخته شد و بین شان یک حرفهایی در گوشی رد و بدل شد . بعدازاحوال پرسی نا معمول با عسگرعمو، آنها زود به طرف سربالایی وقبرستان ده حرکت کردند . طولی نکشید که سروکله ی آنها با همهمه ی زیادی درته کوچه پیدا شد یکی ازآنها که نامش عباس بود قدش بلندتربود واصلا رییس گروه بود زیرتابوت خالی را از جلو گرفته بود وآقا که اینجا نقش دوم و یا چندم را داشت با دیگران دستی برتابوت داشتند یواش یواش و دورازجان همه ی عزیزان ، مثل اینکه جنازه ای را درآن حمل می کنند به سمت عسگرعموحرکت می کردند .

عباس دو دسته ی تابوت را درکنارعسگرعمو بر زمین گذاشت ودرحالیکه چشم های خود رابه زمین می کشید و گویا خجالت می کشید گفت : عمو وقت است که سوار بشوی !

عسگرعمو با نگاه معنی داری نگاهی به تابوت انداخت و با صدایی که بیشتراوقات آنطوری بود حرفهایی زد و چون درحال فرار وخنده بودیم متوجه حرفهایش نمی شدیم اما می دانستیم که حرفهایی حاکی ازتعریف ازما نبود . بیشترازهمه نگاهش به عباس بود . ازهمه ی ما بدش می آمد اما ازعباس خیلی بیشتر چون مطمئن بود که آین آتش و دود ازتنورعباس بلند شده است . ونهایتا گفت :  عباس تابوت رابرگردانید  به قبرستان .  ناکسها ها این مرگ و تابوت شتری است که درجلو درب همه خواهد خوابید .

برنامه ی ما تمام شده بود باید تابوت خالی را تا به قبرستان برمی گرداندیم  .  چشمهای عسگرعمو همچنان ما را که از او دور می شدیم تعقیب می کرد.  ولی دیگراز او صدایی برنمی آمد . دوستان هرچیزی ازچیزی ناشی می شود و این عمل ما نمی دانم ازچه چیزی سرزده بود ؟ این بدترین شوخی ما در آن روزها بود .  

***عسگرعمو وآغا را خدایشان رحمت کند . هنوز راوی داستان و عباس و دیگران هر روز یک عدد ازمهره های چرتکه عمرخودشان را می اندازند تا شترکی برسد و چه پیش بیاید. 

(ایبان عمی یا ایبان خرماچی) را همه ی بچه های دوره دهه 40 می شناسند که فکرمی کنم مرحوم شده باشد . و حتی مشق یا مسئله هایی که بچه ها حل می کردند اگر غلط بود معلم ها از سر ایما آنها را مخاطب قرار می دادند می گفتند این مشقهاتونو به ایبان خرماچی بدین ( بدرد نمی خورند )  

برای شیتیل اکماخ تعبیرات استعاره نیزمصطلح است – منظور از شیتیل اکماخ  تخم بدی کاشتن است مثل اینکه کسی که ذات بدی داشته و همیشه کارهایی می کند که بین مردم فتنه و اختلاف ایجاد کند . )  

در ضرب المثلهای قدیمی و البته بعد از کشف توتون و تنباکو  و مواد دخانی  مضمونی داریم به این عبارت :  بابا اینقدر تنباکو مصرف شده  ( بیر باتمان تنبکو مصرف اولوب )  هنوز تو متوجه قضیه نشده ای ( نمی دانم قضیه ی آن چیست ) و همینقدر مشخص است که عبارت را برای کسی بکار می برند  که دیرمتوجه مطلب  می شود . ( از دوستانی که در تکمیل مطلب تلاش خواهند کرد ممنونم )

------------------------------------------------------

بخشی از شعر چالوس ابوالحسن علی آبادی

هنگام خـــــــــــــــزان كه بلبل زار

افسرده و خســـــــــــته با دلي خون

بوسد چو گل آســــــــــــــتان گلزار

تا پاي نهــــــــــــــــد ز باغ بيرون

يك لحظه بر آن كند نگاهـــــــــي

وز سوز درون بر آرد آهـــــــــــي

در راهم و آخرين نگاهـــــــــــــــم

بر خاطره‌هاي بيشـــــــــــماري است

در هر طرفي گرفته راهــــــــــــــم

نقشي است كه ز رفته يادگاري اســـــت

در ديده‌ام اشكي و نگاهـــــي است

در سينه‌‌ام آتشي و آهــــــي است

....................................

..............................

دل آنچه ز ديگران نهان كـــــرد

آن لحظه زبان بر او عيان كــــرد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/02/09ساعت 19:44  توسط علی سلطان بیگی  | 

نمد در چورس - ضرب المثلی در مورد کچه ( نمد ) - کچه تپمخ - قوناق آلتیناکچه سالماق

نمد در چورس - ضرب المثلی در مورد کچه ( نمد ) - کچه تپمخ - قوناق آلتینا  کچه سالماق

اسماعیل و حسین قلی مرحوم دو رفیق بودند وهریک پیشه ای داشتند وبواسطه همین پیشه ی خود به روستاهای منطقه می رفتند و نان خود را درمی آوردند کاراسماعیل چلینگری بود . او خرده کارهای آهنگری مرسوم آن زمان را انجام می داد و یا ظروف چینی شکسته را به هم پیوند می داد . سطل های فلزی در ست می کرد .

حسین قلی هم تعمیرات کفش های قدیمی را انجام می داد .چون اخلاق آنها جوربود لذا با هم کارمی کردند . یک بارآنها دریک مسافرت کاریشان دوست دیگرشان به نام صفر علی را ( اخیرا مرحوم شده است ) با خود بردند تا هم مهمان آنها باشد وهم اینکه آنها را یاری کند . همانطورکه دوستان هم می دانند وشاید خودشان هم تجربه کرده اند درهمچو سنین کاری و در همچنین موقعیت هایی ، کلی تجربه کسب می شود و حتی شخصیت افراد نیز تربیت می یابد و علاوه که چه خاطرات خوب و فراموش نشدنی باقی می ماند .

اینکه در این سفر چه پیش آمد آنها چه کار کردند نمی دانم ولی وقتی صفرعلی (مهمان این دو اوستا ) به چورس بر گشت از او سئوالاتی می کردیم و او راجع به کارهایی که انجام می داده اند جواب می داد . تا نوبت این سئوال رسید که من پرسیدم :

وضع خورد و خوراکتان چه جوری بود وشبها کجا می ماندید ؟ صفر علی جواب داد : فلانی کجا ی کاری ؟ آنجا زیر پای ما کچه ( نمد ) می انداختند و به قول معروف زیر پای ما فرش پهن می کردند تا آنروز من نمی دانستم که این عبارت ( آلتیمیزا کچه سالیردیلار ) کنایه ازاحترامی بوده است که مردم آن روستا ها به این اوستا ها و مهمان آنها می کرده اند .

تا آنجا که می دانم در قدیم صنعت نمد یا کچه در آذربایجان و دیگر مناطق کشور رواج داشته که البته بیشتردر فرم فرش وزیر اندازو لباس وعلی الخصوص لباس چوپانی هم بوده است بنده قبلا تصورم این بود که نمد را از پشم شتر تهیه می کردند ولی بعدا متوجه شدم که نه از هر پشمی استفاده می شود .

ضرب المثل دیگری که در مورد کچه مرسوم است این است که هنگام در ست کردن نمد یا کچه آنرا بیش از حد فشار می دهند تا تارو پود های آنها در هم فرو روند لذا این عمل را نمد مالی و به زبان ترکی کچه تپمخ می گویند . هر وقت کسی از دست دیگری عصبانی می شود برای نشان دادن میزان نا خرسندی خود ودرمقام تهدید و ترساندن او می گوید ترا زیر پای خود می گیرم و کچه ته پن کمیمین سنی تپرم ( ترا زیر پا له می کنم ) .

خدا به صفر علی که در آستانه سال جدید فوت کر د و حسینقلی که سالها پیش به دیار باقی رخت بر کشیده است  رحمت کند  . چرا که  این ضرب المثل مهم " قوناق آلتیناکچه سالماق- زیر پای مهمان قالی انداختن همام حرمت و احترام به مهمان است " را به من یاد داد . از این سه نفر که نام بردیم فقط اسماعیل عمو در قید حیات است و برایشان آرزوی سلامتی می نماییم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/09ساعت 0:4  توسط علی سلطان بیگی  | 

(کچه تپمخ ) نمد مالی - کاری که سمبل سختی است اگر چه نمد های ترکمن ودیگر مناطق ایران بسیار زیبا هستن

 

 برای اینکه مطلب بعدی را که ضرب المثلی در مورد نمد است تقدیم کنم لازم دیدم که مقدمه ای در مورد نمد داشته باشیم .

اگر به شخصی احترام کنیم و یا  بگوییم  تشریف بیاورید خانه ی ما - ایشان می نوانند در تعریف از حرمتی که به ایشان است چنین بگوید که آقا فلانی زیر پای من نمد یا کچه می اندازد .

حال اگر از سر نفرت به کسی بگوییم که ترا له می کنم همانطور که نمد مال ها موقع نمد بافی نمد را له می کنند . مطلب و میزان ارزش شخص و یا محبوبیت او نزد ما مشخص می شود .  

ساخت نمد در چهارمحال و بختيارى اختصاص به شهر کرد و بروجن دارد. بعضى از نمد مالان شهر کرد يا بروجن در محل‌هاى ييلاقى عشاير چلگرد، شيخ عليخان و دشتک براى مدت ۳ الى ۴ ماه اتراق مى‌کنند و يا در مرکز تجمع عشاير اقدام به نمدمالى مى‌نمايند:

به طور کلى نمدمالان در طول سال حدود ۵ تا ۶ ماه از اوايل ارديبهشت تا اوايل مهرماه به کار نمدمالى مى‌پردازند و معمولاً بقيه ماه‌هاى سال را با توجه به سرماى منطقه بيکار مى‌‌مانند. توليد نمد شامل کف‌پوش، کپنک يا نمد کول، جليقه و عرق‌‌گير اسب و يا قاطر است.

به طور متوسط يک عدد نمد (زيرانداز) ۱/۵×۲ متر مساحت دارد و در توليد آن ۷/۵ کيلو پشم مصرف مى‌شود. اين محصول اغلب منقوش است. طرح و نقش‌هايى که در آن به کار مى‌رود تماماً ذهنى است.

نمد مالی در چهار محال بختیاری

نمد زیر انداز دیروز همه کاره امروز

میترا یزدچی
نمد مالي‌ از صنايع‌ بسيار قديمي است‌ که‌ درباره‌ تاريخ‌ و محل پيدايش‌ آن اطلاع دقيقي در‌دست‌ نيست، ولي‌ قديمي‌ترين‌ نمونه‌‌هايي که‌ از اين‌ صنعت به دست آمده، نمونه‌هاي کشف‌شده در پازيريک‌ متعلق به‌ ايران دوره‌ هخامنشي است‌ و به صورت کف‌ پوش، آويزه ديواري‌‌وجل‌ اسب‌ مي‌باشد و از حيث مشخصات فني و طرح و نقش بسيار جالب‌ و در خور ستايش‌‌است‌.‌


نمد ساده‌ترين‌ نوع کف‌ پوش است‌ و ساخت‌ آن احتياج به‌ دستگاه خاصي ندارد. در نمد مالي‌ ‌در واقع‌ از خاصيت طبيعي پشم که‌ عبارت‌ از در هم‌ پيچيدن الياف آن، در اثر رطوبت‌ و ‌فشار است‌، استفاده‌ مي‌شود.‌ احتمال دارد که‌ اولين بار بافندگاني‌ که‌ الياف پشمي را شسته و براي گرفتن رطوبت‌ آن، با ‌چوبدستي ضربه‌هايي به‌ پشم مي‌زده‌اند، موفق‌ به‌ کشف اين‌ خصوصيت پشم و در نتيجه‌موفق‌ به‌وجود آوردن‌ صنعت نمد مالي‌ شده باشند.‌
ساخت‌ کف‌‌پوش‌هاي نمدين‌، به‌ مراتب‌ ساده‌تر از تهيه ساير کف‌‌پوش‌ها مانند قالي‌ و گليم است‌ ‌و با اينکه از لحاظ مقدار مواد اوليه مورد نياز تفاوت‌ چنداني‌ با قالي‌ و گليم ندارد، با اين حال‌به واسطه‌ سهولت‌ و سرعت‌ عمل توليد بسيار ارزان‌تر از آنها است‌.‌ چون توليد نمد نياز به‌ قدرت‌ بدني‌ فراوان دارد، لذا در اغلب نقاط ايران، نمد مالي‌ به‌ وسيله ‌مردان انجام مي‌شود.‌ ماده‌ اصلي نمد، پشم گوسفند به‌ رنگ‌هاي طبيعي مانند سفيد، قهوه‌اي، سياه و يا ترکيبي از‌آنها براي زمينه و مقداري‌ پشم رنگ‌ شده به‌ رنگ‌هاي گوناگون جهت ايجاد نقوش مي‌باشد. در‌بعضي مناطق، پشم زمينه را هم‌ گاهي‌ رنگ‌ مي‌کنند و در نقاطي ديگر، گاه براي نقوش روي‌‌نمد نيز از پشم خود رنگ‌ استفاده‌ مي‌كنند.‌ ساختن يک‌ قطعه نمد معمولا يک‌ روزه‌ انجام مي‌شود و نمد مالان اغلب به‌ صورت‌ دو نفري کار ‌مي‌کنند. صبح تا ظهر به‌ حلاجي‌ پشم‌ها مي‌گذرد و بعد از ظهر کار اصلي شروع‌ مي‌شود. ابتدا ‌يک قطعه کرباس را پهن مي‌کنند و روي‌ آن قطعه حصيري را که‌ اصطلاحا قالب‌ مي‌نامند‌ مي‌گسترانند.
اين‌ حصير مشخص‌کننده اندازه‌ نمد مي‌باشد. سپس پشم‌هاي رنگين را به‌‌صورت‌ رشته‌هايي در آورده‌ و به‌ شکل نقوش گوناگون که‌ اغلب نمد مالان مانند گنجينه‌اي‌ از پيشينيان خود، سينه به‌ سينه به‌ ارث‌ برده‌اند، بر روي‌ حصير رسم‌ مي‌كنند. وقتي کار ‌نقش‌بندي پايان پذيرفت‌، پشم حلاجي‌ شده مخصوص متن را به‌ قطر يکسان روي‌ نقوش‌مي‌ريزند، سپس به اندازه‌ مورد لزوم‌ روي‌ پشم‌ها محلول نيمگرم آب و صابون ريخته و آن را به‌‌ همراه حصير و کرباس زيرين‌ آن لوله‌ مي‌کنند و با طنابي‌ دور آنرا مي‌بندند و کار طاقت‌ فرساي‌ماليدن نمد آغاز مي‌شود. در اين‌ مرحله ضمن وارد کردن‌ فشار، نمد لوله‌ شده را از اين‌ سر‌به آن سر کارگاه مي‌غلتانند و هر چند بار يک‌مرتبه آنرا باز کرده‌ و به آن محلول آب و صابون‌مي‌افزايند تا الياف آن بهتر در هم‌ روند. چون در ضمن ماليدن نمد، اطراف آن از حدود‌حصير فراتر مي‌رود، کناره‌هاي نمد را تا زده‌ و روي‌ نمد بر مي‌گردانند و مجددا نمد را با حصير ‌و کرباس لوله‌ کرده‌ و عمل مالش‌ نمد ادامه‌ مي‌يابد. نزديک‌ به‌ غروب‌ کار نمد مالي‌ پايان مي‌گيرد، سپس آنرا به‌ مدت سه‌ تا چهار روز در فضاي باز ‌مي‌گذارند تا رطوبتش خشک شود.‌ شيوه کار نمد مالي‌ از دير باز تاکنون تغيير زيادي‌ نکرده‌ و تفاوت‌ کار نمد مالان مناطق مختلف‌ايران اندک است‌.‌
امروزه‌ نمد در بيشترين‌ نقاط ايران توليد مي‌شود و مراکز عمده آن عبارتند از: استهبان‌فارس‌، شهرهاي مختلف گيلان و مازندران، سمنان، دامغان، قوچان، کرمانشاه و...
توليدکنندگان نمد اکثرا ساکن‌ شهرهايي هستند که‌ در مسير کوچ عشاير مي‌باشد، زيرا ‌مصرف‌کنندگان اصلي نمد ايلات و عشاير ايران هستند و اينان که‌ اغلب کارشان دامپروري‌ و ‌دامداري‌ است‌، پشم مورد نياز نمد مالان را در اختيار آنان قرار داده‌ و متقابلا محصولات‌آنان را خريداري‌ مي‌کنند يا به‌ شيوه قديمي معامله پاياپاي مي‌نمايند. عشاير از نمد به‌ صورت ‌گوناگون
مانند کف‌‌پوش چادرها، کلاه، تزئين ديواره‌هاي چادرها، جل‌ اسب‌ و لباس چوپانان‌ استفاده‌ مي‌کنند.‌ اگرچه‌ به‌ علت ارزاني‌ قيمت نمد، بيشترين‌ مصرف‌کنندگان آن، عشاير و روستائيان هستند، ‌ولي‌ نمد با نقوش زيبا و اصيل و رنگ‌‌آميزي‌هاي دلپذير، از توجه‌ هنر دوستان و حاميان‌اصالت‌هاي بومي‌ اين‌ سرزمين نيز برخوردار بوده‌ است‌.‌ امروزه کارآیی نمد نه تنها در ایران بلکه در جهان از زیراندازی ساده تا استفاده از انواع تزئینات فراتر رفته و روز به روز بر کارآیی‌های آن افزوده می‌شود. این تنوع کاربرد با ایجاد تغییراتی اساسی و وسیع در طرح و رنگ باعث خلق آثاری شگفت‌انگیز در نمد شده است که مستلزم تغییر دیدگاه و پذیرفتن نوآوری و خلاقیت در جهت تامین نیاز بازار و سلایق مشتری است.

نمد در ادبیات ایران :

در حوزه فرهنگ ایران کهن ترین سند در باره پیشینه کلاه نمدی ، سنک نگاره های تخت جمشید است که کلاه نمدی را بر سر مادها به نمایش می گذارد و نشان می دهد که مردم ماد از این کلاه استفاده می کردند.کلاه نمدی که با نام «خسروی» شناخته می شود ، پیشینه آن را به دوران ساسانی نیز پیوند می دهد و تداعی کننده کلاه پادشاهی یا کلاهی است که پادشاه که در آن زمان خسرو نامیده می شد، می باشد. فردوسی در این باره چنین سروده است:
چو من زین زرین نهم بر سیاه بسر بر نهم خسروانی کلاه

 

نمد در چورس - ضرب المثلی در مورد کچه ( نمد ) - کچه تپمخ

اسماعیل ( مرحوم )  و حسین قلی مرحوم  دو رفیق بودند وهریک پیشه ای داشتند وبواسطه همین پیشه ی خود به روستاهای منطقه می رفتند و نان  خود را درمی آوردند کاراسماعیل چلینگری بود . او خرده کارهای آهنگری مرسوم آن زمان را انجام می داد و یا ظروف چینی شکسته را به هم پیوند می داد .

حسین قلی هم  تعمیرات کفش های قدیمی را انجام می  داد

چون اخلاق آنها جوربود لذا با هم کارمی کردند . یک بارآنها دریک مسافرت کاریشان دوست دیگرشان را به نام صفر علی ( اخیرا مرحوم شده است ) بردند تا هم مهمان آنها باشد وهم اینکه آنها را یاری کند . همانطورکه دوستان هم می دانند وخودشان هم تجربه کرده اند درهمچو سنین کاری و در همچنین موقعیت هایی ، کلی تجربه کسب می شود و حتی شخصیت افراد نیز تربیت می یابد و علاوه که چه خاطرات خوب و فراموش نشدنی باقی می ماند .

اینکه در این سفر چه پیش آمد آنها چه کار کردند نمی دانم ولی وقتی صفرعلی (مهمان این دو اوستا ) به چورس بر گشت از او سئوالاتی می کردیم و او راجع به کارهایی که انجام می داده اند جواب می داد . تا نوبت این سئوال رسید که من پرسیدم :

وضع خورد و خوراکتان چه جوری بود وشبها  کجا  می ماندید ؟ صفر علی جواب داد : فلانی کجا ی کاری ؟  آنجا زیر پای ما کچه ( نمد ) می انداختند و به قول معروف زیر پای ما فرش پهن می کردند تا آنروز من نمی دانستم که این عبارت ( آلتیمیزا کچه سالیردیلار ) کنایه ازاحترامی بوده است که مردم آن روستا ها به این اوستا ها و مهمان آنها می کرده اند .

تا آنجا من می دانم در قدیم صنعت نمد یا کجه در آذربایجان و دیگر مناطق کشور رواج داشته که البته بیشتردر فرم فرش وزیر اندازو لباس وعلی الخصوص لباس چوپانی هم بوده است بنده قبلا تصورم این بود که نمد را از پشم شتر تهیه می کردند ولی بعدا متوجه شدم که نه از هر پشمی استفاده می شود .

ضرب المثل دیگری که در مورد کچه مرسوم است این است که هنگام در ست کردن نمد یا کچه آنرا بیش از حد فشار می دهند تا تارو پود های آنها در هم فرو روند لذا این عمل را نمد مالی و به زبان ترکی  کچه تپمخ  می گویند . هر وقت کسی از دست دیگری عصبانی می شود برای نشان دادن میزان نا خرسندی خود ودرمقام تهدید و ترساندن او می گوید ترا زیر پای خود می گیرم و کچه ته پن کمیمین سنی تپرم  ( ترا زیر پا له می کنم  )

 

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/05ساعت 23:40  توسط علی سلطان بیگی  | 

تبریک سال نو

 رسیدن سال جدید را به همه ی دوستان تبریک می گوییم و سلامتی و توفیق همگان را از خدای بزرگ خواهانیم . امید است سالهای آینده مان پربارتر و بهتر باشد .

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

حافظ
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 8:56  توسط علی سلطان بیگی  | 

عکسهایی از روستای چورس آذربایجان غربی ایشیق بلاغی - قارچیچگی 12اسفند سال 1390

قارچیچگی ( گل یخ ) در 12 اسفند سال نود - چورس (چایپاره )

 این گل در زمستان می رورید و اگر هوا خوب باشد در بهمن و اگر مثل امسال سرد تر باشد در اسفند

 

قارچیچگی (گل یخ )در چورس 12 اسفند 90

عکسی از ایشیق بلاغی چورس - آذربایجان غربی

 در این عکس (تاریخ گرفتن عکس سال  ۱۳۴۱توسط آقای وزیری )حوضچه ی ایشیخ بلاغی که آب  مجرا ی اصلی از زیر سنگها خارج و به این حوضچه وارد می شد  دیده می شود که در حال حاضر مخزن فعلی بر روی آن ساخته شده است . متاسفانه در این عکس مجرا (آب با ارتفاع ۹۰سانتیمتری ) مشاهده نمی شود .ولی می دانم که در گذشته ازاین چشمه و آب زلال آن عکسهای متعددی در دست کسانیکه از این چشمه بازدید کرده اند و جود دارد خصوصا عزیزانی که آن روزها دوربین در اختیار داشتند که انتظار داریم این عکسها را در اختیار این وب قرار دهند . تا بتوانیم موضوع تغییر در و باز سازی سرچشمه ی آن را به شکل قدیمی و طبیعی آن را به مقامات محترم منعکس نماییم ( مثلا برداشتن پوشش بتنی و قرار دادن یک ورق شفاف روی آن جهت زعایت بهداشت چشمه )

اسامی نفرات عکس - مرحوم حاج یوسف سلطان بیگی با کلاه لبه دار و پیراهن سفید

مرحوم خسرو سلطان بیگی پشت به دوربین با کلاه پشمی تیره رنگ

مرحوم حسین سلطان بیگی (مهندس فنی دکلهای گیرنده   صدا و سیما)  پشت به دوربین با پیراهن سفید

حاج نصراله سلطان بیگی(مهندس بازنشسته ی  شرکت توانیر) تنها فرد حاضر در میان ما  

 برف و قارچیچگی در کنارهم چه عاملی سبب می شود که این گل با این سرما یخ نزند ؟

این محل سرچشمه ی ایشیخ بلاغی روستای چورس می باشد شخص بر روی مخزن بتنی  کوچک آن ایستاده است و در سمت چپ این فرد - مجرای طبیعی چشمه قرار دارد که آن نیز با سیمان پوشانده شده است و به شکل تقریبا مثلث می باشد . اگر پوشش بتنی  این مجرا  ( دهانه یا مظهر یا گوزه ی این چشمه ) برداشته شده و روی آن با یک ورق پلاستیکی  شفاف و کریستالی گرفته شود مجرا و حوض آن با آب زلال و ایشیق با ارتفاع تقریبا ۹۰ سانتی مشخص می شود ( میزان صاف و زلال بودن آن همانقدر است که آب غار علیصدر اسد آباد همدان  و آنوقت علت این نامگذاری گذشتگان  را متوجه می شویم ( ایشیخ بولاق ) و در حال حاضر عزیزانی که در چورس  بعد از بتن کردن این مجرا متولد شده اند و یا کسانیکه اصلا قبلا به این چشمه نیامده اند اثری از چشمه مشاهده نمی کنند . امید است مقامات محترم شهری و استانی دیگز این یکی را ندیده نگیرند و نگذرند - چشمه بدون سرچشمه که صفایی ندارد . و گردشگر بعد از باز دید چگونه به افراد دیگر توضیح دهد که کجا را دیده است و عکسی که از  چشمه گزفته کو ؟ و میزان  تاثیری که از چشمه گرفته است چقدر خواهد بود .

مااین نوشته ها را برای وقت پر کردن نمی نویسیم . مد نظر ما مقامات ذیزبط محترم است از اداره میراث فرهنگی که کباده ی ظریف گردشگری بر دوش خود انداخته و یا مقامات شرکت آب و فاضلاب که می توانند این بخش از چشمه را یک موزه ی گوچک و به عبارت خودمان یک گنجینه ی فرهنگی آب محسوب نموده و قدمی برای آن بردارند . ولی بنده یک بار ندیدم  این دوستان و نیز مقامات فرمانداری و بخشداری شهرستان چایپاره سری به این مطالب بزنند مگر شما چقدر مشغولید - فکر نمی کنم کسی باشد و در این امورات منصبی داشته باشد ولی این وب را نداند و یا وب را کنار بگذاریم منطقه را نشناسند . هردم یک خبری حواله می شود که مثلاحدود میراث های فرهنگی چورس  محدود و ساماندهی خواهد شد . روزی نوشته می شود در چورس هتلی خواهند ساخت که در شان گردشگری چورس و کشور باشد .

دوستان از شما سئوالی دارم اگر یک گردشگر آمد در چورس و وسط بازدید از چورس بچه اش خواست دستشویی برود تکلیف چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 کانال سنتی قبلی ( آرخ ) که سیمانی شده است و آب شرب مازاد بر مصرف آهالی را به باغات و مزارع می رساند

 

 

قره تپه و ارتفاعات آهکی مشرف بر ایشیق بلاغی چورس

 به نظر می رسد این چشمه کارستی باشد ) کارست یعنی آب های  حاصل از بارندگی و ذوب برف و دارای مقداری گاز کربنیک حالت اسیدی پیدا کرده و وارد شکافهای طبقات آهکی می شود و بتدریج شکافهای موجود باز تر شده و چشمه بوجود می آید در این منطقه سه چشمه کارستی بوجود آمده است ۱- ایشیق بلاغی ۲- مامال بلاغی ۳- محمودچی بلاغی

نمای کوه صور یا سفر  چورس از ایشیخ بلاغی . اگر چه دامنه های کوه صور هم آهکی هستند ولی هیچوقت به اندازه ی قره تپه آبدهی نداشته اند و منشا آبهای زیر زمینی چورس همه از قره تپه می باشد

با تشکر از استاد محترم دانشگاه  آقای  ح - اصلان آبادی که این عکسها را در اختیار وب قرار دادند .

در ادامه مطلب در مورد قار چیگی و چشمه ی ایشیق بلاغی حرف را ادامه خواهیم داد

* قارچیچگی چطور در وسط زمستان که درختها یخ می زنند گل باز کند مگر این گل در خود ضد یخ دارد؟ که در کنار برف دوام می آورد که این قسمت کار مربوط به گیاه شناسان و متخصصان گیاهان دارویی است .

ومگر نیما نگفته که گل خیلی حساس و ظریف و آسیب پذیر است که با یک تند باد بیمار می شود پس این گل این مهارت و تحمل را از کجا گرفته است که در مقابل این سرما دندان روی جگر می گذارد :

ای فسانه ! خسانند آنان

که فروبسته ره را به گل زار

خس ، به صد سال توفان ننالد

گل ، ز يک تند باد است بيمار

تو مپوشان سخنها که داری .



تو بگو با زبان دل خود

-هيچ کس گوی نپسندد آن را –

می توان حيله ها راند در کار ،

عيب باشد ولی نکته دان را

نکته پوشی پی حرف مردم .



اين زبان دل افسردگان است .

نه زبان پی نام خيزان .

گوی در دل نگيرد کس اش هيچ

ما که در اين جهانيم سوزان

حرف خود را بگيريم دنبال .(نيمايوشيج
قسمتی از سروده : افسانه)


* مطلب دیگر در مورد چشمه ایشیق بلاغی چورس است که به ظن اینجانب یک چشمه ی کارستی است که جا دارد مقداری در مورد آن کار شود اگر زمین شناسان جوان چورس کمک کنند این کار عملی است . چورس از سمت جنوب با قره تپه محصور شده است قره تپه و ارتفاعات آهکی مشرف به ایشیق بلاغی پر آب تر از کوه صور و آرتفاعات آهکی مربوط به آن در جنوب غرب و غرب چورس هستند . در جنب ما سه چشمه داریم ایشیق بلاغی - محمودچی چورس یا خانیا و مامال بلاغی - اما در دانه های صور چشمه ی پر آبی وجود ندارد که باید از دید زمین شناسی بررسی گردد .

*** و تا اینجای مطلب که رسیدیم جا دارد. در آغاز سال نو  یادی بکنیم از آقای مهندس جلیل شکور زاده اولین دانشجوی رشته ی زمین شناسی  از روستای چورس که در این رشته قدم به دانشگاه تبریز گذاشت  که اطلاع پیدا کردیم کمی نگاهت دارند و از خدای بزرگ می طلبیم که برای ایشان شفای عاجل عنایت فرمایند .

آقای جلیل شکور زاده هم از دانش آموختگان مدرسه مولوی است و با همت خود و زمانی که هیچ امکاناتی نبود مدارج دانشگاهی را طی نمودند . ایشان کارهای اکتشاف زیادی را خصوصا در مورد سنگهای تزیینی در استان زنجان دارند  و قبل از آن نیز مدتی هم در طبس کار کرده اند  . که همچنان منتظریم در زمینه های معدنی کارهای بیشتری را از ایشان ببینیم .

اخیرا خبر صحت و سلامتی این استاد عزیز را شنیدیم و بینهایت خوشحال شدیم (  ۶/۱/۹۱)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/29ساعت 8:32  توسط علی سلطان بیگی  | 

شبی درروستاهای نیاک وآبگرم آمل (جاده تهران – آمل )- آنروز ها هنوز از موبایل خبری نبود

بسم الله الرحمن الرحیم

این داستان مربوط به امروزها ی ماست وعمرآن به پای داستانهای " آنروزها "  نمی رسد . ولی نمی دانم خوانندگان عزیزما راضی خواهند بود که آن را درردیف داستانهای قدیمی قراردهیم یا نه ؟  اما  روزی خواهد رسید که سن این داستان هم آنروزی شود .  

شبی درروستاهای نیاک وآبگرم آمل (جاده تهران – آمل )

گاهی آدم سالها حضوردارد، زندگی می کند دایم می چرخد ومی گردد ولی ازاین همه چرخش،چیزی عایدش  نمی شود  و گاهی درعرض چند روزمثلا درمسافرتی کوتاه ، احساس می کنی که انگارسالها درگشت وگذاربوده ای وحداقل تعدادی ازاتفاقات روی داده برای سعدی درگلستان و ناصر خسرو در جهانگردی اش از مصر تا بصره و از تبریز تا اصفهان و حجاز تا هرزویل ( روستایی در منجیل استان گیلان ) برسرش آمده است واینجاست که فکرمی کنی که کمی ازخامی ات کاسته شده است .

 برای پرداخت آنچه درذهنم است باید ازاول کارشروع کنم و به قولی معروف : قصه را باید ازاول وآنطورکه اتفاق افتاده است باید گفت تا پیغام به شنونده ارائه گردد ( سوزی گرگ کی لاپ باشدان دیئه سن ) . پس من هم ازاول شروع می کنم :  

درگذشته ، موقعی که نوبت پشت نیمکت نشینی ما درکلاسهای دانشگاه تبریزبود دربخش خوابگاه متاهلین ساکن بودیم بنده وعیال ویک کودک.  حالا را نمی دانم اما آن روزگاردربخش متاهلین ، دوخانواده دانشحویی را دریک واحد جا می دادند وهردانشجوکه درسش تمام می شد می رفت وخانواده ی دیگری جایگزین می شد. این واحدها طوری بودند که درسمت شمالی واحد که دو اتاق تودرتوبود ، یک خانواده اسکان داده می شد سمت مقابل نیزکه متشکل ازدواتاق مجزا (اتاق معروف به آشپزخانه با یک بالکن ودیگری اتاق خواب) بود به دانشجویی دیگرداده می شد . حال بسته به شانس شما ممکن بود همسایه ای مثل بنده ، بد اخلاق ازآب دربیاید وهم می شد که به شانس من بیشترهمسایه ها خوب ازآب درمی آمدند.

بخشهای جنوبی و رو به آفتاب این واحدها (یا دواتاق مجزا ) مزیت هایی نسبت به بخش های شمالی داشتند . چند روزی بود که همسایه ی بنده که در قسمت با مزیت بیشترمستقربود فارغ التحصیل شده وخوابگاه را تحویل داده بود. و این برای ما یک تحولی بود . لذا تا دانشجوی جدید نیامده زود دست بکارشدم وبه قسمت روبرواثاث کشی کردیم همانطورکه عرض شد این طرف راحتترو جادارتربود ووقتی مهمان می رسید با توجه به امکانات برشمرده شده ، آدم کمترخجل می شد وگذشته ازاینها ازدیگرمزیت های مهم آن وجود تراسی بود که هم برای گذاشتن لوازم اضافی وغیره خوب بود وهم دراین قسمت ، صدایی که ازبلند گومی رسید آشکارتربود که با شنیدن اسم خودمان فوری زود به همکف می رفتیم وازیک گوشی که درآنجا گذاشته شده بود با کسی که تماس می گرفت حرف می زدیم و گاهی هم پیش می آمد همسایه ی روبروییها  متوجه صدای بلند گو نمی شدند که اینجا وظیفه برهمسایه بود که خبررسانی کند  . ازدیگرمزایای نیم واحد جنوبی این بود که چون مشرف به محوطه و میدان خوابگاه بود آدم بیشتربا دنیای بیرونی درتماس بود وخصوصا برای بچه های کوچکترکه نمی توانستند با پای خود برای بازی به محوطه بروند یک غنیمتی به حساب می آمد .

مدتی بدون همسایه بودیم تا اینکه روزی صدای زنگ دررا شنیدم . دررا باز کردم وبا شخصی که حتما باید همسایه ی جدید ما باشد روبرو شدم . بعد ازسلام وعلیک گفت: من سمت شمالی این واحد را تحویل گرفته ام. خوشامد گفتم وبعد ازکمی پرس وجو و بازرسی متوجه شدم اهل آمل است . ولی خودمانیم در همان برخورد  اول که وزنش کردم فهمیدم که شخصی  سنگین آقا منش ومحترمی است .

یادم رفت که بگویم ما درطبقه ی 4 بودیم . از 4 اتاق موجود دواتاق رنگ  آمیزی شده ودر دواتاق دیگر با کاغذ دیواری تزیین  شده بود و از زمان ساخت ، هیچ نوسازی وتغییراتی به عمل نیامده بود تازه هردانشجویی هم که آمده بود علاوه بر درج یادگاری هایی که رسم ماست و یا مشق نویسی کودکان دانشجویان مطابق  ذوق وسلیقه ویا بی سلیقگی خود تغییراتی درآن داده بود . مثلا اگرروستایی بود میخهایی به دیوارزده ولوازم وخشکبارمعمول منطقه خودشان را آویزان کرده بود ویا اگراهل هنریا ورزش بود چندین عکس بزرگ درروی دیوارها می دیدی . خلاصه اگربا چشم دل نگاه می کردی نقش ونگارهای جالبی روی بخش رنگ شده ی دیواروکاغذ دیواری ها حاصل شده بود .

معلوم بود همسایه ی جدید ما ازاین اوضاع خوشش نیامده ، فردایی دیدم کاغذ دیواریهای موجود را می کند که رنگ آمیزی کند تا بتواند خانواده اش را ازآمل بیاورد . به ایشان گفتم دوست عزیزما مهمان چند روزی هستیم ونیازی به این کارنیست . البته که نیاز به رنگ آمیزی بود  ولی دردل نگران بودم که هزینه ی رنگ برای یک دانشجو باید زیاد باشد وتازه شاید ممکن است یک نیم واحد جنوبی دریک واحد دیگری خالی شود وایشان مایل باشند که به سمت آشپزخانه اثاث کشی کنند همانطورکه خود بنده هم دو ترم درقسمت تودرتو بودم که بعد ازرفتن همسایه قبلی ، به بخش جنوبی وآفتاب گیراسباب کشی کردم  .

فکرمرا پسندید وازادامه کندن کاغذ ها منصرف شد ولی چه بگویم با این کارایشان هم ، نقش و نگاری جدید وهنری نو برروی دیواربه افزوده  شد . چند روزی گذشت وازاوخبری نبود وحدس زدم که برای آوردن خانواده اش به آمل رفته است و یک روز ساعت 4 صبح ودرسرمای ازجنس آذر- دی ماه  ، زنگ واحد به صدا درآمد واو با خانوده اش آمد . دو بچه داشت. بچه ی بزرگ آرمان سه یا چهارساله بود وکوچکه مهرآذین دوماهه بود.با اینکه زیاد باهم نبودیم و رویمان به همدیگر باز نشده بود ولی به توجه به همان صمیمیتی که درهمین مدت کوتاه حاصل شده بود. درخواست کمک نمود  تا اثاث ها را جابجا کنیم .  

باهم به درب ورودی خوابگاه رفتیم. یک کامیون بزرگ ایستاده بود . اول تعجب کردم که آخرایشان درخوابگاه چقدراثاثیه لازم داشته که یک کامیون ده چرخ کرایه کرده است. بعد که پشت کامیون وچادرروی آن بازشد دیدم بیشتربارکا میون برنج ومال یک شخص تاجری از تبریز  است  ودرته هم مقداری اثاثیه ی دوست ما چیده شده بود. (لازم به ذکراست معمولا وقتی بارکم و به اندازه ی یک ماشین نیست موسسه های باربری اثاثیه ی چندین نفررا دریک ماشین گذاشته وجابجا می کنند ).

همسایه ی جدید ما اثاثیه زیادی نداشت ولی حدود 11 جعبه پرتقال آورده بود که برای مدتی خوشگذارنی کافی بود . روزها از پی هم سپری می شدند و القصه اوقات خوبی بود . وگاهی هم مواردی پیش می آمد که موجب خنده می شد . مثلا بنده زاده که کوچک بود ازسرکنجکاوی وبیکاری ویا اینکه درمنزل همسایه ازش پذیرایی خوبی  می شد مدام علاقه داشت به آن طرف سربکشد وچون قدش کوتاه بود قابلمه را زیر پایش می گذاشت و دستگیره را می چرخاند و وارد منزل آنها می شد . تصمیم براین شد که مقدمات مهمانی  رفتن را یادش بدهیم که مبادی به آداب باشد .به اینکه  اول در را می زنند و اجازه می خواهند و بعد ازکسب اجازه  وارد می شوند منتهی ایشان به مقتضای سنی ومحبتی که ازطرف مقابل می دید دررا می زد وآن را  باز کرده و وارد می شد وبعد از نشستن حضورا اجازه ی  می خواست . این کار بهزاد کمی آرمان را ناراحت می کرد و به بهزاد روی خوش نشان نمی داد  ..

 بعد ازمدتی با رفتن یک خانواده از یک واحدی دیگربخش آشپزخانه ی آن خالی شد و دوست ما به آنجا اسباب کشی کرد . ولی صمیمیت و رفت و آمد همچنان برقرار بود . به هرحال اگرچه این نوع  زندگی کمبود هایی داشت وحتی یک سال به دلیل خرابی موتورخانه ها ؛ اصلا آب گرم نداشت ولی برای دانشجویان که درضیق مالی بودیم وباید ازطرف خانواده ها ی خود تامین می شدیم خوب و مناسب بود وفکرمی کنم کسی ازدانشجویان ناراضی آنجا را ترک نکرده باشد  وهرکس کم و بیش خاطره هایی شیرین داشته باشد .

با تمام شدن درس بنده ، خوابگاه وخاطره هایش و نیز دوست آملی خود را ترک کردیم ولی گاه گداری سراغی از هم می گرفتیم . بنده کاری دررشت پیدا کردم ومشغول شدم  روزی درمحل کارم بودم که تلفن زنگ زد آقا بهمن بود که با راهنمایی یکی از مهندسان همشهری اش بنام آقا رضا  که درنیروگاه منجیل کارمی کرد قرار شذه بود جهت کاربه منجیل بیاید .

و دوسه ماه دیگرآقا بهمن به خیل ما اضافه شد  . شرکت آنها کارکنان خود را درشهرکی درنزدیکی  روستای با صفا و قدیمی بنام هرزویل اسکان می داد (هرزویل دردامنه ی ارتفاعات  شرقی منجیل ودرفاصله دو یا سه کیلومتری آن واقع است  ) .  

همان دهی که قرنها پیش ناصرخسرو شاعروسیاح معروف کشورمان همانطورکه ازمصر واصفهان وتبریزدیدن کرده بود ازآنجا هم گذشته بود و درسفرنامه خود ازاین روستا به نام خرزویل یاد کرده ومطلبی هم درباره ی سرو کهنسال آن  و طنزی هم از بقال خرزویلی نگاشته بود .( عکس این سرو را در وب قرار خواهیم داد بنا به گفته ها بیشترازهزارسال سن دارد و مردم تکه هایی از پارچه ها را برای قبول شدن آرزوهایشان بر آن آویزان می کنند این اعتقاد درماسال و شاندرمن و خیلی جاها ی دیگرهم  رواج داشته – چون درخت زیبا وازنعمت های الهی است مردم به نوعی آن را مقدس می دانند - حتی در آذربایجان اعتقاد براین بود که بریدن درخت علی الخصوص توت گناه است و باید یک سید این کار را انجام دهد لازم است اضافه کنم مثل اینکه ناصر خسرو در مورد سرو حرفی نزده است ).

 آمدن دوست ما به منجیل برای ما افقی جدید گشود . منجیل به خاطربادش به داشتن هوایی کمی خشن و خشک معروف است  ( حتی میزان بارش دردیار لوشان که همسایه ی منجیل است ازشهرحاشیه کویری قم هم کمتر است نقل از دکتر پرویز کردوانی استاد دانشگاه تهران و کویر شناس )   .   ولی هرزویل مثل اینکه  تکه ای از بهشت بود و کنده شده بود و به آنجا افتاده بود . بیشترتعطیلات را به طبیعت زیبای آنجا پناه می بردیم آنها درشهرکی که ذکرشد می نشستند این مجتمع تنها آبادی درمنطقه بود که از زلزله سال 69 سالم مانده بود هرچند دیوارهای ساختمانهای ویلایی یک طبقه این شهرک هم ترک برداشته بودند و حتی واحد از آنها هم به یک سمت  واژگون شده بود . بعد ها ترکها تعمیروبازسازی  شده و بعد از زلزله و هنوز هم استفاده می شود .   ( بنا بر اقوال حدود چهل هزار نفر جان خود را در این زلزله از دست داده اند . )

 لازم است که بگویم این مجتمع هنگام احداث نیروگاه ، توسط آلمانیها و برای اسکان آنها ساخته شده بود همچنین هنگام ساخت سد منجیل برروی رودخانه ی سفید رود ، درهرزویل مجتمع مسکونی دیگری همراه با یک کلیسا  درنزدیکی آن توسط فرانسویها و به منظوراسکان کارکنان فرانسوی ساخته شده بود. منتهی شهرک وتمام آن چیزی که فرانسویها ساخته بودند حتی کلیسا با خاک یکسان شده بود  . 

  بنده بعد ازچند ماه از وقوع زمین لرزه خرداد69  دریک گردش علمی منطقه رودبار و منحیل و حتی همین روستا را به غیراز درخت سرو دیده بودم . لازم است بگویم  بعد از آن حادثه ی دلخراش درخودمنجیل فقط یک ساختمان تجاری اسکلت فلزی  لب جاده منجیل - رودبار سالم و پا بر جا مانده بود وبقیه ی شهرهمه آوار شده بود . یکی از روزنامه های محلی زندگی سخت و تلخ پسر بچه ای 8 ساله بنام محمد رضا را به تصویر کشیده بود که مثل خیلی های دیگر ، پدرومادر وافراد فامیل خود را از دست داده بود وبنده خودم از نزدیک ایشان را دیدم .مردم منطقه با خواندن این مطلب به کمک محمد رضا شتافته بودند .

درمنجیل وهرزویل هم روزهای خوبی داشتیم . دریکی ازروزها که درهرزویل بودیم پدرمادردوست آملی ما وبرادربزرگش آقا بهروز را که متخصص وجراح قلب دربیمارستان شهید رجایی بود دیدم که پدرومادرش از آمل وبرادرش با خانواد ه اش از تهران آمده بودند . من میوه  زیتون را دیده بودم ولی تا آنروز نخورده بودم حتی زمانیکه درسفرگردش علمی بودیم متوجه شدم که همکلاسی های تهرانی ماخیلی علاقه مند به خوردنش بودند و با شک یکی اش را امتحان کردم مزه ی آن حالتی را برایم تداعی کرد که زمان بچگی به مناسبت شب عید قربان که حنا می بستیم گاهی غفلتا دست حنایی ما با دهنمان تماس حاصل می کرد  حتی در آن سفر به سفارش این دوست آملی یک کیلو از آن را خریده و به تبریز برده بودم و جالب است که خود ایشان هم آنرا نخوردند ودورریخته شد که معلوم بود که آملی ها ( وشاید خانواده این دوستمان ) هم آنموقع خیلی راغب وعادت کرده به زیتون نبودند  ولی درمنجیل وضع فرق کرده بود . آنها تحت تاثیرمحیط قرارگرفته وبومی شده بودند وحالا نوبت بومی شدن ما رسیده بود .

 حوالی قبل ازظهردر حضور پدرومادرایشان نشسته بودیم وهرکس ازدری می گفت . تا اینکه وقت پذیرایی رسید اما پذیرایی با شیرینی و میوه نبود . دیدیم دریک سینی چندین پیاله چینی با یک قاشق ومقداری ماده ی سبزکه می شد حدس زد همان زیتون باشد آورده شد اما این زیتون با زیتونی که من دیده بودم فرق می کرد این زیتون رنگ تیره گونی داشت وهسته اش درآمده و له شده و رویش سبزی و رب انار داشت .

یک دفعه همان مزه ی حنا درمن جان گرفت و احساس نامطبوعی داشتم تازه تا آنجا که می دانستم  زیتون را که درکنارغذا می خورند که بازچیزی است قابل تحمل . ولی اینها چرا باید زیتون را خالی می خورند ؟ .مگر این دوست ما و عیال مربوطه شان نبودند که سفارش خرید زیتون را در گردش علمی به من داده بودند ولی اصلا لب به آن نزدند . اما دیگرجای این فکرها نبود تعریف از زیتون وتعارف پشت تعارف دیگرمی آمد... حاج آقا بفرمایید ...  علی آقا بفرمایید ...خانم بفرمایید .... بفرمایید . زیتون پرورده است ... درآماده کردن زیتون پرورده ازسیر، رب انارو یک نوع سبزی هم استفاده می شود.... . خودش هم از زیتون نوع ماری است... خیلی هم مقوی است و......    . از احوال خودم بگویم :  که بد جوری گیرکرده بودم درحضوردیگران  بودیم وازصاخب خانه هم بد بود که  زیتون تعارفی اش را  نخوریم شاید فکرهای دیگری می شد.  بالاجباردل به دریا زدم و فداکاری کرده  یک...  دو.... وسه تا قاشق به شک وتردید خوردم و تازه فهمیدم که به اصطلاح خرما شیرین است . ای دل غافل ما تا حال مزه دهنمان را نمی فهمیدیم و نگاه منفی به زیتون داشته ایم. بعد ها اگرزیتون درکنارغذا نبود جای خالی آن حس می شد واصلا غذا بی مزه به نظرمی آمد .

بعد ازخوردن زیتون پرورده ، حاجی آقای آملی شروع به گفتن ازتاریخ آمل کرد وازطایفه های قدیمی وانگارکه درکلاس استاد تاریخ نشسته بودیم. خودشان ازطایفه ی نیاک بودند واینکه آملیها درادوارگذشته درتابستان به آب وهوای ارتفاعات بین تهران-  آمل پناه می بردند وچقدرمستدل تاریخ و جغرافیا را با هم  تعریف می کرد .

راستش درمیان تمام مناطق ایران که نزدیک به ییلاق هستند اگردرگذشته درتابستان کسی به ییلاق نمی رفت بقیه فکرمی کردند که کارش لنگ و بنیه ی مالی اش ضعیف شده است . مثلا درطرفهای ما ( ایلات  آدربایجان ) اگرتابستان یک ایلاتی به ییلاق نمی رفت می گفتند که اموراتش عقب افتاده و وضع مالی اش خراب شده(ارٌاده سی لنگ دی ) و طرف گوسفندی برایش نمانده  که به ییلاق ببرود. دردیگرمناطق نیزمثلا تالش همین تصورات بوده و هست (این صحبت را از اهالی پره سر تالش شنیده ام ) .   

پدرآقا بهمن پیرمرد ی 75ساله بود یک بارهم عمل قلب کرده بود . بسیارخوش صحبت بود . به دوستی ها خیلی اهمیت می داد . این مطلب را یک بار دیگرقبلا ازایشان  نقل کرده ام که می گفت ازاینکه شما و بهمن  پسرمن صمیمی وصادق هستید مرا خوشحال می کند. انسانها باید صمیمی باشند. والبته وصد البته دراین مرد یکرنگی و صمیمیت موج می زد  وقرارمان این شد که ایشان درآینده درخوی مهمان ما باشند که متاسفانه هیچوقت دست نداد  .

 روزی از روزها بهمن ازهرزویل  زنگ زد. خبرش این بود: عباس ازدواج کرده وآمده منجیل . شما هم بلند شوید وبیایید. البته هرچند که عباس همشهری آقا بهمن بود ولی تا آن تاریخ با عباس آشنایی نداشتند وبوسیله ی آقا رضا با هم آشنا شده بودند  ( همان کسی که بهمن با راهنمایی ایشان به نیروگاه آمده بود ). عباس یکی ازهمکلاسیهای دانشگاهی بنده بود (سرگذشت عباس را نوشته ام که روزی دروب خواهم گذاشت) . عباس ازروستاهای اطراف آمل بود بچه ای بسیارپرانرژی . دراولین برخورد که اورا درکلاس دیدم گفتند تازه ازجبهه برگشته است. با انرژی تمام با استادان بحث می کرد با مقامات دانشگاه سروکله می زد که چرا ما  دانشجویان را به منجیل جهت کمک به زلزله زدگان اعزام نمی کنید وایرادات و انتقادات دیگر خاص دوره ی دانشجویی . خلاصه عباس عین یک فنرجمع شده پر انرژی بود  .

  اگربه من می گفتید دریک جمله عباس را تعریف کن . می گفتم :  عباس یک زمین شناس بود وهمانطور که داخل خود زمین نا آرام است اوهم نا آرام و بیقراربود.این عباسی بود که بنده درکلاس او را دیدم. بعدها سرنوشت کاری کرد که من وعباس دریک موسسه کار کنیم  منتهی اودرتهران و زنجان و بعد ها درمازندران کارمی کرد و بنده درجاههای دیگرو همیشه هم ارتباط کاری داشتیم .

  اما سالها بعد این جنب و جوش عباس  به سمت آرامش پیش رفت وبه روحش رسید . عباس عرفانی شده بود که روحش دایما درمسیر قونیه ی مولوی و آمل درگشت و گذاربود شعرهای مولوی غذای او شده بود. هرصحبتی و نصیحتی را شروع می کرد با مثنوی مولوی بود.نمی دانم ازخیل شاعران او چرا بیشتر به سمت مولوی رفته بود .

 یواش یواش روح عباس هم  به یک آرامش کامل میل می  نمود وازطرف دیگراثرات مواد شیمیایی جبهه یواش یواش دراوتاثیرمی کرد و آزارش می داد . شاید بجای عباس اگرعباسی دیگربود خیلی پیش ازآن تسلیم شده بود اواخردر لابلای حرفهایش گاهگاهی جمله ی :" شاید افتادیم" را تکرار می برد . که جا داشت باشد ودرآبادانی کشورتلاش بیشتری کند . اما سال 89 رسید وعباس به رحمت ایزدی پیوست .

مثلی است که روزهای تلخ عمری کوتاه دارند ( یامان گونین عمری آز اولار). اما این دفعه روزهای خوش نپاییدند . بهمن خبرآورد که می خواهد منجیل را ترک کرده و کاری درآمل یافته است . که البته به نظرمن تلافی تبریزرا درمی آورد آن دفعه ما  اورا ترک کردیم . ولی این دفعه  او داشت انتقام آنجا را می گرفت چاره ای نبود . برای آخرین بار و برای خدا حافظی به هرزویل رفتیم وبا آنها به چشمه پرآب آنجا و چشمه ی کلشتر رفتیم و با چشم پر آب بر گشتیم .

حقیقتا رفتن بهمن ازهرزویل خلایی را بوجود آورد . درآنروزها بحث استفاده ازانرژی های نو داغ بود وبدلیل موقعیت محل و محل تلاقی دو آب هوای مختلف  جلگه گیلان وارتفاعات البرز، شدت باد درآن ناحیه خیلی زیاد بود این باد در مسیرخود به تاکستان تا ابهرهم می رسد وگاهی  باعث کولاکهای زمستانی جاده تهران-  زنجان هم می گردد  . نیروگاه بادی منجیل  تازه راه می افتاد و بنده مسئول عملیات ژئوتکنیک (بررسی  مقاومت زمین جهت ایجاد سازه های بادی ) آن بودم  اولین دستگاه  توربین دربالادست سد وسیزده تا از آنها دربالای کوهها و درنزدیکی کلشتر ساخته شدند وآنطور که مسئولان فنی می گفتند برق تولید شده ازهرتوربین برای روشنایی  یک شهری مانند منجیل کافی بود  .

 بعدها هردفعه که کاری پیش می آمد ومن به منجیل و لوشان می رفتم . انگاربه شهرغریبی می رسیدم  ولذا رفتن ایشان مرا وادار کرد که هرچه زود ترمقدمات برگشت به تبریز را فراهم کنم . بعد ها  و آمدن ما به تبریز تعداد توربین ها فکر می کنم به 27 هم رسید. به تبریزکه برگشتیم با بهمن آقا گاه و گداری تماس گرفته و ازحال همدیگر با خبرمی شدیم .

تا اینکه در20 شهریورتابستان 77 به همراه پدرو مادرم و بچه ها به آمل رفتیم پدرومادرش درییلاق آبگرم بودند آنها تابستان را درآمل نمی ماندند وهوای کوهستانی آبگرم، لاریجان ونیاک را می پسندیدند درواقع هوای شرجی آمل با کوهستان دریک کفه قرارنمی گرفتند. چیزی دیگرکه برایمان جالب بود ازقدیم الایام ،هرخانواده ای برای خودش درپایین دست روستا حمامی گرم و داغ  کوچک ( حدود 6در6متر) واختصاصی درست کرده بودند وکلید آنرا دردست خود داشتند وهروقت می خواستند خود را به حمام وآب گرم معدنی می رساندند لذا نیازی به حمام نبود وزیرزمین روستا پرازآب گرم بود .  

درآمل یک روزمهمان خانواده  آقا بهمن شدیم وشب گفتند فردا برویم هم ییلاق را ببینید وهم حاجی وحاجیه خانوم را ( پدر و مادر بهمن ) . چون دورادورتعریف آنجا را شنیده بودیم ازخدا می خواستیم که برویم ییلاق ( کورالله دان نه ایستر؟ ایکی گوز – بیریسی اگری – اوبیری دوز.ترجمه : کورازخدا چه می خواهد دوتا چشم  - که یکی خوب باشد واگراون یکی لوچ هم شد غمی نیست  ).

 طرف صبح درآمل شهرگردی گردیم برروی رودخانه ای که ازداخل شهرمی گذشت پلی قدیمی همانند پل های آجی چای یا پل خاتون خوی وپلی فلزی قدیمی هم دیده می شد و با استفاده از زیبایی طبیعی رودخانه وساحل آن پارکی زیبا هم ساخته شده بود. بازارقدیمی و یک مجموعه ی قدیمی زیبایی هم همانند مسجد صاحب الامر تبریزو بناهای متعلق به آن نیزبازدید کردیم .

 همانطورکه تصمیم گرفته شده بود . دم غروب به آبگرم نزدیک می شدیم وسربالایی آن را طی کردیم وبچه ها زودترازما پیاده شدند وبه طرف منزل ییلاقی آنها بقیه ی سربالایی را طی کردند ومن و پدرم که ایشان هم بدلیل ناهموارو تاریک بودن محل ، مرا درپارک نمودن ماشین کمک می کرد دیرتر وارد منزل شدیم خانه ای روستایی با نمای آجری و سقف شیروانی  به سبک روستاهای شمال ایران ( به مساحت حدود 100متر مربع ) .  

دیدم حاجیه خانوم مادربهمن آقا همانطورکه سرش به آشپزی مشغول است مادرم ودیگربچه ها را سرخودجمع کرده وبا تعجب مطلبی را تعریف می کرد وپدرش برسرنماز بود. فکرمی کنم چون چند روزی بود که با کسی حرف نزده  بودند صحبتشان گل انداخته بود وبخشی ازصحبت هایش این جمله ها بود : حاجی قبل ازنمازگفت : که احساس می کنم آرمان وآذین دارند می آیند (آرمان وآذین نوه آنها وبچه های دوست داشتنی آقا بهمن بودند). ونمازش را شروع کرد. ومن با این جمله ی او ناخود آگاه اردک را ازیخچال بیرون کشیده و روی اجاق گذاشتم و.... .

حرفهای حاجی خانوم که به اینجا رسید حاجی به آخرهای نماز رسیده بود مجالی نبود که بقیه ی مطالب خانمانه  را بشنویم  ولحظاتی  دراین طرف اتاق با پدرم سرگرم شدیم تا حاجی سلام نمازش را داد وبسیارخوشحال (آنگونه که خصوصیات آدمهای مهمان نوازوگشاده رواست ) وآنچنان که عادت اوبود ما را تحویل گرفت . مرا که ازقبل می شناخت وپدرم راهم ازروی حدس و شباهت های موجود و بقیه را هم من برایشان معرفی کردم . دراین وضعیت این زوج محترم بدون آنکه ازمحتوای صحبت های همدیگرخبری داشته باشند جداگانه به مهمانها مطلب واحدی را توضیح می دادند.  

 یعنی حاجی آقا رویش را به پدربنده گرفته ومطلب را شروع کرد :حاجی آقا عجب تصادفی وعجب پیشگویی که کردم ودرست هم درآمد ازخدا طلبی کردم واجابت  فرمود. اگرمی دانستم که درخواستها زود اجابت می شود چیزهایی بیشتری ازخدا طلب می کردم . قبل ازشما که می خواستم نماز را شروع کنم به حاجی خانوم (عیال ایشان ) گفتم : احساس می کنم آرمان و آذین دارند می آیند وتا نمازتمام نشده شما آرمان وآذین را آوردید .

حاجی آقا بازازتاریخ آمل شروع کرد گویا رسالت داشت شهرو دیارخود را به غریبه ها بشناساند که همین باعث می شد شنونده  ایشان را از ورای صحبت هایش بیشتر بشناسد . صحبت را به آنجا وهمانجا که بیشترمد نظرش بود هدایت کرد وازدوستی ها گفت . من و بهمن آقا درگوشه ای نشسته بودیم ولی نیمد انگ حواسمان با این دوحاجی بود . تاکید حاجی ( پدرآقا بهمن ) روی حفظ دوستی ها ودوستی من و آقا بهمن بود ومی گفت این پیشامد خوبی است که یکی ازآذربایجان بیاید ودرآمل دوست یابی کند .

گویا در این سن و سال که بچه هایش هم از او دور بودند کمی ازتنهایی به تنگ آمده بود وداستانی را اینجا شروع کرد که من این گفته ی او را قبلا جایی نقل کرده ام واگرجایش بیفتد وحتی نیفتد بازهم نقل خواهم کرد . اومی گفت درگذشته های دورتاجری جوان  ، بخاطرکارش مدام به شهرهای دیگرسفرمی کرد . پدرش او را خواست وگفت : پسرم حالا که مجبوری بخاطرکاروتجارتت به شهرهای دیگری بروی ، سعی کن درهرشهرخانه ای داشته باشی . تاجررو به پدرش کرده و با تعجب سئوال کرد : پدرجان مگرمن چقدر پول دارم که درهرشهرخانه ای بخرم ؟ پدرش گفت منظورم اینست که شما درهردیارکه می روی ، ازبین کسانیکه با آنها سروکار داری دوستی صادق ودرستکارانتخاب کن که دراین صورت دیگردرآن شهرغریبه نیستی ومثل اینکه یک خانه هم آنجا داری وازاهالی آن شهرهستی .

(به تجربه اگرشخصی درشهری غریب و درمسافرخانه بماند احساس غربت می کند اما این فرد اگردرخانه ی دوستی اقامت کند با توجه به محیط گرم خانواده ، غریبی نمی کند وفکرمی کند که اصلا درشهروخانه ی خود ش است ودرثانی درکارهای خودش ازراهنمایی ها وامکانات دوستش استفاده می کند.

سالها ازآن روزگارمی گذرد. خانواده آقا بهمن واینجانب هنوزهم دوست هستیم و دراین دوستی فقط یک تغییر به وجود آمده است وآن اینکه تعداد عائله بنده از سال 74 با آقا بهمن مساوی وبه تعداد چهاررسیده است واگرچه ازهم دوریم اما دویا چند سال یک بارهمدیگررا می بینیم دردوستی ما این یک ضرب المثل ر وح خود را باخته است (هرکه ازدیده بشد ازدل بشد-  ضرب المثل گیلکی. یعنی هرچند که ازهم دوریم ولی دلهایمان نزدیک هستند. ) . حاجی آقا پدرآقا بهمن فوت کرده اند وبه فاصله کمترازیک سال بعد حاجی خانوم که تحمل دوری را نداشت روی درنقاب خاک کشیده است که روح هردومشمول رحمت ایزدی گردد اما همیشه خودشان ودرسهایی که ازآنها گرفته ایم خصوصا رفتاربسیارمودبانه ودوستانه حاجی با خانمش را فراموش نمی کنیم . بنده زوجی به این صمیمیت درعمرم ندیده ام .

هدف بنده ازتعریف این همه مطلب ، بیان پیش بینی حاجی آقا ازآمدن نوه هایشان به پیش آنها بود آخرآن موقع تلفن همراه هنوزبه بازارنیامده بود وتازه کسی هم با آنها تماس نگرفته بود که خبررا به این پیرمرد وپیر زن بدهند که نوه هایتان دارند می رسند وآنها هم خبردارشده و اردک هم روی اجاق گذاشته شود . درآن روزما ازحاجی سئوال نکردیم که چگونه به آمدن نوه هایش پی برد و این رازسربه مهرماند  وفقط خدا دانست ومی داند که چگونه این پیرمرد صدای پای آرمان و آذین را شنیده بود .

شب هوا خیلی خنک بود هرچه پتو وکاپشن بود تن بچه های کوچک بود جالب اینکه صبح با روشن شدن هوا بیشتربه خنکی  محل پی بردیم زیرا میوه های آلبالوو گیلاس را روی درخت حیاط  دیدیم  منتهی کمی آبشان کشیده شده بود. اصرارصاحبخانه برماندن بود ما هم که ازخدا می خوستیم اما چه کنیم که آقا بهمن شنبه می بایست درمحل کارخود درنیروگاه نکا می بود. لذا با حاجی آقا وحاجیه خانوم خداحافظی کردیم. البته اگربیفتد دوست دارم شبی را بازدرییلاق آب گرم بگذرا نم اگرچه این دفعه بدون حضوروالدین آقا بهمن آن صفای قبلی وجود نخواهد داشت .

 و امّا وامّا دلیل نوشتن این داستان همانطورکه عرض شد ودارم مجددا تاکید می نمایم همین نکته بود که آنها چطور فهمیدند که نوه هایشان درراهند . مگرروحهای آدمیزاد خاصه آنهایی که ارتباط خویشاوندی و یا صمیمی دارند با هم سروسری دارند ؟  وبه عبارت صاف و پوست کنده ( سوزین محمد آقا سی ) آیا روانهای نزدیک به هم درخود تلفن همراه دارند ؟

   توضیحات :

 *سوزین محمد آقاسی را می شود اینگونه توضیح داد که گویا چند محمد بوده اند همانطور که چند اکبرو یا احمد و علی  هم می توانند دریک محیط باشند  ویکی از محمد ها ازهمه بهتر وسرتر بوده لذا همه اطرافیان او را به محمد آقا ملقب می کنند که البته جزاین هم انتظارنمی رود . و اگرحرفی رک و پوست کنده به هدف برسد و به هیچ تفسیری نیازنباشد سوزین محمد آقاسی  می شود .

 

به قول قدیمیها که اگر مطلبی را ضمیمه ی مطلب قبلی می نمودند می نوشتند ایضا " له

ایضاًله  :

درروزدوم عید امسال (2/1/91) که درتهران بودیم دربازدید ازمجموعه ی کاخ سعد آباد ، خانواده آقا بهمن را ملاقات کردیم . البته این دیدار هم  شانسی بود. درست است که آن دفعه حاجی آقا یعنی بابای بهمن تلفن همراه  نداشت ولی پیشبینی دیدن نوه هایش را کرد. ولی این دفعه با اینکه ما تلفن همراه هم داشتیم واز قبل هم می دانستیم که در تهران خواهند بود  ولی نمی دانستیم که آیا آنها را خواهیم دید یانه ؟

خلاصه هردوخانواده درتهران بودیم ویک هفته قبل ازعید می دانستیم که آنها هم قصد دارند با فامیلهایشان ایام عید را درتهران باشند  ولی چون محل اقامت مان ازهم خیلی دور بود ( آنها می بایست  در30 کیلومتری جاده تهران - مشهد اتراق می کردند وما درانتهای شمال ولیعصر) . حقیقتا نتوانستیم بگوییم که قطعا شما را خواهیم دید ودرضمن چون آنها درمحل اقامت خود با یک عده از فک و فامیلهای خود بودند وبقدرکافی ترافیک خانه ای دراقامتگاهشان برقرار بود . وعامل دیگر اینکه، وقتی دو یا چند خانواده تصمیم قبلی دارند که با هم مسافرت کنند داخل شدن و تغییردادن  برنامه این دایره دور از انصاف و آداب می باشد و عامل دیگر وضعیت خود ما بود .  

چرا که ما هم با کسانی دیگر بودیم و دست خودمان نبود که تصمیم بگیریم که کجا بریم و کجا بمانیم  و لذا نمی شد که با خانواده آقا بهمن هم قرار بگذاریم که حداقل یک روز یا یک شب بمانیم ویا حد اقلترهمدیگر را ساعتی  ببینیم که به این ملاقات یک ساعته هم راضی بودیم که درانجام وظیفه کوتاهی شده باشد  و تازه در این مسئله اگرها ومشکلات دیگری هم بود که  تهران هم تهران است هرجا را هم نمی شناختیم خیابانها را اشتباهی می رفتیم و به اصطلاح غریب بودیم  وحداقل برای بنده درتهران بهترین و دلچسب ترین کارماندن درجایی بود که آنجا مستقربودم ومی شناختم  واین مسائل باعث شد که زیاد فکر آنها را به این مسئله مشغول نکنیم هرچند همانطورکه ذکرشد بنده وعیال اشتیاق زیادی داشتیم که ایشان را ببینیم .  و خلاصه به زعم این روسیاه  ، سایه ی سیاهی براین دیدار افکنده شده بود.  

اما نگوکه اسباب این دیدار ازغیب فراهم شده بود والا نمی دانم چطوری آنها دانستند که ما فردا را به سعد آباد می رویم و یا اینکه ما ازکجا دانستیم آنها درگردش فردا سعد آبادرا برخواهند گزید   درآخر به فکرم این رسید. فنی که آن روز درنیاک و آبگرم آمل زده شده بود ومرحوم  بابا ی بهمن از آن بهره برد  این دفعه به نفع ما  به حرکت در آمد.     

 آرمان پسرش غایب  ادامه قصه و در ایران نبود ولی آذین بود به همان نسبت که ما پیرتر شده ایم آنها هم بزرگتر شده اند آذین از یکی از دانشگاههای اورپا پذیرش گرفته و دارد خودش را برای خواندن دوره کارشناسی ارشد معماری آماده می کند . در این ملاقات درمورد  قصه ای که قبلا نوشته بودم با آنها بیشترحرف زدیم ( داستان شبی در نیاک و آإگرم آمل و آن زمان که تلفن همراهی نبود و به بازار نیامده بود البته قبلا داستان را به نظرشان رسانده بودم واجازه انتشارآن را که بیشتراز  نصف نقش اش مال آنها بود  گرفته بودم اما این دفعه بحث درمورد داستان آن هم حضوری لذتی دیگرداشت. وقت تنگ بود  وغروب همان روز از ایشان جدا شدیم و قرار شد ایشان در تابستان به تبریزو خوی  بیایند.    

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 1:18  توسط علی سلطان بیگی  | 

داستانی را به خدمت دوستان عرضه خواهم کرد که بخشی از آن خاطرات استان گیلان و بخش دیگر خاطرات استان ما

سرو هرزویل توانم

 

برای خواندن داستانی که در گیلان و مازندران اتفاق افتاده است عکسهای موجود را مشاهده بفرمایید : سرو هرزویل - در قدیم و جدید - خانه ای ییلاقی  در آبگرم لاریجان -  نیروگاه بادی منجیل

 و داستانی را از حکیم ناصر خسرو توریست معروف ایرانی  که گذارش به روستای هرزویل رسیده بود هم خواهیم آورد .

معرفی هرز ویل و منجیل :

شهرک هرزویل از دو بخش تشکیل شده، یکی روستای تاریخی هرزویل با تاریخی بس طولانی که همچون هرزویل نوبنیاد در دامنه جنوبی کوه های البرز در شمال شهر منجیل، کنار شاهراه هخامنشی ایران به اروپا قرار گرفته. شواهد نشان میدهند که این آبادی در بیش از دوهزار سال گذشته چندین بار با خاک یکسان و از نو ساخته شده. همینطور که زلزله هولناک خرداد ۶۹ نیز آن منطقه را نابود کرد. آثار «هرزویل‌های قدیم» را در روی تپه‌های اطراف شهرک فعلی میتوان یافت. مردم هرزویل در کنار شاهراه ایران به قفقاز و اروپا پیوسته از طرف حکومت مرکزی مامور و مسئول نظم، ایمنی و کنترل آمد و شد در این مسیر و منطقه بسیار حساس و حیاتی بودند.

مکان هرزویل در کنار تنگه سفیدرود (جاییکه امروز سد سفیدرود قرار دارد) از دیدگاه راهبردی برای لشکرکشی، حرکت پیاده و سواره نظام، و جهت جلوگیری از حرکت بیگانگان به طرف داخل یا شمال ایران بسیار پر ارزش بود. چه اسکندر چه عربها و یا چنگیز همه میبایستی از این راه خود را به شمال ایران میرساندند که با مقاومت شدید ایرانیان در این منطقه تلفات بسیاری داده و حرکتشان ماهها یا سالها به عقب افتاده.

منجیل و هرزویل مکمل یکدیگرند و هرزویل میتواند در گذشته، بخاطر موقعیت جغرافیایی و استرانژیکی مناسب خود پناهگاه مردم منجیل و یا کل منطقه بوده باشد. دیگری هرزویل نوبنیاد است که در جنوب غربی هرزویل تاریخی جهت اسکان دادن کارمندان سد سفیدرود در اواخر دهه سی خورشیدی ساخته شده. این بخش هرزویل نیز در زمین‌لرزه رودبار در سال ۱۳۶۹ صدمات بسیار دید و باقیمانده سالم شهرک به دلایل منطقی ایمنی تخریب شد. حال هردو بخش هرزویل کمی پایین تر از جای قبلی شان از نو ساخته شده‌اند.

ناصرخسرو حكيم فرزانه پارسى هنگام سفر خود از مرو به مكه در چهاردهم مردادماه سال چهارصد و پانزده شمسى برابر با نهم محرم سال ۴۳۸ هجرى قمرى به قزوين مى رسد و پس از سه روز اقامت در آن شهر روز هفدهم مردادماه برابر با دوازدهم محرم همان سال به سوى خرزويل (هرزويل) مى رود. او درباره اين ده مى نويسد: «من و برادرم و غلامكى هندو كه با ما بود وارد شديم. زادى اندك داشتيم. برادرم به ديه رفت تا چيزى از بقال بخرد، يكى گفت: «چه مى خواهى؟ بقال منم.» گفت: «هر چه باشد ما را شايد كه غريبيم و بر گذر» و چندان كه از ماكولات برشمرد، گفت: «ندارم.» «بعد از آنجا هركجا كسى از اين نوع سخن گفتى، گفتمى بقال هرزويل است.»۱ و با اين جملات طنزآميز نام اين ديه را براى هميشه تاريخ و جغرافياى ايران جاودان مى سازد. ناصرخسرو سپس به برزالخير و از آنجا به خندان مى رود و آن را چنين توصيف مى كند: «از آنجا برفتم، رودى پر آب بود آن را شاهرود مى گفتند. بركنار رود ديهى بود كه خندان مى گفتند و باج مى ستاندند از جهت امير اميران _ و او از ملوك ديلمان بود و چون آن رود از اين ديه بگذرد، به رودى ديگر پيوندند كه آن را سپيدرود گويند و چون هر دو رود به هم پيوندند به دره اى فرو رود كه سوى مشرق است از كوه گيلان و آن آب به گيلان مى گذرد و به درياى آبسكون مى رود.»

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/27ساعت 0:50  توسط علی سلطان بیگی  | 

توضیح عکس از ارسال کننده محترم عکس

 
و ای کاش یک بار دیگر دستم بر درب مدرسه ی مولوی می خورد -  یا نشستن چند لحظه ای در یکی از نیمکتهای مدرسه مولوی- و ای کاش یک بار دیگر زیر پرچم  میله ای آن می ایستادم  و اینها نصیب می شد  
از بین این عکسها یادی بکنیم از مرحوم جبراییل رزمخواه - جوان ناکام مرحوم عوض رزمخواه  بلبل در بار آقا امام حسین و هنوز هم که هنوز است و تا خواهد بود صدای یا ابالفضل های او در ایام محرم در کوچه و بازار چورس طنین خواهد افکند -
 
شهید بهمن شکور زاده
معلم محترم شادروان قاسم حجازی فر
مرحوم نژاد نجف
که از میان جمع رفته اند  
باز اگر اشتباهی رخ داده است  با تذکر به موقع دوستان اصلاح خواهد شد
 
دانش آموزان مدرسه مولوی
 
 
با توجه به اینکه تعدادی از همشهریها تمایل دارند که اسامی را بدانند لذا اسامی را مطابق نظر ارسال کننده محترم اعلام می داریم . به نظر می اید بنده هم اشتباهاتی دارم - اما اسامی واقعی و محل آنها  :
 ردیف جلونشسته از راست اقایان:جبار ظاهری اسرافیل جعفرپور میرمهدی حسینی یداله عزتی رشید مهدی نژاد شادروان بهمن شکورزاده حیدر زینالی ابراهیم طاهری یوسف پوراحمد عباس قصابی عباس ذکیلی محمد قنبری محمد علیپوراصل شادروان جبراییل رزمخواه - خداداد مهدیپور جعفرصادق شکوری علی بابازاده و محمودپوررضا
ردیف دوم از راست آقایان:شادروان قاسم حجازی فر( معلم) شادروان احمد نژاد نجف رحیم اسعدی محمد طاهری اصل قربانعلی محمد جعفری
جعفر سلطان بیگی عباس حسن زاده علیقلی پورمهدی محمد پورمحمد نعمت رضاقلی پور ابراهیم فکری اول
ردیف سوم از راست آقایان :حیدر اکبرزاده جبراییل باقری فرهاد اصغری میر محمد طباطبایی توحید جعفری یحیی جلیل پور
رمضان خیری زاده جواد سلطان بیگی احمد ولیزاده کریم ملازاده سعید پورحنیفه حیدر مظاهری ستار ظاهری مجید قاسمی
یداله ابراهیم نژاد وعسگر امینی (معلم)
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/24ساعت 18:57  توسط علی سلطان بیگی  | 

شرح عکس دانش آموزان مولوی چورس

این عکس را خواهری فرستاده اند که در حال حاضر بخاطر تحصیل فرزندانشان در آنکارا اقامت دارند که جای تشکر دارد . لازم به توضیح است این خواهرمان 2 قطعه عکس فرستاده اند که فعلا عکس اول را  ما در وب گذاشتیم به اختمال قوی خود ایشان هم درعکس  اول نیستند چون این عکس مربوط به یک کلاس بالاتر از ایشان است  .  احتمال می دهم در عکس دوم باشند همانطور  که همشیره ی بنده هم که همکلاسی ایشان بودند در آن هست در آینده  آن را هم (عکس دوم ) در وب قرار خواهیم داد .

و اما یکی از همکلاسیهایم که گاهگاهی دل ما را شاد می کنند و نظر خود را ابراز می دارند ( آقای ح ط - که اگر قرار باشد همه را معرفی کنیم حالا باید قاعدتا  ح-ط هم معرفی شود) . عکس اول را در وب دیده و در مورد آن  چنین نوشته بود که گویا هیچکدام از این کسانی که در عکس بودند نشناخته ا ند . در جواب ایشان باید موارد زیر را عرض نمایم :

۱-  با اینکه تعدادی از دانش آمزان  را می شناختم ولی فکر کردم شاید یک عده از صاحبان عکس  نخواهند   اسامی را بنویسم لذا عکس را بدون نام منتشر ساختم .

۲- ولی چون این دوستمان اینجوری نوشتند که کسی را نشناخته است . به بنده و شاید به تعدادی از دانش آموزان که نزدیک و فامیل آقای ح ط باشند سنگین باشد .  دلیلی برای معرفی نکردن نماند این را هم بگویم که بنده هم   ِ همه شان را نمی شناختم یعنی می شناختم حالا یادم رفته بود ند همانطور که حیدر هم نشناخته بود . لازم است بگویم این دانش آموزان محترم یک سال و یک کلاس از من و حیدر کوچکتر بودند و الا اگر همکلاسی ما بودند همه شان را بجا می آوردیم .

۳- بهرحال تلاش کردم به شناسایی افراد- اول با ذره بینی که بزرگنمایی آن بد هم نبود که قیافه ها تغییر می داد که با این روش نشد لذا راهی دیگر پیش گرفتم  ولذا برای این کار خودم را سی تا چهل سال کوچکتر کردم و کوچکتر و کوچکتر شدم تا هم قد و اندازه آنها شدم طوری که در درون صف فشرده آنها خودم را بزحمت جا دادم . و شروع به نگاه کردن نمودم و یواش یواش آن روزگاری شدم  -  و خلاصه بیشتر آنها را شناختم البته حیدر آقا باید به شما مطلبی دیگر را هم بگویم  ( دوست و همکلاسی بنده که افراد عکس را نشناخته بودند )بنده از چند راه وارد شدم اولا  همانطوری که شما و دیگر دانش آموزان این دو معلم را دوست داشتید بنده هم چون این دو معلم را خیلی دوست داشتم از آنها و کلاسهای آنها خاطراتی بس زیاد داشتم که بالطبع اینجوری با دانش آموزانشان بیشتر آشنا بودم   و تازه  چندنفر از دانش آموزان حاضر اعم از برادران و خانومها ِ پسر عمو و پسر دایی و از خواهران ازبستگان نزدیک  بودند .  دوما که کلیدی ترین دلیل از  دلایل می باشد  و شاید یادتان بیاید  بنده  اکثرا  در لشگر کشی ها و دعواهای بین بچه های محله ی پایین و بازار محله و کوچه باشی حضور داشتم  همیشه ی خدا یکی از افراد پیاده نظام و جنگنده ُ و سرباز از جان گذشته و وفا دار بازار محله بودم زود یادم آمد و تعدادی از اسامی را نوشتم . ( البته این راهم بگویم که خیلی اهل دعوا نبودم ولی هر دفعه کسی دیگر باعث دعوا می شد تا خودم مثلا یک دفعه جواد یک دفعه جعفر دفعه بعدمرحوم رضا ). به هر حال  محله و تعصب مرا بیشتر به کتک خوردن می داد و باعث می شد از مجید در پایین محله و رمضان و حیدر از بالا محله و دیگران کتک بخورم  و شاید چند تایی هم بزنم )  

۴ -  پس دلیل دیگر شناسایی این افراد شدت کتک هایی بود که از بعضی ها خورده و یا گاهی هم زده بودم و امیدوارم بقیه ی افراد هم توسط دوستان شناسایی شوند  و یا اشتباهاتی را که در شناختن اسامی داشته ام به بنده گوشزد شود .

اسامی دبیر ان محترم - شادروان قاسم حجازی فر ( زکی )معلم خوش سیما و خوش اخلاق مدرسه مولوی چورس - این معلم اگر چه شروع کارش بود اما واقعا یک روانشناس بود با معلومات و کوشا در راه علم و دانش - معلم دیگر آقای امینی بودند که الان هم در خوی حضور دارند - ایشان خیلی جدی وهم خیام نیشابوری مدرسه ی مولوی بود این یک ادعا نیست بلکه ایشان واقعا علوم و ریاضی را با استادی تمام تدریس می کردند دانش آموزان خوی که در کلاس ایشان نشسته اند می دانند . (لازم به ذکر است اولین دوره راهنمایی را ایشان تدریس کرده اند . )

از دانش آموزان :  - شهید بهمن شکورزاده -   - آقایان احمد نزاد نجف - محمد قنبری - رمضان خیری - کریم ملا زاده چورسی - قربانعلی جعفری دبیر در خوی - مجید قاسمی ( دبیر )  - حیدر زینالی - رشید مهدی نزاد -  حیدر جلیل پور- علی بابا زاده - حمداله نظری - حیدر اکبر زاده - عباس حسن زاده ( در حال حاضر دبیر ریاضی دبیرستانهای خوی می باشند و حالا تصدیق می فرمایید که در مورد آقای استاد امینی اغراق نکرده ایم چون عباس و دیگران که زرنگ بودند شاگرد ایشان بوده اند و به جایی رسیده ایم  )

آقایان یحیی جلیل پور- جواد سلطان بیگی - جعفر سلطان بیگی - علی اسعدی چورسی - پورمحمد- ابراهیم فکری - ایرج قاضی نزاد - خداداد (شهرتشان را نمی دانم کارمند در شهر خوی ) - جبار یا ستار ظاهری - نعمت رضا قلی پور- فرهاد اصغری ۰ هلالی - سعید پور حنیفه - فیروز صمدی - توحید جعفری - سید محدی حسینی - و ...

از خواهران کسی را نشناختم ( بجز اینکه می دانستم سرکار خانم حسینی که خود یکی از ایشان از دانش آموزان بسیار کوشا و زرنگ آن دوره و معلم محترم وفعال و فعلا بازنشسته ی تبریزهستند ( خواهران دانش آموز تبریزی که حلا خیلی هایشان هم باید شاغل شده و به درجات عالی هم رسیده اند باید این آموزگار را به یاد بیاورند) .

دانش آموزان مدرسه مولوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت 18:40  توسط علی سلطان بیگی  | 

کارنامه مدرسه ی مولوی چورس در سال 1327هجری شمسی

کارنامه تحصیلی یکی از دانشس آموزان مدرسه مولوی چورس تاسیس 1319
+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 19:50  توسط علی سلطان بیگی  | 

عکس یکی از افراد داستانهای آنروزها ی چورس به اسم میرزا نصراله - وفات سال 1329ه ش

عکس یکی از افراد داستانهای آنروزها متوفی 1329 هجری شمسی
+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/19ساعت 19:1  توسط علی سلطان بیگی  | 

نقل از منابع اداره کل راه و ترابری

 لمس مشكلات و معضلات روستاها اصلي ترين هدف درسفرهاست

استاندار آذربايجان غربي گفت: لمس مشكلات و معضلات موجود در روستاها مهمترين هدف در سفر مي باشد. به گزارش روابط عمومي اداره كل راه و ترابري آذربايجان غربي؛ استاندار آذربايجان غربي به همراه مدير كل راه و ترابري و جمعي از مديران دستگاه هاي اجرايي از 50 روستاي شهرستانهاي شوط ، چايپاره ، خوي ، سلماس و اروميه به مدت دو روز سفر كرده و از نزديك از روند اجراي طرح ها و پروژه هاي در دست اجرا در مناطق روستايي اين شهرستانها بازديد كرد.

رحمان زاده با اشاره به اينكه براي انجام عمليات بازسازي مجدد روكش آسفالت راه روستايي چورس واقع در شهرستان چايپاره به طول 4 كيلومتر اعتباري بالغ بر 4ميليارد ريال نيازمند است تصريح كرد: اين پروژه طي سال آينده به اتمام خواهد رسيد .
استاندار آذربايجان غربي در جريان بازديد از راه روستايي سيلاب به طول 5 كيلومتر كه به راه فرعي درجه يك تبديل شده كه در طي سال جاري شروع و در عرض 2 ماه به اتمام رسيده است از اداره كل راه و ترابري آذربايجان غربي تقدير و تشكر كرد.
شايان ذكر است آسفالت راه فرعي سيلاب در محور سلماس – خوي با اعتباري بالغ بر 7 ميليلارد و پانصد ميليون ريال اجرا و تعداد بالاي 500 خانوار از نعمت راه آسفالته برخوردار شدند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 19:30  توسط علی سلطان بیگی  | 

طرح مطالعاتي منطقه نمونه گردشگري «چورس» ايجاد مهمانسراي روستايي

گردشگری "
ارسال خبر : 10 دي 1390 (11:05)
ايجاد مهمانسراي روستايي در منطقه گردشگري چورس
استان: آذربايجان غربي

در طرح مطالعاتي منطقه نمونه گردشگري «چورس» ايجاد مهمانسراي روستايي براي آن پيش‌بيني شده است.

مديرکل ميراث‌فرهنگي، صنايع‌دستي و گردشگري استان آذربايجان‌غربي در گفت‌وگو با ميراث‌آريا (chtn)، با اعلام اين خبر افزود: منطقه نمونه چورس از مصوبات سفر هيات دولت به استان آذربايجان‌غربي است و از اين رو توسعه آن در دستور کار ميراث‌فرهنگي استان قرار گرفته است.

«کاظم غني‌زاده» با اشاره به انجام مطالعات امکان‌سنجي اين منطقه نمونه گردشگري تصريح کرد: ايجاد تاسيسات گردشگري در جذب سالانه 20 هزار گردشگر به اين منطقه تاثيرگذار خواهد بود.

وي ايجاد مهمانسراي روستايي را از ضرورت‌هاي لازم براي اين منطقه دانست و گفت: کمپينگ، محل پيک‌نيک، مراکز ورزشي و تفريحي، پارک، فضاي سبز و پارکينگ از ديگر زمينه‌هاي سرمايه‌گذاري در اين منطقه به شمار مي‌رود.

غني‌زاده با بيان اين که بازار گردشگري منطقه نمونه چورس داخلي است، گفت: زيرساخت‌هاي اوليه همچون آب، برق، راه و ... در اين منطقه تامين شده است.

وي مدت زمان پيش‌بيني شده براي بهره‌برداري از اين پروژه را 2 سال اعلام کرد و گفت: راه‌اندازي اين منطقه براي 12 نفر به طور مستقيم و براي 45 نفر به طور غيرمستقيم اشتغال ايجاد خواهد کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 0:9  توسط علی سلطان بیگی  | 

مدرسه مولوی چورس دانش آموزان راهنمایی آموزگاران : مرحوم قاسم حجازی فر (زکی)و آقای امینی - 1352

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 21:19  توسط علی سلطان بیگی  | 

کارخانه تولید موم آج دار در شهرستان چایپاره


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/04ساعت 0:4  توسط علی سلطان بیگی  | 

کارخانه تولید موم آج دار در شهرستان چایپاره ( قره ضیا ’ الدین ) آذربایجان غربی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/04ساعت 0:1  توسط علی سلطان بیگی  | 

دو دانش آموز مدرسه ی مولوی قدیم چورس

حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را بکار آید.............. - از گلستان سعدی

روز تاسوعای سال 1390 بود شاهد ملاقات دو نفر ازاولین  دانش آموختگان مدرسه ی مولوی چورس شدم ( تاسیس مدرسه ی مولوی ۱۳۱۹ه ش) . درحقیقت خودم دوست داشتم که شاهد باشم . اولا عیادتی بر وظیفه بود .و دوم اینکه می دانستم اگر پیش آنها بنشینی  یاد گرفتنی ها زیاد خواهد بود و دست خالی بر نمی گردم .

حقیقت اینست وقتی وارد منزل آقای حاجی  م ه   - ح  شدیم ایشان با یک شعری که قرائت کردند پذیرایی خوب و شایسته ای کردند ولی شعرش یادم نماند ( اگر به شعر رسیدم همینجا درج خواهم کرد ) .

بعد از احوالپرسی - تعارفات و احوالات روزگارِ ِ از دو دانش آموز کهن سال در مورد  کتاب تاریخ و محتوی آنها در آن زمان پرسیدیم

آقای  حاجی ب - س گفتند :  ما در مورد شاه عباس چنین خوانده بودیم :

 

عادت او روز شب گرد جهان گردیدن است

که آفتاب است که از گردن نیاساید همی

( شاعر و سراینده ؟ )

و آقای حاجی  م ه   - ح   گفتند که یک بار خواجه نظام الملک کرایه ملاحان جیحون(تاجیکستان امروزی) را بر خراج انطاکیه(سوریه امروزی) حواله نوشت تا وسعت مملکت و روانی سکه و آزادی تجارت را به رخ بکشد . ( که البته ایشان با لحنی ادبی چنانکه رسم خودشان و آنزمان بود می خواندند . )

و از اینجا به بعد هیچ سئوالی نشد و خودشان خوانده هایشان را از کتابهای زمان خودشان برای ما می خواندند و جالب اینکه وقتی یکی از ایشان کلام را بدست می گرفت آن یکی با صدایی زیر دیگری را همراهی می کرد و بدون اینکه روی حرف دیگری بلند شوند . ودر واقع همخوانی می کردند  و متوجه شدم که عادت دیرینه است و وقتی مرحوم توحیدی معلم  اولشان ( مرحوم توحیدی اولین معلم مدرسهی مولوی از زمان تاسیس آن بود بازماندگان ایشان در خوی تشریف دارند ) و بعد ها آقای اصلان آبادی  به آنها و دیگر دانش آموزان  این گونه یاد داده بودند . نوبت  شعرحکیم نظامی رسید و آن را هم اینطور خواندند و تمام کردند :    

 پیرزنی را ستمی درگرفت

دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام

وز تو همه ساله ستم دیده‌ام

شحنه مست آمده در کوی من

زد لگدی چند فرا روی من

بیگنه از خانه برویم کشید

موی کشان بر سر کویم کشید

در ستم آباد زبانم نهاد

مهر ستم بر در خانم نهاد

گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت

بر سر کوی تو فلانرا که کشت

خانه من جست که خونی کجاست

ای شه ازین بیش زبونی کجاست

شحنه بود مست که آن خون کند

عربده با پیرزنی چون کند

رطل زنان دخل ولایت برند

پیره‌زنان را به جنایت برند

آنکه درین ظلم نظر داشتست

ستر من و عدل تو برداشتست

کوفته شد سینه مجروح من

هیچ نماند از من و از روح من

گر ندهی داد من ای شهریار

با تو رود روز شمار این شمار

داوری و داد نمی‌بینمت

وز ستم آزاد نمی‌بینمت

از ملکان قوت و یاری رسد

از تو به ما بین که چه خواری رسد

مال یتیمان ستدن ساز نیست

بگذر ازین غارت ابخاز نیست

بر پله پیره‌زنان ره مزن

شرم بدار از پله پیره‌زن

بنده‌ای و دعوی شاهی کنی

شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی

شاه که ترتیب ولایت کند

حکم رعیت برعایت کند

تا همه سر بر خط فرمان نهند

دوستیش در دل و در جان نهند

عالم را زیر و زبر کرده‌ای

تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای

دولت ترکان که بلندی گرفت

مملکت از داد پسندی گرفت

چونکه تو بیدادگری پروری

ترک نه‌ای هندوی غارتگری

مسکن شهری ز تو ویرانه شد

خرمن دهقان ز تو بیدانه شد

زامدن مرگ شماری بکن

میرسدت دست حصاری بکن

عدل تو قندیل شب افروز تست

مونس فردای تو امروز تست

پیرزنانرا بسخن شاد دار

و این سخن از پیرزنی یاد دار

دست بدار از سر بیچارگان

تا نخوری پاسخ غمخوارگان

چند زنی تیر بهر گوشه‌ای

غافلی از توشه بی توشه‌ای

فتح جهان را تو کلید آمدی

نز پی بیداد پدید آمدی

شاه بدانی که جفا کم کنی

گرد گران ریش تو مرهم کنی

رسم ضعیفان به تو نازش بود

رسم تو باید که نوازش بود

گوش به دریوزه انفاس دار

گوشه نشینی دو سه را پاس دار

سنجر کاقلیم خراسان گرفت

کرد زیان کاینسخن آسان گرفت

داد در این دور برانداختست

در پر سیمرغ وطن ساختست

شرم درین طارم ازرق نماند

آب درین خاک معلق نماند

خیز نظامی ز حد افزون گری

بر دل خوناب شده خون گری

آخرنمی دانم که این دانش آموزان شاید روغن نباتی نخورده بودند ویا اینکه فلکْه و سخت گیری  کار خودش را کرده بود و شاید آنها به چیزی که می خواندند وفادار بودند  که یک کلمه  از شعر را از لب نمی انداختند .

و شعر بعدی از فردوسی بود که عین خوانده ی آنها را می آورم و در فرصتی، کل آن را از شاهنامه نقل خواهم کرد .

نخستین خدیوی که کشور گشود         سر پادشاهان کیومرث بود

ازاو گشت پیدا سخن گستری               رعیت نوازی ودین پروری

به داد و دهش خلق او وعده کرد           جهان به نام نکو زنده کرد

به آزردن کس نیاوری رای                 بیرون از خط عقل ننهاد پای

( از این شعر فردوسی فقط چند بیت در دنیای مجازی دیدم . و چون کتاب شاهنامه را نداشتم بماند )

و کم کم کار به  نصیحت و بی وفایی دنیا و طنز رسید :

این دو بیت  زیر را آقای حاجی م ه - ح  خواندند . سئوال شد از کی شنیدید  ؟ چیزی یادشان نیامد که بهر حال تضمینی ترکی در ابیات فارسی است

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی     فکر ائیله گئور که کاووس کی هانی ؟

نشاط آنگه از من رمیدن گرفت         که بر  پر زاغم   سپیدی    دمید

اصل این دو شعر را به شرح ذیل از منابع گرفتم :

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی                      زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی                           آزار مردمان نکند جز مغفلی

سعدی 

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت                       که شامم سپیده دمیدن گرفت

سعدی

از کسانیکه در نیمکتهای اولیه مولوی نشستند به تعداد انگشتان یک دست  و یک انگشت از دست دیگر هنوز هم حضور دارند با یک معلمشان -  استاد و معلم  ایشان آقای اصلان آبادی که بیشترین دعایمان اینست که سلامت باشند و ازدانش آموزان : آقایان : اشرف آقا طاهری ـ احمد  شکورزاده - طیب جعفری -  باقر سلطان بیگی - حسین بیات -  میر هادی حسینی

تا یادم نرفته یادی از در گذشتگان دانش آموخته های مدرسه ی مولوی چورس بکنیم . و برایشان از خدای بزرگ مغفرت می طلبیم .

تصمیم گرفتم اگر یک بار دیگر دست داد تا در پشت نیمکتها بنشینم مثل آنها با حواس کامل و شش دانگ درس بخوانم . خدا نگهدار

----------------------

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت                  که شامم سپیده دمیدن گرفت

سعدی

                                                                                                   

*    کاووس کی = کیکاووس

                         

                                                                      

                                                                                                                                                                                          

 

 

 

 

 

 

پی نوشتها با اجازه کلی از منابع

 

.. شاهان ترک زبان سلاجقه تنها با درایت و زیرکی وزیران ایرانی چون خواجه نظام الملک طوسی-ابونصر کندری و... توانستند این سرزمین پهناور را اداره کنند.نبرد ملازگرد و شکست پادشاه روم شرقی بدست آلب ارسلان و دیگرفتوحات او در شرق و غرب حکایت از این گستردگی دارد

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی

زنهار بد مکن که نکردست عاقلی

این پنج روزه مهلت ایام آدمی

آزار مرمان نکند جز مغفلی

باری نظر به خاک عزیزان رفته کن

تا مجمل وجود ببینی مفصلی

آن پنجهٔ کمانکش و انگشت خوشنویس

هر بندی اوفتاده به جایی و مفصلی

درویش و پادشه نشنیدم که کرده‌اند

بیرون ازین دو لقمهٔ روزی تناولی

زان گنجهای نعمت و خروارهای مال

با خویشتن به گور نبردند خردلی

از مال و جاه و منصب و فرمان و تخت و بخت

بهتر ز نام نیک نکردند حاصلی

بعد از هزار سال که نوشیروان گذشت

گویند ازو هنوز که بودست عادلی

ای آنکه خانه در ره سیلاب می‌کنی

بر خاک رودخانه نباشد معولی

دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد

هرگز نبود دور زمان بی‌تبدلی

مرگ از تو دور نیست وگر هست فی‌المثل

هر روز باز می‌رویش پیش، منزلی

بنیاد خاک بر سر آبست ازین سبب

خالی نباشد از خللی یا تزلزلی

دنیا مثال بحر عمیقست پر نهنگ

آسوده عارفان که گرفتند ساحلی

دانا چه گفت، گفت چو عزلت ضرورتست

من خود به اختیار نشینم به معزلی

یعنی خلاف رای خداوند حکمت است

امروز خانه کردن و فردا تحولی

آنگه که سر به بالش گورم نهند باز

از من چه بالشی که بماند چه حنبلی

بعد از خدای هر چه تصور کنی به عقل

ناچارش آخریست همیدون که اولی

خواهی که رستگار شوی راستکار باش

تا عیب جوی را نرسد بر تو مدخلی

تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز

پس واجبست در همه کاری تأملی

باید که قهر و لطف بود پادشاه را

ورنه میسرش نشود حل مشکلی

وقتی به لطف گوی که سالار قوم را

با گفت و گوی خلق بباید تحملی

وقتی به قهر گوی که صد کوزهٔ نبات

گه گه چنان به کار نیاید که حنظلی

مرد آدمی نباشد اگر دل نسوزدش

باری که بیند و خری اوفتاده در گلی

رستم به نیزه‌ای نکند هرگز آن مصاف

با دشمنان خویش که زالی به مغزلی

هرگز به پنج روزه حیات گذشتنی

خرم کسی شود مگر از موت غافلی

نی کاروان برفت و تو خواهی مقیم بود

ترتیب کرده‌اند تو را نیز محملی

گر من سخن درشت نگویم تو نشنوی

بی‌جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی

حقگوی را زبان ملامت بود دراز

حق نیست اینچه گفتم؟ اگر هست گو بلی

تو راست باش تا دگران راستی کنند

دانی که بی‌ستاره نرفتست جدولی

خاص از برای وسوسهٔ دیو نفس را

شاید گر این سخن بنویسی به هیکلی

جز نیکبخت پند خردمند نشنود

اینست تربیت که پریشان مکن دلی

تا هر چه گفته باشمت از خیر در حضور

بعد از تو شرمسار نباشم به محفلی

این فکر بکر من که به حسنش نظیر نیست

مردم مخوان اگر دهمش جز به مقبلی

وان کیست انکیانه که دادار آسمان

دادست مرو را همه حسن و شمایلی

نویین اعظم آنکه به تدبیر و فهم و رای

امروز در بسیط ندارد مقابلی

من خود چگونه دم زنم از عقل و طبع خویش

کس پیش آفتاب نکردست مشعلی

منت‌پذیر او نه منم در زمین پارس

در حق کیست آنکه ندارد تفضلی

عمرت دراز باد نگویم هزار سال

زیرا که اهل حق نپسندند باطلی

نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد

تا بر سرش ز عقل بداری موکلی

تا بلبلان به ناله درآیند بامداد

هر گه که سر برآورد از بوستان گلی

همواره بوستان امیدت شکفته باد

 

 

کهن سالی آمد به نزد طبیب

ز نالیدنش تا به مردن قریب

که دستم به رگ برنه، ای نیک رای

که پایم همی بر نیاید ز جای

بدین ماند این قامت خفته‌ام

که گویی به گل در فرو رفته‌ام

برو، گفت دست از جهان برگسل

که پایت قیامت برآید ز گل

نشاط جوانی ز پیران مجوی

که آب روان باز ناید به جوی

اگر در جوانی زدی دست و پای

در ایام پیری به هش باش و رای

چو دوران عمر از چهل درگذشت

مزن دست و پا کآبت از سر گذشت

نشاط از من آنگه رمیدن گرفت

که شامم سپیده دمیدن گرفت

بباید هوس کردن از سر به در

که دور هوسبازی آمد به سر

به سبزی کجا تازه گردد دلم

که سبزی بخواهد دمید از گلم؟

تفرج کنان در هوای و هوس

گذشتیم بر خاک بسیار کس

کسانی که دیگر به غیب اندرند

بیایند و بر خاک ما بگذرند

دریغا که فصل جوانی برفت

به لهو و لعب زندگانی برفت

دریغا چنان روح پرور زمان

که بگذشت بر ما چو برق یمان

ز سودای آن پوشم و این خورم

نپرداختم تا غم دین خورم

دریغا که مشغول باطل شدیم

ز حق دور ماندیم وغافل شدیم

چه خوش گفت با کودک آموزگار

که کاری نکریدم و شد روزگار

داستان پیر زن و سنجربه نثر چون به مطلب ما دخیل بود  نقل از یک سایت - با تشکر

 اطرافیان ملکشاه سلجوقی در بیابان به گاو ماده ای بازخوردند که بی صاحب بود. آن را کشتند و گوشتش را بریان کردند و خوردند. صاحب گاو، پیرزنی بیوه بود که سه فرزندش را با شیر گاو غذا می داد.

هنگامی که چنین شد به جست و جوی شاه برآمد. شاه می خواست از روی پل زاینده رود عبور کند که پیرزن جلو رفت و گفت: اگر این جا به دادم نرسی روی پل صراط جلویت را می گیرم.

شاه چون حکایت پیرزن را شنید، اطرافیانش را در دادگاه محاکمه کرد و به پیرزن نیز هفتاد گاو بخشید.

پس از این که شاه درگذشت. پیرزن بر خاک او افتاد و گفت: سلطان به من رحم کرد چه شود که تو نیز بر او رحم آوری که ارحم الراحمینی.

یکی از عابدان، شاه را به خواب دید و از وضع او پرسید. شاه گفت: شفاعت پیرزن نجاتم داد وگرنه وای بر من بود.

حکیم نظامی نیز در مخزن الاسرار خود شعری زیبا دارد و در آن از محاکمه سلطان سنجر به دست پیرزنی می گوید:

پیرزنی را ستمی در گرفت / دست زد و دامن سنجر گرفت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/28ساعت 21:26  توسط علی سلطان بیگی  | 

بازار چورس قدیم و سکه اشرفی

بازار چورس

شاه اسماعیل بعد از کشته شدن پدرش شیخ حیدر از خانقاه بیرون می آید و به جای پارچه صوف که صوفیان می پوشیدند خفتان پوشیده و خود بر سر نهاد در حصول پیروزی های متعدد در تابستان ۹۰۷ هجری قمری در تبریز تاجگذاری کرد و مذهب شیعه را مذهب رسمی ایران اعلام کرد .

سلطان سلیم عثمانی (پدر سلطان سلیمان قانونی ) با رسمیت یافتن مذهب شیعه در ایران ، نیات خود را چنین آشکار ساخت :

هدف من در درجه اول اشغال خاک ایران است و بعد از اینکه ایران را تصرف کردم در صدد اشغال سایر کشورهای اسلامی خواهم بود تا وقتی که تمام ممالک اسلامی جزو قلمرو من بشود و به معنای واقعی خلیفه مسلمین بشمار بیایم و باز ماندگانمن مانند خلفای عباسی ، خلیفه ی تمام مسلمین باشند (  شاه جنگ ایرانیان در چالدران و یونان - به نقل از تاریخ چایپاره - بسطامی- باقری ) .

او همچنین می گوید : <<هیچ چیز من کمتر از اسکندرنیست و اسکندر تا سن سی سالگی تمام دنیای عصر خود را گرفت و من هم باید تا سی سالگی تمام دنیای زمان خود را تصرف نمایم . اجدادمن کشور هایی را گرفتند و به عثمانی ملحق کردند ولی از تصرف کشورهای اسلامی غفلت نمودند و این غفلت باید از طرف من جبران  شود >>

و به این ترتیب با ایجاد خوفهای سنگین در دل سلطان سلیم از حکومت شیعی در مرزهای شرقی و گرایش اتباع عثمانی در آنادولی به صفویان سلیم در سال 920 حمله به ایران را شروع کرد و جنگ چالدران ( واقع در خاک ایران - ماحال قره عینی - سیه چشمه ) در گرفت در این جنگ 2000عسگر ایران و 3000نیروی عثمانی جانخود را از دست دادند ولی استفاده از توپخانه باعث شد که  قوای عثمانی پیروز میدان گردند   .  

سلیم با دیدن کشتار شروع به عقب نشینی و باز گشت کرد و در شرف فراربود که سنان پاشا رسید و دستور داد توپخانه را کمی بالاتر نشانه بگیرد و هم بر روی ینی چر و هم بر روی ایرانیان آتش گشود اسبهای ایرانیان با شنیدن غرش آن ماشینهای جهنمی در دشت پراکنده و متفرق شدند و بدلیل وحشتی که داشتند دیگر در اختیار سواران خود نبودند ... با اطمینان گفنه شده که در صورت فقدان پوپخانه که باعث وحشت اسبهای ایرانیان شدکه تاکنون چنان صدایی را نشنیده بودند همه نیروهای تار و مار شده و از لب تیغمی گذشتند . (سی ووری ،ایران عهد صفوی. ترجمه احمد صبا   )

و سرانجام شاه اسماعیل مجبور می شود  به سوی تبریزعقب نشینی کند و به این صورت تعدادی از شهر ها و ولایات  غربی از جمله ماحال چایپاره و مرکز آن چورس تسلیم عثمانی ها گردد .

سلطان سلیمان درزمان شاه طهماسب اول  سال 954  یورش دیگر را علیه ایران آغاز  می کند که در این مرحله نیز چورس زیر سم اسبان دولت عثمانی لگد کوب می شود ونیروی عثمانی تا تبریز پیش می رود ولی به تدبیر شاه ایران وخراب کردن قناتها و چشمه ها و از بین بردن مواد غذایی و علوفه در تمامی مسیر حمله نیروی عثمانی تلف شده و عقب نشینی می نمایند . (تاریخ چایپاره - بسطامی- باقری ) . با قدرت گیری هرچه بیشتر صفویان عقد صلح در سال 962 در آماسیه منعقد می شود و حدودا 30 سال یک صلح پایدار بر قرار می شود و منویات و آرزوهای  سلطان سلیم عملی نمی گردد .

اگر چه قلعه ی چورس در زمان اوزون حسن هم  جز قلاع مهم کشور محسوب وآباد بوده که نشانگر شهر بودن آنرا اثبات می نماید . ولی اهمیت آن از زمان سلطان سلیم به بعدخصوصا دست یازی عثمانی به سرحدات ایران آغاز می شود .همچنین در سال 1049 معاهده قصر شیرین منعقد می گردد و موجب رونق تجارت می گردد  . حکومت چورس به دنبلی ها داده می شود . دنبلی ها نقش زیادی درآبادانی تبریز - چورس - خوی و آران ( ساحل جنوبی ارس ) داشته اند . بطوریکه می شود گفت بنای اصلاحات ، آبادانی، بالا بردن سطح زندگی مردم و تلاش در پیشرفت را آنها  پایه گذاری کرده اند که بعدها عباس میرزا و امیر کبیر این کارها را ادامه می دهند .

با توجه به مطالب فوق می شود گفت که چورس از این دوره در مسیر ترقی قرار می گرد و دارای  مکانهای مهم وبازار می شود . واینجاست که مرحوم دکترریاحی مورخ و سخنشناس شهرمان ؛  تحت تاثیر اهمیت چورس ( وجود بقایای قلعه 5 برجه - قیرمزی مسجد - بوزخانا   در دوره صفویان وطبعت زیبای چورس  قرا ر می گیرد و به داد آن می رسد و تحت توجهات ایشان مسجد چورس ( قیرمزی مسجد یا مسجد مرتضی قلی خان دنبلی ) جز آثار تاریخی کشور ثبت می شود .

تاورنیه بازرگان وجهانگرد فرانسوی درخصوص رونق اقتصادی چورس مطلبی را نوشته است وبه این ترتیب  چورس دارای بازار می شود .

در روزگارقدیم به فراخور مناسبات موجود و تولید  مبادلات تجاری به شکلهای امروزی نبوده است یعنی خرید و فروش مانند حال  دربازارها ی مثل بازار تهران- بازار تبریز - بازار خوی  به شکل امروزی انجام نمی گرفته است . بلکه غالب شکل بازارها  به این حالت بوده که همه ی صنفها از قبیل دامداران و موادغذایی  - کشاورزان صاحب غلات - پیشه وران صنعتی مثل صاحبان صنعت ظرف های مسی - چاقو فرو شان - جاجیم فروشان - طناب فروشان - اسلحه فروشان - خشکبار فروشان و ...... روز مشخصی متاع خود را به محل شناخته شده ای در ولایات می آوردند . و این در کل ایران مرسوم بود همه می دانستند که این  بازار در روز مشخصی درسلماس و در روزی در چورس و دیگر ولایات دایر می شده است با توجه به اینکه این بازار در حال حاضر در قره ضیا ء الدین برپا می شود به نظر می رسد در چورس قدیم همین روز ( یکشنبه )  بوده است . دلیل دیگر اینکه می گوییم چورس شهر بوده است به این منطق است که کسی تاکنون نشنیده است که در چورس  اسامی قدیمی محلات را تغییر داده باشند ولی مشاهده شده است که وقتی محلات جدید احداث می شوند نامی جدید بر آنها گذاشته شده است . در چورس نام محلات قدیمی کوچه باشی و بازار محله سی - صلاح لو - ملا کریم سیدلر - درویش بلاغی - تپه باشی - آغالیق - حاج حسن محله سی  وجود داشته اند و به نظر می رسد از اول کار بوده اند و اینکه چرا یکی از محلات آنهم مرکز چورس بازار خوانده شده است گویای این است که حتما شهری بوده است و بازاری هم   داشته است .  

این بازارها درحال حاضر هم در اقتصاد روستایی مهم هستند مثلا در استان گیلان روستایی  وجود دارد که به نام خود روز بر پا شدن  بازار نامگذاری شده است و اسم آن بازار جمعه نام دارد (مابین رشت- فومن ).

اما منظور ما از این بازار گرم کردن ها ، بازار کاریها  و بازار یابی نقل یک طنز بود از بازار قدیمی چورس که دهان به دهان  نقل شده و به ما رسیده است و دوست دارم همه نیز بشنوند :

در یکی از بازارها شخصی دامدار به نام حسن کیروه به بازار چورس می آید آنروزها یکی از پولهای رایج بازار اشرفی بوده است . لازم به ذکر است اشرفی نوعی سکه طلا بوده که نام دیگر آن طلای قسطنطنیه بوده است و تا این اواخر هم موجود بودند و بیشتر خانومها بسته به وضعیت مالی خانواده  گردنبندی از آن را بر گردن خود داشتند که طلایی کم عیار بوده است منظور عیار آن کمتر از ۱۸ بوده است. ( منتظر نظر دوستان )

حسن کیروه گوسفندان خود را فروخته و وقتی می خواست اشرفی ها را بشمارد یکی از این اشرفی ها از دستش رها شده روی زمین مانند چرخ ماشین از زیر پای او دور می شود و اوزمین را نگاه می کند تا این پولش رابیابد که در این حال یکی از عیاران زمانه  به نام محمد پا را روی این اشرفی می گذارد تا بلکه بعد از ناامید شدن حسن آقا از یافتن سکه ی خود ، آن را در جیب خود بگذارد و بقول معروف به زندگی خود سرو سامانی بدهد .

از طرف دیگر حسن آقا برای پیدا کردن سکه به تلاش خود ادامه می داد و به افراد ی که شاهد این صحنه بودند می گفت مثلا آقا بکش آن طرف تا اینجا را  هم نگاه کنم و یا اینکه به دیگری می گفت پایت را کمی بلند کن تا ببینم اشرفی ام کجاست .

 در این اثنا شخصی در حلقه عیاران زمان نگو که متوجه بوده که سکه طلا زیر پای بز( خاکستری)  ممد اسیر است ولی بز ممد مثل اینکه سست شده واز از ترس بدنامی و اینکه ممکن است به او شک شود مثل اینکه دو دل شده واز خیر آن گذشته و می خواهد پایش را از روی سکه بر دارد . که یک دفعه این شخص شعر زیر را می خواند  تا ممد همچنان پایش را همچنان بر روی سکه بفشارد . و لذا شعری را می خواند و ممد را به خودش می آورد :

اشرفی دی ، خوروز  دگیل  بانّناماز

دایان بٌزممدیم دایان ، حسو کیروه آنناماز

ترجمه : ممد اینکه زیر پایت است یک سکه ی طلا است پس خروس نیست که قوقولی کند.

 تحمل کن بٌز ممد من  و پایداری نشان ده . آقا حسن  متوجه نمی شود .

و محمد با این تذکر و پشتیبانی ، صاحب اشرفی می شود .

اَشرَفی سکه طلا به جا مانده از قرن پانزدهم میلادی که نخستین بار در سال ۱۴۰۷ در مملوک مصر ضرب شد. نام اشرفی احتمالا از نام سلطان مملوک، اشرف برسبی (۱۴۲۲/۳۸ میلادی) گرفته شده‌است. وزن سکه اشرفی برابر با ۳٫۴۵ گرم و در اندازه و شکل مشابه سکهٔ طلای دوکات ایتالیایی بود. سکه‌های ایتالیایی به علت وزن و شکل ثابتشان محبوب بودند و اشرفی به مثابه مشابه آنها در جهان اسلام درآمد.

اشرفی مصری با سکه طلای معمول یا همان دینار تفاوت دارد و به همراه دوکات در شرق اسلامی رایج شد. سکهٔ جدید بزودی در بخش‌های ترکمن‌نشین آناتولی شرقی به همراه شمال سوریه و بخشهای شمالی خاورمیانه رواج پیدا کرد.

در ایران [ویرایش]

نخستین اشرفی‌ها در زمان جهانشاه قراقویونلو (۱۴۳۸-۶۷ میلادی) با وزن ۳٫۹ گرم و در زمان آق قویونلو‌ها به وزن ۳٫۴ گرم بکار گرفته شدند. در زمان شاه اسماعیل صفوی این سکه به وزن ۳٫۵۲ گرم ضرب شد. نادر شاه افشار سکه جدیدی را با نام مهر اشرفی بکار برد که دقیقا مطابق با استاندارد سکه مغولی مهر در هندوستان بکار می‌رفت.در سال ۱۷۶۸ مهر اشرفی به وزن ۱۱٫۰۱۶ و برابر با ده هزار دینار نقره بود.

در اواخر دوران فتحعلی شاه قاجار (۱۸۳۰-۳۴ میلادی) استاندارد قدیمی سکهٔ اشرفی بار دیگر بکار رفت و هر اشرفی برابر با ده هزار دینار ضرب شد که از اینرو به نام تومان معروف گردید. و به همین جهت، استمرار بی ارزش شدن دینار سبب بکار رفتن واحد جدید تومان شد. نام اشرفی از سال ۱۸۳۴ میلادی تا قرن بیستم کماکان برای سکه‌های طلا به ارزش یک تومان بکار می‌رفت. تا اینکه در سالهای ۱۹۲۶-۲۷ میلادی، سکهٔ طلای پهلوی با وزنی یک سوم کمتر جایگزین آن شد. بزودی وزن سکهٔ پهلوی به ۸٫۱۳۴ گرم تغییر یافت و نهایتا سکه اشرفی منسوخ شد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/22ساعت 10:31  توسط علی سلطان بیگی  | 

22 بهمن

22 بهمن سال ۱۳۵۷روزقیام مردم ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره)  برهمه مردم کشورمان  مبارک باد

به امید سعادت و سربلندی ملت عزیز ایران

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/22ساعت 8:20  توسط علی سلطان بیگی  | 

باز هم از مدرسه ی مولوی چورس

" در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را بکار آید.............. -  از گلستان سعدی "  

قراربراین بود که مطلب امروزرا به ملاقات دونفرازاولین دانش آموزان ( سالهای 1320 تا 1325) مدرسه ی مولوی اختصاص بدهیم این ملاقا ت در روز تاسوعای امسال  (1390)اتفاق افتاده بود . اما بعد از این ملاقات  اتفاق خیلی  جالب دیگری روی داد وبنده به حضورمعلم محترم  این دو دانش آموز رسیدم وضمن صحبت ها ، بیتی مختلط را که درروز تاسوعا بین این دو دانش آموزاو خوانده شده بود برایشان قرائت کردم و خواستم ایشان را به قول معروف کمی به گذشته ببرم و به نوعی از ایشان حرف بکشم اگر می گویم حرف بکشم به این دلیل است که این آموزگار محترم اگرچه شیرین سخن هستند ولی بسیار کم حرف می باشند . بهرحال کارم گرفت و ایشان برای حاضرین چندین خاطره  همراه با ابیاتی تعریف کردند که یکی از این خاطرات ایشان را نقل می نمایم و بقیه بماند برای بعد .

ایشان نقل می کردند " تازه به شغل معلمی روی آورده بودم که روزی درشهر خوی قدم می زدم که دریک گوشه ی چهار مرکزی به یک دستفروش رسیدم که کارش فروش کتابهای قدیمی و دست نویس بود.

یکی از کتابهایش نظرم را جلب نمود و این کتاب را از او خریدم . بیت اول از این کتاب چنین بود : که مدتی با این شعر کلنجاررفتم اما چیزی متوجه نشدم "

الف باشد ازفهم عبارت                 بود براول اشیاء اشارت

و این کتاب را یکی از دوستان دادم که دیگر هرگز به من برگردانده نشد

حقیقت چون افراد دیگری غیر از بنده در حضور ایشان نشسته بودند و باید که آنها هم حرف می زدند بزور جلو خودم را گرفتم و معنی این شعر را از ایشان نپرسیدم . و البته خودمانیم  این اتفاق باعث شد که حق تقدم و حق شاگردی را یک جا - بجا بیاوریم بدینترتیب که اول از استاد شروع گشت و به دانش آموزانش رسید .

از خوانندگان محترم تقاضا دارم که در صورتی که معنی این شعر را می دانند بر اینجانب منت گذاشته برایم بنویسند .

بقیه ی مطلب یعنی ملاقات  دودانش آموزان مدرسه ی مولوی قدیم را بزودی تقدیم خواهم کرد. خدا نگهدار

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 23:7  توسط علی سلطان بیگی  | 

کتاب فارسی دوران ابتدایی در سالهای دور

کتاب فارسی کلاس اول ابتدایی در سالهای دور (این صفحات از کتاب فارسی قدیم که در سال 1320 تدریس می شده است انتخاب شده است. با اجازه از صاحب وب سایت و کتاب در این وبلاگ درج گردید)

معرفی صاحب کتاب :

عبدالحسین کلهرنیا گلکار فردی است که کتاب اول ابتدایی خود را حدود 70 سال حفظ و نگهداری کرده است. کلهرنیا بیش از 30 سال در مدرسه‌های استان کرمانشاه به عنوان معلم هنر سعی کرده نظم را در زندگی دانش‌آموزان نهادینه کند و امروز می‌توان از او به عنوان یکی از دانش‌آموزان منظم هفت دهه گذشته نام برد.

استفاده از کتاب یادشده به سال‌های دهه 1320 مربوط می‌شود و نوع خط به کار برده‌شده در آن به صورت نستعلیق و نسخ است. در آن دوران که دانش‌آموزان با این کتاب تحصیل می‌کردند، اواخر جنگ جهانی دوم بود.

 

کلهرنیا که دوران خردسالی‌اش را با شعرها و جمله‌های کودکانه این کتاب سپری کرده است، در این‌باره می‌گوید: «تأثیر مثبت و شادی‌آور بعضی از حکایت‌های این کتاب هنوز پس از چند دهه بر روح و روان من باقی مانده؛ به طوری که بارها از این کتاب برای فرزندان و نوه‌هایم قبل از رفتن به مدرسه، خوانده‌ام. برخی از حکایت‌های این کتاب عبارت‌اند از: شب مهتاب، بوسه مادر، عید نوروز و پیشی پیشی ملوسم.»

او با اشاره به انتقادی که در همان سنین کودکی به یکی از درس‌های این کتاب داشته است، می‌گوید: «درس «آذر و شخص کور» همیشه سؤالی آزاردهنده در ذهن من به وجود می‌آورد که چرا نویسنده این کتاب ارزشمند، آن فرد نابینا را مرد کور خطاب می‌کند؟ چون من همیشه از واژه کور متنفر بودم که اصلاً چرا انسان به خاطر معلولیت باید تا آخر عمر احساس ذلت کند و همیشه دوست داشتم که آدم علیل هرگز ذلیل نباشد.

این مطلب را برای بچه ها انتخاب کردم که از کتاب ها و مدارک خود نگهداری کرده و هر چیزی را دور نیندازند۰علی سلطان بیگی - و برای صاحب کتاب ( آقای کلهر نیا ) سلامتی آرزو می کنم

 

عکس

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/30ساعت 23:51  توسط علی سلطان بیگی  | 

ادبیات عاشورایی

                                                                                  یسم الله الرحمن الرحیم

ادبیات عاشورایی

قبل از ورود به بحث باید عرض کنم  حاصل قلم زنی شخص حقیر در مورد موضوعات مختلف با حضور اهل خبره ی  آن علم ناچیز خواهد بود  واگر این قلم  در مورد مسایل خیلی مهم مثلا در مورد ادبیات عاشورایی باشد ناچیز تر می نماید .  اما به فرض اگراین کار تاباندن نورآیینه از منبع نور باشد بنده جرات نوشتن را پیدا خواهم کرد . از دوستان علاقمند و صاحب نظر هم تقاضا دارم که نظرات خود را در مورد این نوشته ابراز دارند تا تکمیل شود . 

از سالها پیش برای بنده این سئوال پیش آمده بود که شعرها و یا عبارات  نوحه ها ی مردمی و دسته های  شاخسی از کجا مایه گرفته اند و  سراینده ی آنها چه کسی می تواند باشد . تا اینکه این شعر معروف ویا نوحه ی  شهریار " خصوصا بعد از افزایش وسایل ارتباط جمعی و رسانه ها ونیز بعد از وفات شاعر برسر زبانها افتاد : 

«حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار

بتول و مرتضی، پیغمبر آغلار»

حسینین نوحه‌سین دلریش یازاندا       

  مسلمان سهل ‌دیر کی کافر آغلار

والبته که گسترش و تاثیر این شعرشهریار در مقایسه با  اشعارمعروف او چشمگیرتر بود و خالا هم هست . چرا که شاعر آن را  با صدای خودش به امام حسین (ع) عرضه داشته بود . با شنیدن  این شعر متوجه شدم که ابیاتی از این قبیل وکم و بیش مشابه با آن  در شعار های مذهبی – عاشورایی  بیشترشهرها جاری بوده و حالا هم هست . در پیگیری این موضوع با گشت و گذاری که در مقالات منتشره داشتم  . دومقاله  را با ذکر منبع مورد استفاده قرار دادم  . در صورت سهو و قصور- امیدوارم تذکرات لازم را از نویسندگان هر دو مقاله و یا دیگر دوستان  دریافت دارم .

مقاله اول به قلم اقای احمد رنجبری حیدرباغی 

مقاله دوم به قلم آقای دانشجوی جوان

 جهت ورود به بحث ، مقداری در پیرامون  برگزاری مراسم دسته ی شاخسی در روستای چورس صحبت خواهیم کرد و نیز خدمت خوانندگان گرامی چند مثال از اشعاری را که در دسته های عزا داری روستای چورس (آذربایجان غربی )  معمول است  می نویسم . از جمله :

       حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار                محمد مصطفی پیغمبر آغلار

          بوگون كرب و بلا ويران اولوبدی                     حسين اؤز قانينا غلطان اولوبدی

 جهت اطلاع باید بگویم که این هر دو بیت همراه با دیگر شعارهای محرم در دسته های شاخسی - واخسی ( شاه حسین – وای حسین ) چورس خوانده می شود  به این ترتیب که ریش سفیدان در ابتدای صفی که همه دست در دست همدیگررا گرفته اند  می ایستند  و قبل از همه دسته باشی قرار می گیرد. و شعار توسط او تعیین می گردد تعدادی از ریش سفیدان و بزرگتر ها همزمان با دسته باشی این شعار ها را تکرار می کنند

وبقیه ی اهل دسته  با شنیدن شعار دسته باشی و ریش سفیدان جواب مناسب را می گویند . ( در آینده ی نزدیک کل شعارهای مربوط به دسته ی شاخسی تقدیم خواهد شد . )

یک یا دونفر از اهل دسته که به امورنظم دادن به دسته آشنا هستند  درطول دسته و خارج ازان  قدم می زنند و نظم لازم را ایجاد می کند هرچه قدر به روز عاشورا نزدیکتر می شود برجمعیت  اهل دسته ی شاخسی افزوده می شود. و این افزایش جمعیت شرکت کننده موجب می شود که بخش جمعیت پاسخ دهنده به شعارهای دسته باشی ؛ صدا و شعارها را نمی شنوند و اینجا بنا به مصلحت بینی مسئول انتظامات ، بخش پاسخ دهنده ی از بخش ریش سفیدان جدا شده و در مقابل و به موازات آن حرکت می کنند .

شاخسی بیشترعصرو شبها و در فضای بازوکوچه ها  بر گزار می شود . و ظهر عاشورا کارعزاداری دسته ی شاخسی بکلی پایان می یابد و آنها بعد از این موقع و ادامه ی عزاداری وارد دسته های سینه زن یا زنجیرزن  می شوند بطوریکه گفته شد بعد از ظهر عاشورا دیگر صدای شاخسی گویان  در کوچه ها و محلات شنیده نمی شود   و لازم به ذکر است چون روستای چورس از دومحله ی اصلی تشکیل شده است در ایام دهه عاشورا دو دست ی شاخسی تشکیل می شد دسته ی بازار محله سی و دسته ی کوچه باشی و این دو دسته در روزهای معمولی بطور مستقل و در روز عاشورا درهنگام قمه زنی و بعد ازگفتن اذان توسط موذن  به یکدیگر ملحق می شدند.

 به هرحال درروز عاشورا دسته ی شاخسی کار خود را از اول صبح آغاز می کند و درظهر عاشورا و درکناردیگردسته های سینه زنی ویا زنجیر زنی ؛ دربازار روستا ویا دریکی از قبرستانهای روستا خاتمه می یابد البته درگذشته که قمه زنی هم رایج بود با زدن قمه و بستن زخمها، دسته دوباره تشکیل شده و تا حمام روستاکه اعضای دسته باید حمام می کردند این شعارها ادامه پیدا می کرد . بعد از حمام اهل این دسته بطور گروهی به خانه ای که جهت ناهار و احسان دعوت شده بودند راه می افتادند .  

شاخسی ( شاه حسین ) چنین شروع می شد :  

دسته باشی و افراد ریش سفید و شروع کننده ی شاخسی می گویند  :  شاخسی ( شاه بیت و در واقع شاه مصرع شاخسی )

و بقیه ی اهل دسته ی شاخسی که جوانترها هستند جواب می دهند : واخسی

افراد ریش سفید و شروع کننده ی شاخسی می گویند  :  ای شاه حسن

و بقیه ی اهل دسته ی شاخسی که جوانترها هستند جواب می دهند : ای وای حسین

بعد از این دو شعار ریش سفیدان شروع کننده شاخسی و  پاسخ مربوطه توسط جوانان در بقیه ی شعار ها ترتیب خاصی وجود ندارد و هر شعاری گفته می شود  . و تنها در هنگام پایان مراسم ( قمه زنی در گذشته )شعار اختصاصی این بود .

ریش سفیدان : بوگون كرب و بلا ويران اولوبدی

بقیه ی دسته ( جوانان ) : حسين اؤز قانينا غلطان اولوبدی

تعدادی از شعارهای مهم به شرح ذیل می باشد :

افراد ریش سفید : آتتدان یئره سالدی لار                         جواب : حسین کربلانی

  """   :        بو آی دا زینب آغلار                      جواب : کلثومی قارا باغلار

   """:           بشمر یزید                                 جواب : لعنت الله

    """:          بشمرزیاد                                جواب : لعنت الله

     """ :        آقام وار ( آقام وای )               جواب : حسین وار ( حسین وای )

       """ :      حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار      جواب : محمد مصطفی ،  پیغمبر آغلار 

همانطورکه متوجه شدید عبارت پاسخی اهل دسته ی شاخسی  چورس ،با عبارتی که درتبریزجاری است و به مفهوم دیگر با مصرع دوم متعلق به شاعر(شهریار) فرق می کند، . اهل دسته ی چورس بجای اسامی مبارک بتول و مرتضی ، محمد مصطفی  را بکار می گیرند .)  ولی بیت دوم بوگون ..... تمامی مضمون شعردر تبریز و یا دیگر محل ها و چورس  یکی هستند ) .

با توجه به نظرمحققین محترم ، بیت "حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار- بتول و مرتضی، پیغمبر آغلار" از مرحوم خازن می باشد .

 و در یک شعرنوحه ای دیگر استاد شهریار، بیت "بوگون كرب و بلا ويران اولوبدی - حسين اؤز قانينا غلطان اولوبدی" را از مرحوم دلریش به تضمین گرفته است  .

به هر حال  محققین می گویند  استاد شهریار دردو نوحه ی خود ؛ دو تضمین از دو شاعر نوحه گو بکار گرفته است:

الف - در نوحه ی حسینه یئرلرآغلار ........  که بیت اول آن از مرحوم خازن است

«حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار

بتول و مرتضی، پیغمبر آغلار»

حسینین نوحه‌سین دلریش یازاندا

مسلمان سهل‌دیر کی کافر آغلار

کور اولموش گؤزلرین قان دوتدو شمرین

کی گؤرسون اؤز الینده خنجر آغلار

حسینین کؤینگی زهرا الینده

چکر قیحا قیامت، محشر آغلار

آتاندا حرمله اوخ کربلاده

گؤرئیدین دوشمن آغلار، لشگر آغلار

قوجاغیندا، گؤرئیدین امِّ لیلا

آلیب نعشِ علیِّ اکبر آغلار

رباب، نیسگیل دؤشونده، سود گؤرنده

علیِّ اصغری یاد ائیلر آغلار

باشیندا کاکل اکبر هواسی

یئل آغلار، سنبل آغلار، عنبر آغلار

یازاندا آل طاها نوحه‌سین من

قلم گؤردوم سیزیلدار ، دفتر آغلار

علی، شقُّ القمر، محراب تیلیت قان

قولاق وئر، مسجید اوخشار، منبرآغلار

علیدن «شهریار»، سن بیر اشاره

قوجاقلار قبری، مالک اشتر آغلار

( استاد شهریار )

بنا به نظر آقای احمد رنجبری حیدرباغی  دراین شعر احتمالا سهوی  واقع شده است یعنی شعریار در تضمین شعری که انجام داده صاحب شعر را دلریش انگاشته است که عین عبارات نویسنده از وب ایشان نقل می گردد :

"در اینجا اگر بخواهیم نمونه‌هایی از این شعارها و شعرها را بیاوریم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد؛ لذا فقط به پژوهش یک مورد از آنها می‌پردازیم. همه ما این بیت از شعر معروف شهریار را شنیده‌ایم:

حسینین نوحه‌سین دلریش یازاندا

مسلمان سهل‌دیر کی کافر آغلار

 

مرحوم شهریار در شعر به تضمین شعر یک شاعر دست زده است و شاعر آن شعر را دلریش معرفی کرده است. بیت تضمین شده این بیت است:

حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار

بتول و مرتضی، پیغمبر آغلار

بیتی را که استاد شهریار به دلریش نسبت می‌دهد در دیوان کامل دلریش موجود نیست و این شعر سروده خازن تبریزی بوده و در دیوان وی مذکور است. در اینکه چرا شهریار شعر را به دلریش نسبت داده چند احتمال وجود دارد:

1. شهریار خود این شعر را از خازن خوانده ولی در اثر تکیه به محفوظات دچار این سهو شده است؛

2. کسی به شهریار اطلاع داده یا در کتاب و مجموعه‌ای، شعر حاضر به دلریش نسبت داده شده و شهریار در اثر اشتباهِ این ماخذِ شنیداری یا مکتوب مرتکب این انتساب نادرست گردیده است. به هر روی این شعر به هیچ وجه سروده دلریش نبوده بلکه از سروده‌های عبدالحسین خازن از مرثیه‌سرایان برجسته معاصر تبریز است و بسیاری از پژوهشگران عرصه ادبیات آیینی آذربایجان در این باره هم داستانند"

در این مورد نویسنده ی دیگری به نام "دانشجوی جوان " نظر دیگری را ارایه داده است که عینا عبارات ایشان نقل می گردد  : 

"اما در شعر «حسینه یرلر آغلار، گویلر آغلار» اين اشاره فقط جهت اداي احترامي دوباره به دلريش است و گاه اين تصور را در ذهن خواننده ايجاد مي كند كه شهريار در اين اثر نيز از شعر دلريش استقبال كرده است و كمتر كسي است كه بداند استاد شهريار در سرايش اين غزل از نوحه سرايي به نام «عبدالحسين خازن» تضمين كرده است.

مرحوم عبدالحسين متخلص به «خازن» از شاعران دوره مشروطه و اهل «محله کوچه باغ» تبریز بود و با بزرگاني چون «باقرخان» (سالار ملی) و «شیخ محمد خیابانی» دوستی و مراوده ای داشته است. خازن سواد آنچنانی نداشت. اما صفای باطن و عشق به آل الله از او شاعری توانمند ساخته بود. "

بنده از دو فرضیه و توضیح بالا توضیح آقای دانشجوی جوان را  بیشتربه واقعیت نزدیک به می بینم یعنی  یادی که استاد شهریار از دلریش نموده است نه از بابت آن است که شهریارشعر " حسینه یئرلر " را از او دانسته است ومثلا بعد این تضمین را  شکل داده است . استاد شهریار قطعا به هردومنبع ( نوحه های  دلریش و نوحه های خازن ) دسترسی داشته است . و این قطعیت ازمنطقی استنباط می شود که استادشهریار طبق گفته ی دوستانش روزها و شبها برای شعری کارمی کرده و جدی بوده است بطوریکه تعدادی از اطرافیانش گفته اند استاد ساعتها غرق عالم دیگری می شده است وحتی در وضعیت جسمی او تغییراتی ایجاد می شده است و نزدیکهای صبح که به شعرش دست می یافت سبکبال می شد و به تعبیر حقیرگویی سربازی جدی بوده که حکم فرمانده خود رابه نحو احسن انجام داده است ویا دانش آموزی بسیارپرکارو دارای پشت کار بوده است که توانسته مسئله و تکلیف  پیچیده ی ریاضی استاد خودش را حل کند  لذا ازنظراینجانب استاد شهریار درطول زندگی ادبی خودش علاوه بر شاعر بودنش ؛ تحلیل گرجدی ومورخی با هوش درعرصه ی ادبیات ایران زمین و ادبیات مورد پسندش درغرب بوده است واین باهوشی هم ازلحاظ حافظه ای وهم ازلحاظ دقت نظرجاری بوده است . به عبارت دیگراگرخمیر مایه  وکتابچه ی هرشاعری که او دست به تضمین شعری می زده دردستش نبود قطعا کار تضمین را انجام نمی داد  .

    ب - در نوحه ی       :   مَحرّم دير خانيم زينب عزاسی          بيزی سسلير حسينين كربلاسی   (1)                        

                                     يولی باغلی قاليب دشمن الينده            داها زوارينين يوخ سس صداسی (2)        

                              بوگون كرب و بلا ويران اولوبدی          حسين اؤز قانينا غلطان اولوبدی(3)

                                                                                                    (استاد شهریار )

 که بیت (3)  استاد شهریار  تضمینی ار مرحوم دلریش است .

اما مطلبی که مورد نظر اینجانب است بررسی تضمینات استاد شهریارنیست که فلان شعر  را از چه کسی تضین کرده  است  نه هدف این است به توافقی برسیم با اهل علم که هم دلریش و هم خازن و نیزاستاد شهریارهر سه از ادبیات غنی شفاهی سینه به سینه نسلها و یا مکتوب  دسته های عاشورایی دوره های مختلف بهره مند شده اند .

بحث اصلی ما روی دو نمونه ی شعری است که هم در چورس رواج داشته و دارد و هم در جاهای دیگر که این دو نمونه یک بار دیگر در سطور پایین قید می گردد  که شماره ی 1 مربوط به خازن و شماره ی 2 مربوط به دلریش است  :

حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار               محمد مصطفی ، پیغمبر آغلار (1)

 بوگون كرب و بلا ويران اولوبدی           حسين اؤز قانينا غلطان اولوبدی   (2)

ولی این دو بیت صدها سال است که در چورس ترنم می گردد و با توجه به موقعیت مهم آن از زمان صفویه به بعد حکومت سلسله صفوی در ایران وحکومت  دودمان دنبلی درچورس و خوی می شود گفت که طبعا این دو بیت در شاخسی چورس بوده است همانطور که خود  عبارتهای  ( شاه حسین – وای حسین )  هم بوده اند حال حتی اگر بپذیریم که مثلا این ابیات در دسته ها وتوسط نوحه گرهای تبریزپرداخته شده و به چورس رسیده است  .

 و دلریش و خازن و شهر یار بعد از تولد این شعارها در شاخسی  متولد شده و شاعری کرده اند .

 

 

برای اینکه این موضوع را ثابت کنیم  تاریخچه ی عزاداری شاخسی و سینه را از منابع ذیل بررسی می کنیم :

 

  

عزاداری محرم در تهران سابقه‌ای طولانی دارد و همه ساله بر شکوه و جلال آن افزوده شده است. از حدود دهم و پانزدهم ماه ذی حجه مساجد و تکایا برای مراسم ماه محرم آماده شده و چادرها و خیمه‌ها برای اجرای روضه‌خوانی و تعزیه برپا می‌شود.

 

در کتاب طهران قدیم، تالیف جعفر شهری، تاریخچه روضه‌خوانی به این صورت نقل شده است:

 

"از ازمنه دور یعنی از رسیدن طایفه بنی اسد به دشت کربلا و شناختن اجساد شهدا و به خاک سپردن ایشان و مویه کردن بر مزارشان که روز سوم و به روایتی پنجم شهادت بوده، مردم شیعه مذهب پنهانی و در زمان دیلمیان و دودمان صفویه بطور آشکار همه ساله در دهه محرم و بیستم صفر که اربعین حسین نامیده می‌شود مجلس عزای آن بزرگوار را برپا می‌داشتند که تا سنه نهصد هجری قمری ادامه داشت.

 

تا زمانی که "ملا حسین کاشفی هراتی واعظ" با استفاده از مقاتل و کتب گذشته‌ها در مقتل کتابی به نام (روضة الشهدا) [روضه به معنای باغ] تدوین و تمام نموده، استفاده و استنساخ آنرا وقف عام نمود و چون جامعترین کتاب در این زمینه بود، در این ماه هرکس عقیده و سوادی داشت آنرا بر مردم می‌خواند و گریه می‌گرفت تا کم کم این کتاب اجتماع مذهبی را بر آن داشت تا در خانه و مسجد وقتی را به روضة الشهدا خوانی مخصوص گردانند و به خوش خوانها و بهتر خوان‌ها اجرتی بپردازند"

 

به گفته ایشان، با اقبال مردم از این مراسم و شیوه برگزاری آن، تغییراتی در جهت جذابتر شدن این مجالس صورت گرفت تا اینکه این مجالس به روضه خوانی و کتاب خوان آن به روضه خوان شهرت یافت.

 

 

بنا به نوشته ی آقای احمد رنجبری حیدرباغی این بیت زیر از خازن است :

                 آخدین عالمده نه ‌دن کوه  و بیابانه فرات

                                                 اولمادین قسمت حسینه، دؤنه‌سن قانه فرات

که همه هم گفته ی ایشان را  قبول داریم . سالها پیش شخصی از اهالی چورس  به نام کربلایی نورالله از سفر کربلا بر می گردد و شعری را در ایام محرم به اهل دسته ی سینه زن  چورس یاد می دهد   منتهی به سلیقه ی او مصرع اول  را گوینده ی نوحه باید بگوید و مصرع دوم پاسخ  اهل دسته به نوحه خوان باشد :

 (نوحه خوان ) :    آخدین عالمده نه ‌دن کوه  و بیابانه فرات

                                         ( جمعیت ) :      اولمادین قسمت حسینه، دؤنه‌سن قانه فرات

می شود گفت که کربلایی نوراله این بیت را از همسفر های تبریزی خودش خوانده یا شنیده باشد شاید خود کربلایی نوراله هم خودش نمی دانست که سراینده ی  این بیت چه کسی بود و شاید هم از کسانیکه این بیت را از دهان آنها شنیده بود نام سراینده اش را سئوال کرده بود که این مورد مشخص می کند که چون آن موقع کتاب کم بوده و رسانه ها هم همینطور و یا رسانه هایی از نوع امروزی وجود نداشته است   این ابیات ؛ نقلی از شهری به دیاری دیگر رسیده است   .

 

 اما در مورد ابیاتی که در شاخسی چورس خوانده می شوند همانطور که گفته شد می شود قبول کرد که دردسته ی تبریز شهر مذهبی مهم آذربایجان  پرورده شده و بعد به وسیله ی  عوامل ارتباطی آن زمان ( مثلا از طریق  کتابی یا حضوردعوت شده ی یک نوحه خان ویا ارتباط  زایرین در حج و عتبات عالیات و مشهد ) به دیگر بلاد رسیده باشد . اما  زمان ظهور و تولد این اشعار قبل از شاعران یاد شد بوده است .

به عبارتی خازن _ دلریش _ شهریار در سرودن اشعاری از این قبیل  اتفاق  توصیف شده در مصرع دوم بیت زیر بر سرشان  آمده است :

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود        یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست

                                                                  ( سعدی )  

در گذشته های دور نوحه خوانی  معروف به نام میرزا غلامعلی به چورس می آید که خود نیز دارای قریحه شعری بوده است. هر شب قبل شعری را به مناسبت مصیبت روز بعد سروده وآماده می کرده و فردایی در دسته های سینه زن و عزادار روستای چورس اجرا می کرده است . این قبیل موارد در خیلی از زمانها اتفاق افتاده است و هنوز هم دارد اتفاق می افتد .

عبدالحسین خازن که از افراد دوره مشروطه بوده  خارج از حوزه ی ادبیات عاشورایی نیز اشعاری داشته است از جمله :   اول قدرایچمیش جوانلار قانینی توپراغمیز

              کوه و صحرالر بویانمیش لالة الوانیله                          

ما این تعبیر را در شعرعصر مشروطه و در تصنیفهای عارف قزوینینیز می بینیم  است که عارف اشاره به افسانه خون سیاوش دارد  که از قطرات خون سیاوش گلهای لاله روییده است :

حال نمی دانم عارف از خازن برداشت کرده و یا بر عکس

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

به هر حال اینگونه الهامات در هر نوع شعری و در هر زمانی  طبیعی بوده واز زمان شاهان  افسانه ای  ایران تا روایت شاهنامه ی فردوسی و تا دلریش و امروز. که خوب هم است  زیرا درکل کارها  به جز کارهای بد  اگر کسی  در یک پیشه ، فنی را از کسی دیگر یاد گیرد خیلی خوب است وهمین طور در زمینه ی فیزیک ، شیمی ، پزشکی و ....

قصد ما این نیست که بگوییم این شعررا اول بار فلانی گفته و فلانی از او یاد گرفته است نه منظور اینست که بگوییم بیشترنکته ها ی اشعار چه در حوزه های دیگر ادبیات و چه ادبیات  موجود عاشورایی از میان متفکرین اهل دسته ها ومردم عامی که خود شاعرها هم بخشی از آن هستند مایه گرفته اند .

برای اینکه روشن شود در تمام اعصار افکار نوو جدید و یا مغز سخن در توبره ی کسی نیست  مثالی می زنیم  وقتی در زبان فارسی از ادبیات و ساحت  آن صحبت می رود افکار همه ی ما در روی 4 ستاره ی پر فروغ ایران متمرکز می شود که حتما شما هم این چهار ستاره را حدس می زنید این 4 نفر سعدی - حافظ - مولوی و فردوسی  هستند . اما نباید فراموش کنیم که خود ملای رومی با از خود گذشتگی ، سخاوت و فروتنی علمی خود از ادبیات ایران رمز گشایی کرده است و عطار را در سر سبد ویا به اصطلاح امروزی دربشقاب  (بشقابا قویمالی ) می گذارد و به پیش مهمان می آورد :

هفت شهر عشق را عطار گشت           ما هنوز اندر خم یك كوچه ایم

 و درآخرجهت اثبات بزرگی و زیبایی این هفت شهر عطار،  گفته های استاد محمدرضا شفیعی  کدکنی را می آوریم که  براین باور است که اگر آن طیف از غزل فارسی راکه تحت تاثیرعرفان ابن عربی شکل گرفته جدا کنیم و دیوان شمس تبریزی را نادیده بگیریم، غزلیات عطار مهم‌ترین نمونه‌های غزل عرفانی فارسی است. وی همچنین معتقد است: "اگر تجربه‌های سنایی و عطار نبود، بی‌گمان دیوان شمس تبریزی نمی‌توانست شکل بگیرد و اگر مجموعه‌ تجربه‌های سنایی و عطار و مولوی به ضمیمه خلاقیت نظامی و خاقانی و سعدی و همام و... بسیاری شاعران دیگر نیز نبود، غزل‌های آسمانی خواجه حافظ در روی زمین تحقق نمی‌یافت."

و پایان حرفمان اینست که اگر نبود عشق و درس حسین ( ع) ، همچنان خبری از مکتب عشق و شاگردانی چون مولوی - عطار- حافظ - سعدی  - بابا طاهر-  عطار-  دلریش ، خازن  - شهریار و .......   نبود .

و مثلا با با طاهر چنین یاد گرفت :

عاشق او بي كه دايم در بلا بي

ايوب آسا بكرمون مبتلا بي

حسن آسا بنوشه كاسه ي زهر

حسين آسا شهيد كربلا بي

                             ( بابا طا هر)

 

جهت آشنایی بیشتر مقاله آقایان حیدر باغی و نانشجوی جوان را می آوریم  ( با تشکر )

یازار: احمد رنجبری حیدرباغی

این مقاله پیشتر در ماهنامه خیمه قورنلار چاپ شده است.

یک: فصل مویه و زمزمه

دلدادگان حسینی خود را از طینت امامان پاک می‌دانند و غمشان را غم خود و شادیشان را فرح خویش. از سوی دیگر عشق حسین، یک محبت مکنون است و ودیعه‌ای است الهی که هیچ‌گاه به خاموشی نمی‌گراید؛ بلکه روز به روز ـ بویژه در ایام سوگواری حضرتش ـ پر فروغ‌تر می‌گردد.

ماه محرم که فرا می‌رسد، عاشقان و دلباختگان حسینی، اشعار و ابیاتی را همدم خود کرده، بی‌اختیار در کوچه و بازار، در راه و سر کار و نیز زمان‌های خلوت خویشتن، نغمه‌های غم امام حسین را ساز می‌کنند.

معمولا این ابیات و اشعار ساخته شاعران بزرگ مرثیه‌پرداز و گاه شاعران گمنام و نا‌مشهور است. این ابیات و اشعار با توجه به گذر روزهای غم و عزا ـ که از اوایل ذی الحجه شروع شده و تا پایان ماه صفر ادامه دارد ـ بر حسب مناسبت‌ها و رویدادهای تاریخی از لحاظ حال و هوا متفاوت است؛ شهادت مسلم بن عقیل (سفیر امام حسین)، خروج از مدینه و وداع امام با قبرستان بقیع و قبر مبارک پیامبر، ورود به مکه، خروج از مکه، ورود به کربلا، تاسوعا و عاشورا و قتلگاه، کوچ از قتلگاه و... .

در اینجا اگر بخواهیم نمونه‌هایی از این شعارها و شعرها را بیاوریم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد؛ لذا فقط به پژوهش یک مورد از آنها می‌پردازیم. همه ما این بیت از شعر معروف شهریار را شنیده‌ایم:

حسینین نوحه‌سین دلریش یازاندا

مسلمان سهل‌دیر کی کافر آغلار

 

مرحوم شهریار در شعر به تضمین شعر یک شاعر دست زده است و شاعر آن شعر را دلریش معرفی کرده است. بیت تضمین شده این بیت است:

حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار

بتول و مرتضی، پیغمبر آغلار

بیتی را که استاد شهریار به دلریش نسبت می‌دهد در دیوان کامل دلریش موجود نیست و این شعر سروده خازن تبریزی بوده و در دیوان وی مذکور است. در اینکه چرا شهریار شعر را به دلریش نسبت داده چند احتمال وجود دارد:

1. شهریار خود این شعر را از خازن خوانده ولی در اثر تکیه به محفوظات دچار این سهو شده است؛

2. کسی به شهریار اطلاع داده یا در کتاب و مجموعه‌ای، شعر حاضر به دلریش نسبت داده شده و شهریار در اثر اشتباهِ این ماخذِ شنیداری یا مکتوب مرتکب این انتساب نادرست گردیده است. به هر روی این شعر به هیچ وجه سروده دلریش نبوده بلکه از سروده‌های عبدالحسین خازن از مرثیه‌سرایان برجسته معاصر تبریز است و بسیاری از پژوهشگران عرصه ادبیات آیینی آذربایجان در این باره هم داستانند.[1]

 

دو: نگاهی کوتاه به زندگی خازن

میر عبد الحسین خازن خیابانی، در سال 1250 شمسی در محله خیابان کوچه باغ به دنیا آمد و در همان محله بزرگ شد و به عللی از رفتن به مدرسه و کسب دانش محروم شد. خازن دارای سجایای اخلاقی بسیاری بود و در دستگیری از ضعفا شهرت داشت. خازن در جریان انقلاب مشروطه با شیخ محمد خیابانی انس و الفت داشت و از یاران باقرخان به شمار می‌آمد. شهریار در باره اشعار وطنی وی چنین نوشته است: «در اول مشروطه غرلیات وطنی میر عبد الحسین خازن نقل محافل و مجالس بود و من یادم می‌آید ممکن نبود کسی یک بیت او را بشنود و منقلب نشود هیچ سواد نداشته، اما یک شخصیت ادبی عجیبی دارد که اگر تربیت شده بود حافظ می‌شد».[2]

خازن در یکی از اشعار خویش درباره اوضاع آن روزها و در تأیید مشروطه چنین سروده است:

 

اولدو ویران خاک ایران خون مظلومانیله

عاقبت ویرانه‌میز آباد اولار بو قانیله

اول قدر ایچمیش جوانلار قانینی توپراغمیز

کوه و صحرالر بویانمیش لالة الوانیله

مستبدلر اولماسین مغرور قان تؤکمک‌لیگه

ملّتین، مشروطه‌نین شمشیری وار دیوانیله[3]

 

مرحوم خازن اشعار مرثیه فراوانی دارد که بر اساس اطلاعات نگارنده مقاله در تبریز از سوی انتشارات فخر آذر به چاپ خواهد رسید. علاوه بر اشعار آیینی و سروده‌های وطنی میر عبد الحسین خازن از وی اشعار طنز نیز به یادگار مانده است.[4]

 

«مراثی وی در حال حاضر نیز ورد زبان‌هاست و اکثر مردم در ماه‌های عزاداری بدون آن که سراینده‌شان را بدانند آن‌ها را زمزمه می‌کنند. مثل:

 

آخدین عالمده نه‌دن کوه و بیابانه فرات

اولمادین قسمت حسینه، دؤنه‌سن قانه فرات

 

این بیت را خازن هنگامی که به کربلا سفر کرده بود به محض این که چشمش به رودخانه فرات می‌افتد فی البداهه می‌سراید.».[5]

 

سه: شعر خازن و شهریار به صورت کامل

 

در این قسمت از مقاله شعر خازن و شهریار به صورت کامل به نظاره می‌نشنینیم و از آنجا که برتری از آن سابقون است در ابتدا شعر مرحوم خازن و سپس شعر شهریار می‌آید.

 

شعر مرحوم خازن:

 

حسینه یئرلر آغلار گؤیلر آغلار

بتول و مرتضی پیغمبر آغلار

اولوب ماتم‌سرا عالم حسینه

محرّمدور بو عالم یکسر آغلار

قالوبدور ماسوا صبرینده حیران

یاخار قان چشم چرخ اخگر آغلار

غبار غم دوتوب کون و مکانی

باتوب یاسه هامی خشگ و تر آغلار

دوتوب افلاکیان ماتم حسینه

امین وحیِ پیک ِداور آغلار

فراتی باغلیوبدی آل سفیان

بو غمده سلسبیل و کوثر آغلار

سوسوزلار ناله‌سی دوتموش فضانی

عطشدن اهلبیت حیدر آغلار

دئیر لیلا خِیَمده وای اوغول وای

آلار سس رزمگه‌ده اکبر آغلار

فرات اوسته دوشوب بیر سرو قامت

باشی اوسته شه بی‌یاور آغلار

علمدارون قولی تندن دوشنده

علم آغلار، شه آغلار، لشکر آغلار

تاپولمور سس وئرن بی‌کس امامه

بئشیکده چون سوسوزدور، اصغر آغلار

ائدر تأثیر آهی کائناته

امام احوالینه ملکلر آغلار

باخار قیزلار یانار احوال شاهه

نوالردن هامی بحر و بر آغلار

داغیلمش چوللره آل پیمبر

ابوالفضلی هرایه سسلر آغلار

بناتِ فاطمه یا حجت الله

قالوب دشمن الینده مضطر آغلار

اولوبدو «خازن»نین روز ازلدن

حسین آدی دیلنده ازبر آغلار[6]

 

شعر استاد شهریار:

 

«حسینه یئرلر آغلار، گؤیلر آغلار

بتول و مرتضی، پیغمبر آغلار»

حسینین نوحه‌سین دلریش یازاندا

مسلمان سهل‌دیر کی کافر آغلار

کور اولموش گؤزلرین قان دوتدو شمرین

کی گؤرسون اؤز الینده خنجر آغلار

حسینین کؤینگی زهرا الینده

چکر قیحا قیامت، محشر آغلار

آتاندا حرمله اوخ کربلاده

گؤرئیدین دوشمن آغلار، لشگر آغلار

قوجاغیندا، گؤرئیدین امِّ لیلا

آلیب نعشِ علیِّ اکبر آغلار

رباب، نیسگیل دؤشونده، سود گؤرنده

علیِّ اصغری یاد ائیلر آغلار

باشیندا کاکل اکبر هواسی

یئل آغلار، سنبل آغلار، عنبر آغلار

یازاندا آل طاها نوحه‌سین من

قلم گؤردوم سیزیلدار ، دفتر آغلار

علی، شقُّ القمر، محراب تیلیت قان

قولاق وئر، مسجید اوخشار، منبر آغلار

علیدن «شهریار»، سن بیر اشاره

قوجاقلار قبری، مالک اشتر آغلار[7]

 

منابع:

1. مشاهیر آذربایجان، صمد سرداری، چاپ دوم: تبریز، انتشارات دانیال، وزیری، 1377.

2. مفاخر آذربایجان، دکتر عقیقی بخشایشی، چاپ اول: تبریز، نشر آذربایجان، وزیری، 1375.

3. گنجینه گذشتگان (ج 13)، مجتبی زاد صادق، چاپ اول: تبریز، انتشارات منشور، جیبی، 1387.

4. گنجینه گذشتگان (ج 3)، مجتبی زاد صادق، چاپ اول: تبریز، جیبی، 1380.

5. کلیات اشعار ترکی شعریار، مقدمه، تصحیح و تعلیق: پرفسور حمید محمد‌زاده، چاپ بیستم: تهران، انتشارات نگاه و انتشارات زرین، وزیری، 1385.

6. دیوان کامل دلریش، بکوشش: یوسف پبری، چاپ اول: تهران، انتشارات پیری، وزیری، 1386.

 


 

پاورقی‏ها

[1]. به عنوان نمونه جناب آقای زادصادق در گنجینه گذشتگان، ج 13، ص 79 به این نکته تصریح کرده است.

[2]. دیوان اشعار فارسی شهریار، ج 1، ص 61. به نقل از مشاهیر آذربایجان، ج 1، ص 188.

[3]. دیوان اشعار فارسی شهریار، ج 1، ص 61. به نقل از مشاهیر آذربایجان، ج 1، ص 188.

[4]. برای دستیابی به آگاهی‌های افزون در باره مرحوم عبد الحسین خازن به این منابع رجوع کنید: از مشاهیر آذربایجان، ج 1، ص 187 ـ 194؛ مفاخر آذربایجان، آذربایجان، ج 3، ص 1512؛ گنجینه گذشتگان، ج 3، ص 118.

[5]. مشاهیر آذربایجان، ج 1، ص 194.

[6]. گنجینه گذشتگان، ج 13، ص 79 ـ80. برای دستیابی به شعری دیگر از مرحوم خازن رک: گنجینه گذشتگان، ج 3، ص 118.

[7]. کلیات اشعار ترکی شعریار، ص 188 ـ 189.

 

نویسنده دانشجوی جوان :

بيش از سي سال از سرايش شعر معروف «حسینه یرلر آغلار، گویلر آغلار» مي گذرد. شعري كه پس از سه دهه هنوز در كوچه و خيابان هاي شهر شنيده مي شود و ياد و خاطره شاعر بزرگ ايران زمين را با نام حضرت حسين بن علي عليه السلام پيوند مي دهد. به بهانه اين بهانه قصد داريم با نگاهي ديگر ويژگي هاي شاخص اين اثر را بيشتر مورد مطالع قرار دهيم.

علی شهودی، شاعر، نوحه سرا و محقق ادبیات مرثیه در گفت و گو با خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه آذربایجان شرقی به بررسی ابعاد محتوایی و تکنیکی این اثر ماندگار پرداخت:

شعر معروف «حسینه یرلر آغلار، گویلر آغلار» در ارديبهشت سال 1358 سروده شده است. قالب آن غزل و بحر آن «هزج مسدس محذوف» (مفاعیلن مفاعیلن فعولن) است. این شعر در دیوان ترکی شهریار با اشاره ای به نام مرحوم «دلریش اردبيلي» آمده است. شهريار در سروده ديگري نيز با تضمين از بيت معروفي از دلريش، به اين نوحه سراي معروف اداي احترام داشته است:

مَحرّم دير خانيم زينب عزاسی

بيزی سسلير حسينين كربلاسی

يولی باغلی قاليب دشمن الينده

داها زوارينين يوخ سس صداسی

«بوگون كرب و بلا ويران اولوبدی

حسين اؤز قانينا غلطان اولوبدی»

كه بيت سوم آن چنان كه گفته شد از مرحوم دلريش است. اما در شعر «حسینه یرلر آغلار، گویلر آغلار» اين اشاره فقط جهت اداي احترامي دوباره به دلريش است و گاه اين تصور را در ذهن خواننده ايجاد مي كند كه شهريار در اين اثر نيز از شعر دلريش استقبال كرده است و كمتر كسي است كه بداند استاد شهريار در سرايش اين غزل از نوحه سرايي به نام «عبدالحسين خازن» تضمين كرده است.

مرحوم عبدالحسين متخلص به «خازن» از شاعران دوره مشروطه و اهل «محله کوچه باغ» تبریز بود و با بزرگاني چون «باقرخان» (سالار ملی) و «شیخ محمد خیابانی» دوستی و مراوده ای داشته است. خازن سواد آنچنانی نداشت. اما صفای باطن و عشق به آل الله از او شاعری توانمند ساخته بود.

از معروف ترین اشعار خازن نوحه ای است که گويا شاعر در سفر به کربلا با دیدن رود فرات سروده شده و در ظهر عاشورا خوانده می شود:

آخدون عالمده ندن کوه و بیابانه فرات

اولمادون قسمت حسینه دونسن قانه فرات

با ذكر ابياتي از شعر خازن -كه شهريار بيت نخست آن را تضمين كرده است- به بررسي ويژگي هاي شعر معروف شهريار مي پردازيم:

حسینه یرلر آغلار گویلر اغلار

بتول و مرتضی پیغمبر آغلار

اولوپ ماتم سرا عالم حسینه

محرمدور، بو عالم یکسر آغلار

غبار غم توتوپ کون و مکانی

باتوپ یاسه، هامی خشک و تر آغلار

سوسوزلار نالاسی توتموش فضاسی

باشی اوسته شه بی یاور آغلار

فرات اوسته توشوپ بیر سرو قامت

باشی اوسته شه بی یاور آغلار آغلار

علمدارین گولی الدن توشنده

علم آغلار شه آغلار لشگر آغلار

اولوپدور «خازن»ین روز ازلده

حسین آدی دینده ازبر آغلار

«شعر از عبدالحسين خازن»

تاثير سليقه شعري مردم عام بر شعر:

مصرع دوم بیت ششم شعر خازن (علم آغلار شه آغلار لشگر آغلار) با توجه به قدرت و لحن حماسیي که دارد، امروزه در ادامه شعر شهریار خوانده مي شود و عموم عزاداران آن را بيتي از ابيات استاد شهريار مي پندارند، که این، نشان دهنده تاثیر انتخاب و سلیقه عامه مردم در شعر است که گاه مستقل از شاعر عمل کرده و در خدمت حس و حال شعر قرار می گیرد.

يك اثر چند وجهي با تلميح هاي متعدد:

نوحه ها و اشعار عاشورایی اغلب روایی هستند. به این ترتیب که ممکن است شاعر، یک اتفاق مشخص مثل خروج امام و اهلبیت علیهم السلام از مدینه، ورود به کربلا ، قضیه حر و ... را در طول شعر توصیف كند. همان طور كه اين شعر خازن نيز در حال و هواي عصر عاشورا بوده و از قديم بيشتر در مراسم شام غريبان حضرت سيدالشهدا عليه السلام خوانده مي شد. اما استاد در اين شعر با استفاده از یک ردیف خاص (آغلار) تلمیح های مختلف را به یکدیگر پیوند داده است. تلميح هايي از قبيل:

پيراهن معروف امام (ع):

حسینون کوینگی زهرا الینده

چکر قیحا قیامت محشر آغلار

شهادت طفل شش ماهه امام و آشفتگي و اختلاف در ميان لشگريان يزيدي:

آتاندا حرمله اوخ کربلاده

گوریدون دشمن آغلار لشگر آغلار

حسرت رباب از شيري كه پس از شهادت طفلش از سينه تراويد:

رباب، نیسگل دوشونده سود گورنده

علیِّ اصغری یاد ایلر آغلار

شهادت حضرت علي (ع):

علی، شقق القمر، محراب تیلیت قان

قولاق ویر، مسجد اوخشار منبر آغلار

و در خاتمه شعر، از نام یک شخصیت تاریخی، حماسی (مالک اشتر) به عنوان قافیه استفاده مي شود و به اين ترتيب ضرب آهنگ شعر در خدمت مفهوم قرار گرفته و عنصر «عاطفه» بر «حماسه» غلبه می کند:

علی دن «شهریار» سن بیر اشاره

قوجاقلار قبری مالک اشتر آغلار

عدم محدود شدن به يك مناسبت خاص:

شعر خازن با توجه به محتوا و موضوع واحد آن، از قدیم فقط در مراسم شام غریبان امام حسین (ع) خوانده می شد و با تمام زیبایی که داشته است، معمولا بیش از دو سه بیت نخست آن ارائه نمی شد اما شهریار با استقبال و تضمینی که از آن کرده است، اثر محکم تر و قوي تر آفريده است. به طوري كه پس از سرايش آن، عزاداران حسيني علاقه بيشتري به استفاده از آن نشان دادند. ضمن این که شعر شهریار - با توجه به ویژگی تنوع موضوعی که در بیت های مختلفي كه اشاره شد- مختص مناسبت خاصی نبوده و معمولا در طول دهه اول محرم خوانده می شود.

پيوند عاطفه و باور مذهبي شاعر:

یکی از شاخص ترین ویژگی های زبان ترکی، بار عاطفی عمیقی است که حتی در برخی اصطلاحات و مکالمات روزمره این زبان نیز نهفته است. ویژگیی که گاهی حتی می تواند شعر ترکی از آرایه هایی نظیر تشبیه، استعاره، تلمیح و ... بی نیاز کند. شهریار برخی از این کلمات را در شعر فارسی خود مطرح می کند و از امتیاز یک زبان برای عمق بخشیدن به یک زبان دیگر استفاده می کند. نظیر واژه «وای» که ماخذ ترکی داشته و شاعر در نیمایی معروف «ای وای مادرم» به بهترین نحو از آن بهره گرفته است. در این غزل، این عنصر مهم با باورهای مذهبی شاعر پیوند می خورد و تاثیری دوچندان بر مخاطب می گذارد.

به عنوان عبارت «کور اولموش» یک نفرین کاملا مصطلح و رایج در زبان ترکی است که امروزه نیز ممکن است در مورد اطرافیان مان به کار ببریم. از طرف دیگر آن چه معمول است این است که «لعنت» مختص سرزنش اموات خبیث و «نفرین» مختص افراد زنده است. اما شهریار با به کار گیری همین نفرین پیش پا افتاده برای یک شخصیت منفور تاریخی که هم اکنون وجود خارجی ندارد و به گواهی تاریخ با روشی بسیار فجیع تر از کور شدن، توسط مختار هلاک شده است، حس بیزاری خود را از این شخصیت به صورت کاملاً محسوس و عاطفی به مخاطب القا می کند. کلمات «گوریدین»، «نیسگل» و «تیلیت قان» نیز از دیگر واژه های این شعر هستند که ویژگیی مشابه آن چه اشاره شد، دارند:

آتاندا حرمله اوخ کربلاده

«گوریدون» دشمن آغلار لشگر آغلار

...

رباب، «نیسگل» دوشونده سود گورنده

علیِّ اصغری یاد ایلر آغلار

...

علی، شقق القمر، محراب «تیلیت قان»

قولاق ویر، مسجد اوخشار منبر آغلار

زبان صميمي و روان:

ممکن است در سایر آثار ترکی شهریار واژه ای استفاده شود که دارای ريشه محلی بوده و دریافتن معنی آن برای تمام مخاطبان میسر نباشد اما زبان بهره گرفته شده در این شعر ساده، روان و از جنس زبان محاوره مردم انتخاب شده است. به طوري كه می توان گفت واژه ای در شعر نیست که پی بردن به معنی آن دشوار باشد.

غزل كلاسیك با قابليت نوحه و مرثيه:

یکی از مهمترین ویژگی های «نوحه» از دیرباز این است که معمولا در دسته های عزاداری و سینه زنی افراد عزادار با توجه به قالب نوحه (مخمس، مسدس و ...) یک «شاه بیت» از کل نوحه را انتخاب می کنند و در فواصل مشخصی از خوانش «نوحه خوان» آن را تکرار می کنند. این شعر علی رغم این که بیشتر یک غزل کلاسیک ترکی محسوب می شود اما از ویژگی اشاره شده، بی نصیب نمانده است. به طوری که عموم مردم عزادار از بیت نخست آن به عنوان –اصطلاحاً- «پاسخ» فرد نوحه خوان استفاده می کنند.

 


 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/01ساعت 16:33  توسط علی سلطان بیگی  | 

آنچه اولین دوره دانش آموزان دبستان مولوی چورس یاد گرفتند ) تاریخ تاسیس این مدرسه 1319

این داستان در آینده نزدیک خدمت دوستان ارائه خواهد شد .
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 20:45  توسط علی سلطان بیگی  | 

حمام قدیمی قره ضیاءالدین ( بعد از بازسازی) 12/9/90

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/18ساعت 23:5  توسط علی سلطان بیگی  | 

حمام قدیمی قره ضیاءالدین ( بعد از بازسازی) 12/9/90

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/18ساعت 23:2  توسط علی سلطان بیگی  |